ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن چهل ساله 3

نمی دونم چرا با من این کارو کرد . اون این اواخر به نگاهم پاسخ مثبت می داد .. بار ها و بار ها پیش اومده بود که چش تو چش من بدوزه و حالا یکی دوبار مکثش بیشتر بود . فکر نمی کردم اشتباه کرده باشم ..
 فرناز : بچه ها اگه از فیلم خوشتون نمیاد بریم خونه .. آقا فرسام می تونه بعدا تشریف بیاره ..
فریده : مامان تو که بی حوصله نبودی فیلمش قشنگه ..
 خلاصه تا آخرش نشستیم و اونم خیلی معمولی و سرد و خونسرد واسه حفظ سیاست برگشتنی کنارم نشست  و دیگه من موندم و شبی فکر کردن به این که چرا اون با من این رفتارو کرد . چرا .. چرا .. اون گاهی بچه هاشو می رسوند مدرسه و برمی گشت . بهترین موقع همین بود که من اونو هنگام ورود به آپارتمان گیرش بندازم . باهاش حرف بزنم . می تونستم در بزنم ولی نمی خواستم خیطم کنه . غرورمو شکسته بود .  بد جوری رو پشت دستم اثر گذاشته بود . روز بعد یه جایی خودمو پنهون کردم . درست در همون دقایقی که فکر می کردم ببینمش دیدمش .. چرا من این جوری شده بودم . می شد یک زن یا دختر خوش کون دیگه گیر آورد و باهاش حال کرد ولی اون که این جوری طاقچه بالا می ذاشت بیشتر دلمو برده بود .. دیگه اونو به اسم و خیلی ساده صداش کردم ..
-برو آقا من با شما کاری ندارم .
 -فرناز صبر کن ببین چی میگم .
-می خوای زنگ بزنم پلیس بیاد ؟
-من که کاریت ندارم ..
-خیلی پررویی . شما مردا رو اگه رو بدن خدا رو بنده نیستین .
داشت می رفت داخل و منم یه فشاری بهش آوردم و قبل از این که جیغ بکشه درو از داخل بسته دستمو گذاشتم رو دهنش ..
-ساکت میشی دست از رو دهنت وردارم یا نه ؟ می خوام چند کلام حرف باهات بزنم .. اگه بازم بخوای جیغ بکشی همون آش هست وهمون کاسه .
 دستمو برداشتم ..
-حرفتو بزن و برو بیرون ..
 نگاش کردم ..
-سرت رو بالا بگیر تا نگاهتو ببینم ..
 ولی اون سرشو انداخته بود پایین .. دستمو گذاشتم دور کمرش تا بخواد بفهمه چی شده یه دست گذاشتم رو چونه اش و سرش اومد بالاتر و لبامو گذاشتم رو لباش . هرچند به زور و با فشار داشتم لباشو می بوسیدم ولی خیلی بهم می چسبید . اون مرتب مقاومت می کرد .. منم ولش نمی کردم .دلم می خواست اونو برسونم به جایی که حس کنم حرکت لباش آروم شده . اونم داره با من همراهی می کنه . داره لذت می بره .دستمو گذاشته بودم رو کون بر جسته اش . دلم می خواست شلوارشو جر بدم . می تونستم حالت کونشو تصور کنم . کون به این سبکو چند بار گاییده بودم ولی به این تپلی و بر جستگی نبود .  حس کردم کمی آروم شده . دیگه مقاومت نمی کرد . شایدم خسته شده بود . واسه این که دلمو زیاد خوش نکرده باشم ولش کردم ..
 -برو بیرون .. این آخرین باریه که می بینمت .. من زندگیمو دوست دارم ..
-می دونم منو هم دوست داری ..
-من خودمو هم دوست ندارم . من بچه هامو دوست دارم . نمی خوام بین من و اونا فاصله ای بیفته ..
-توخودت رو هم دوست داری . نگاه کن  اصلا نشون نمیده سی و شش سال سنت باشه . ده سال جوون تر نشون میدی .
-بس کن .. برو .. اذیتم نکن . تو فقط فکر اینی که یه جوری خودت رو تامین کنی .. 
-تو به چی فکر می کنی .. تو در این فکر نیستی ؟ ..
اون وقتی که می گفت به بچه هاش فکر می کنه از شوهرش چیزی نگفت .
-من ازت خوشم اومده . می خوام باهات دوست باشم . بهت بگم ما می تونیم لحظات خوبی رو در کنار هم داشته باشیم .
-چرا اذیتم می کنی . چرا داری باهام بازی می کنی .
-فکر کردی واسه من دخترکمه ؟ زن کمه ؟ من یکی رو می خوام که علاوه بر طراوت و زیبایی , فهم و فرهنگش هم بالا باشه .
 -من توی زندگیم همیشه از آدمای پررو بدم میومده . حتی اگه اون مادرم بوده باشه . خواهش می کنم برو .. 
-ولی خیلی خوشگلی ..
-برو ..
-می دونم دوستم داری .
-بروهوسباز!
 -می دونم هرچی که من می خوام تو هم می خوای ..
کیرم دیگه تحمل نداشت .. رسوام کرده بود . می دونم که اونم داشت لاپامو نگاه می کرد .  گیج شده بودم . شاید رادار های من اشتباه کرده بودند و اون در آسمان هوس من پرواز نمی کرد . تا حالا رادار کیر من اشتباه نکرده بود .. دیگه بهتر بود تا گند کار در نیومده حرف فرنازو گوش می کردم و می رفتم . دست از پا دراز تر برگشتم . از خودم خجالت می کشیدم . ولی اون با اون نگاهش .. با اون چشای آتشینش وگاه نگاه مظلومانه اش ..انگاری یه چیزی ازم می خواست . می دونستم دوست داره جوونی کنه . پس چرا نخواست بگه که چهل سالشه . اومدم بیرون .خیلی به هم ریخته بودم . شاید عجله کرده بودم . نباید این کارو می کردم . باید با یکی  حال می کردم و اینو هم آروم در کنار خودم می داشتم ...روز بعد رفتم یه دوری بزنم ..یه دختر اون جوری خورد به تورم . تازگی ها همه شون کلاس گذاشته و خودشونو جنده نمی دونستن . می گفتن می خوایم حال کنیم و حرفه ای نیستیم . حال و حوصله شو نداشتم که زنگ بزنم واسه چند تا از اون کلاس بالا تراش که اختصاصی خودم بودن .. رسیده بودم نزدیک خونه از دور فرنازو دیدم که داره از ماشین پیاده میشه .. این چرا ماشینو نیاورد داخل ؟
 -ببین فدات شم جیگر .. این پولوداشته باش یه شامی بخور و با آژانس برو خونت ..
-من می خوام باهات حال کنم ..
 -کس خل نشو .. الان خواهرم منو دیده من نمی خوام اون بفهمه که من اهل حالم .. برو یه جای دیگه حال کن ..  یه دقیقه دیگه اگه شنیدی پرت و پلا میگم با من همراهی کن ..
-نمی فهمم چی داری میگی ..
 یه ده تومن دیگه هم دادم به دستش و گفتم بیا حالا می فهمی ..
 فرناز که رسید نزدیکم یه اشاره ای به اون دختر که اسمشم نمی دونستم کرده و ازم فاصله گرفت ..
-مهرنوش جان تو هم طرحتو آماده کن من فردا میام دفتر یه نگاهی بهش میندازم .. فرناز از کنارم رد شده بود و منم به اون دختر اشاره زدم که بره .. خودمو رسوندم به نزدیکی فرناز طوری که منو ببینه ولی کنار در آسانسور وایسادم و باهاش نرفتم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی