ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دیگه از آمپول نمی ترسم

یادم میاد اون قدر از آمپول می ترسیدم که پاهامو نگه می داشتند و زری خانوم کارشو انجام می داد . وقتی می دیدم که چه جوری آمپولو  رو به هوا گرفته وهواشو خالی می کنه دلم می رفت . زری خانوم یه زنی بود گردن کلفت و خوشگل هم نبود . اندام تپلی داشت . می گفتند شوهرش زن گرفت و ولش کرد . یه عده می گفتن شوهره معتاد بوده .. بعضی ها هم می گفتند که زری دوست پسر گرفته .. که این یکی با عقل جور در نمیومد چون ما اصلا رفتار مشکوکی ازش ندیدیم . خلاصه اون پرستار بیمارستان بود و در منزلش تزریقاتی هم داشت . ... یادش به خیر تقریبا هشت سالی می شد که منو آمپول نزده بود . در این هشت سالی شاید دو سه بار بیشتر آمپول نخورده باشم . راستش مدتها بود به کارایی که زری جون دوست مامان و همسایه ما با من انجام می داد فکر نکرده بودم .. اما این دوستان بی عرضه من کاری کرده بودن که بی اختیار به یاد زری جون بیفتم و این که چیکار می تونم بکنم که دیگه این قدر پول توجیبی خودمومفت هدر ندم . با توجه به این که تازه دانشجو شده بودم و قدم زدن در محیط  دانشگاه هم خرج به گردن آدم می ذاشت . ما سه تا از بچه ها شب جمعه ای  جمع شده بودیم خونه یکی از اونا .. یه جنده آورده بودیم با هاش حال کنیم از اون عنق ها بود .. کاری می کرد که در جا آبمون بیاد و دیگه ولمون می کرد . از اون جنده های لات و پررو و بد دهن بود  نیم ساعت هم پیشمون نموند و شصت تومن پول مفت گرفت و رفت . نفری بیست تومن . هیچی بهم مزه نمی داد ... که فقط دو دقیقه فرو کنی توی کس و کارت رو تموم کنی . اونم پس از هر بار کس دادن می رفت دستشویی و خودشو می شست و سوار یکی دیگه می شد ... داشتم فکر می کردم چی می شد که زری جون حالا هم با هام از اون کارا می کرد .. آخه اون وقتی که بچه بودم با شومبولم بازی می کرد و من خوشم میومد .. یه بار مامان منو سپرد بهش و رفت . زری جون گفته بود باشه من حریفش میشم .. مامانو فرستاد . آخه مامان دلشونداشت گریه های تنها پسرشو ببینه . خیلی هم  خوشگل بودم و طرفدار زیاد داشتم . اون روز زری هر کاری می تونست با کیرم کرد .. شش سالم بود ..  خودشولخت کرده بود و گفت عزیزم نترس .. کون گنده شو نشونم داد و یه آمپول هم گرفت دستش و گذاشت سر کونش و گفت ببین ایناهاش می خوای بکنی توش .. برای سلامتی تو خوبه .. آمپولو داد به دستم . ترسیدم ..
-عیبی نداره امید جون .. خودش دراز کشید  و در حالی که کون گنده اش رفته بود  هوا شلوارمو کشید پایین و پس از ور رفتن با کیرم و چند حرکت به لب و لوچه اش دادن به من گفت حالا تو بیا آمپول بازی کن .. سرشو بر گردوند کیرکوچولومو گرفت توی دستش و اونو به کونش مالوند و گفت همین جوریه .. اوووووفففففف کاش الان گنده تر بود .. دیدی من از آمپول نمی ترسم .. خلاصه به هر کلکی بود آمپولم می زد ..   رابطه من با اون خیلی خوب بود ولی دیگه هیچوقت حرف آمپولو پیش نکشیدیم .شاید اون روش نمی شد . ولی می دونستم یک زن تنها و مطلقه ایه که حتما نیازجنسی داره .. و اون روزا هم تقصیری نداشته از روی هوس دست به دامن من می شده . دلم واسش می سوخت .. دیگه حاضر بودم باهاش باشم  سی سالی رو ازم بزرگتر بود  ولی پوست صورتش به همون صورت تازه مونده بود .  صدای قلبمو می شنیدم . نمی دونستم باید چیکار کنم .. در زدم و وقتی گفتم من امید هستم دررو به روم باز کرد . صبح جمعه بود . می دونستم اونموقع باید خواب باشه ولی  به بهانه جزوه از دوستم گرفتن زود از خونه رفتم بیرون که منو به دنبال نخود سیاه نفرستن .
زری : چه عجب امید خان
-من دیگه از آمپول نمی ترسم
-عجب پسر شجاعی !
-البته به شرطی که شما با من راه بیای .
-چی شده خدا بد نده ..
 -درس زیادی منو ضعیف کرده .. یه آمپول تقویتی داشتم ..
-اگه بترسی و دردت بگیره فشارت میاد پایین ..  
رفتم روی تخت دراز کشیدم . من مثلا بیمار سفارشی اون بودم . یه طرف شلوارمو کشید پایین .. من اون طرفشو هم کشیدم پایین .
-پسر این کارا چیه می کنی . من که نمی خوام هر دو طرفشو آمپول بزنم .
-مگه بچه بودم هر دو طرفشومی زدی ؟
 سرمو به سمتش بر گردوندم وادامه دادم
- راستش حالا هم یه خورده از آمپول می ترسم ..
طوری شلوارمو پایین کشیده بودم که کیرم از اون پایین و از طرف کون مشخص بود . بیشتر فکر کنم بیضه هام توی دید قرار داشت .
-پسر دانشگاه رفتی این جور تر بیت یاد گرفتی ؟-
-نه زری جون از همون وقتی که بچه بودم و تو با دست مالی کردن به شومبولم ترس منو می ریختی این جوری شدم . حالا می تونی بازم بهش دست بزنی . البته اگه این بار بهش دست بزنی ترس همراه با یه چیز دیگه ای می ریزه .
-پاشو برومن اینا رو ندید می گیرم و به مامانت چیزی نمیگم ..
وقتی داشت این حرفا رو می زد حس کردم که هوس داره از وجودش می باره . انگار دوست داره توپ رو به زمین من بندازه . روش نمیشه ... چشامو بستم .. بعد از دو سه دقیقه گفتم زری جون من برم ؟ دیدم میگه نه .
-حالا که تو از آمپول خوردن می ترسی یه راه دیگه ای هست که ترست بریزه .. تو اول امتحان کن که چه جوری آمپولم بزنی . اون وحشتت از بین میره .. اووووووففففف .. نههههههه باورم نمی شد . اون  شلوارشوتا زانوپایین کشیده بود و  جفت قاچای کونشوکاملا انداخته بود توی دید ..
-توکه درساتوخوب واردی حتما یادته دوازده سیزده سال پیش چه درسی بهت دادم ..
آب دهنمو به زور قورت داده سرمو تکون داده گفتم آره ..  
تنم می لرزید . دستمو گذاشتم رو جفت قاچای کونش ..  همون کون گنده رو داشت . شکاف کسش و دور و بر  سوراخ کونش یه تیرگی خاصی داشت . جووووووووون .. یعنی واقعا داره به من میده ؟ من دیگه از دست جنده بازی و حروم کردن پول  خلاص میشم ؟ از جام پا شده و در حالی که کیرم رو به آسمون بود با هاش  ور رفتم که اگه جا داره تیز تر هم بشه
-داری چیکار می کنی ؟
-دارم هواشو خالی می کنم .
-می تونی اونو یه جای دیگه هم خالیش کنی ..
 اونم انگاری بدنش می لرزید شرم و هوس خاصی رو در وجودش حس می کردم . داغ شده بودم .. کیرپونزده سانتی خودمو روی  سوراخ خیس کسش تنظیم کردم . کف دستمو گذاشتم رو کپلش و گفتم زری جون این آمپولا رو به این جا نمی زنن . اینا یه جای مخصوص داره .. کیرمو طوری فرو کردم توی کسش که جیغش رفت به آسمون .. وااااایییییی پسر چه کس تنگی داشت .. خیلی تنگ بود . یعنی پس از طلاق هنوز دست نخورده باقی مونده ؟ هرچند من حالا بهش دست زده بودم .  تلنبه زدن شروع شده بود .. همون اول آب کیرم رفت توی کسش .. ولی می دونستم که باید اون قدر بکنمش تا ار گاسم شه .. سینه هاشو محکم گرفتم توی دستم بعد چسبیدم به شونه هاش .. سرشو بر گردوند و لباشو گذاشت رو لبام و در حال بوسیدنش محکم کیرمو می کوبوندم به ته کسش . دیگه مقاوم شده بودم و یک دم از کردنش دست بر نمی داشتم . دوست داشتم طوری بکنمش که مشتری همیشگی آمپول من شه ... حس کردم که از حال رفته .. ولی دست بر دارش نبودم .. کیرم دوباره شق شده بود .. کیرمو فشار دادم به سوراخ کونش .. پوست تنش سبزه بود .. و پوست تن من سفید .. در کنار هم قرار گرفتن اونا یه تر کیب خاصی رو ایجاد کرده بود . کونشو بازکرده و  کرمی یه سوراخ کون و سر کیرم مالیدم و کیرمو فرو کردم توی کونش ..
-آخخخخخخخ امید بسه .. همین جا خوبه ..  بذار واسه بعد ..
 - دیگه از الان بهتر نداریم ..
 جیغ می کشید ولی دهنشو داشتم .. تا این که تا حدودی اونو با کون دادن هم آشنا کردم .. وقتی آبمو  خالی کردم توی کونش حس کردم کیرم راحت تر می تونه توی کون مانور بده . عجب چیزی بود این کون .. دست می زدم به هر طرفش هم یه لرزش عجیبی پیدا می کرد و هم انگار یه حرکتی رو به پایین انجام می شد . کیرمو که کشیدم بیرون تا چند دقیقه فقط داشتم دو تا قاچ کونشو گاز می زدم .. فکر کردم دیگه سیر شده و میگه پسر خسته ام کردی ولی اون تازه ساک زدنو شروع کرده بود . کاری که هیچ جنده ای تا حالا واسم انجام نداده بود . حس کردم این کارش دست کمی از گاییدن نداره هیچ , حتی شاید بیشتر هم به آدم لذت  میده .. فکر نمی کردم واسه سومین بار هم آبم خالی شه . با این که این بار آب کمتری ازم خارج شد ولی از این که زری با لذت آب کیرمو می خورد خیلی حال کردم ... دیگه طلسم و تابو شکسته شده بود . این نهایت چیزی بود که در اون روز ها می خواستیم . ..   دیگه حسابی کوفته شده بودم . ولی زری گرم افتاده بود .. خلاصه دوروز بعد که رفتم پیش زری تا بازم تجدید قوایی بکنم دیدم یه آمپول گرفته دستش ..
-وای این چیه ؟
-پسر تو که شجاع بودی .. نگران نباش .. این برای تقویت کیرته که  به هر دومون حال بیشتری بده ..
 -زری جون تو که متخصصی یه چیزی هم به اون کونت می مالوندی تا کیرم راحتر بره توش ...
-دراز بکش پسر .. فکر اون جاشم کردم .. راسته که میگن گر صبر کنی زغوره حلوا سازی ..... پایان ... نویسنده .... ایرانی