ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 63

اون دفعه هم یه بار واسش زنگ زده بودم  ازش گله کرده بودم که اونم بهم گفت دست پیشو می گیری که پس نیفتی ؟ اصلا متوجه منظورش نشده بودم . فکر کنم یه مثالو واسه من اشتباه زده . شایدم می خواست بگه که من نسبت به اون خیلی بی توجه هستم .. زنگ زدم براش .. یا رو دیگه معاون مدیر کل بود . درجا گوشی رو برداشت .
  -آقای رئیس تنها هستند ؟ می تونی صحبت کنی ؟ به ما افتخار صحبت میدی ؟
 -او شراره تویی ؟
 -پ ن پ می خواستی کی باشه ؟ نکنه منتظر یکی دیگه بودی و من نمی دونستم .
-تو که می دونی من اهل این بر نامه ها نیستم .
-آره اون شب توی تهرون تو آپار تمان من همه چی رو  فهمیدم . یکی نباید خبر ما رو بگیری که شراره این جا چیکار می کنه و چیکار نمی کنه ؟
 -باور کن از بس سرم شلوغه و این جا سر کشی و اون جا سر کشی و این بر نامه و اون بر نامه دیگه موندم چیکار کنم . تازه الان یه شایعاتی هم شده که وقتی مدیر عامل باز نشسته شد من جاش بشینم .
-کی این اتفاق میفته ؟ توی همین ماه می خواد باز نشسته شه . ولی رقیب زیاد دارم .
 -پس من دیگه برات زنگ نزنم ؟
-چی شده حالا با هامون قهر کردی ..
-من این چیزا حالیم نیست . اگه منو دوست داری باید یه سر بیای به آپار تمانم .
 -کجا ؟ مگه توالان تهرونی ؟
-نه کیش هستم ..
-آخه چه جوری بیام اون جا .
-خسیس پول بلیط هواپیماتو من میدم .. یه کاریش بکن دیگه . دوست داری من این جا شوهر کنم ؟
-می کشمت ..
-توکه نمی تونی بیای این جا تا منو بکشی ..
خوب اونو پیچونده بودم ..
 -ببینم چیکار می تونم بکنم . ولی حال خانومم خوب نیست . خیلی حالش بده .. این روزا فکرمو مشغول کرده.
 -باشه هر جور راحت تری ...
ولی می دونستم اون هر طوری شده خودشو می رسونه این طرفا . مثلا به بهانه باز دید از بانک یه بر نامه ای می چینه و خودشو می رسونه این جا . من باید حال چنگیز و سامانو می گرفتم یه کاری می کردم که دمشون قیچی شه . اونا نباید صاف در می رفتن ..
-میای عباس آقا ؟
-خیلی دلم می خواد ولی نمی دونم بتونم بیام یا نه . دختر و پسرم تنهان . زنم خیلی مریضه . ببینم به ماموریت های دیگه هم میری همین حرفو می زنی ؟
 -شراره من خیلی بیشتر از تونیازم به اینه که دیدارمون تازه شه .
-دیدارمون تازه شه یا یه چیز دیگه ای رو هم تازه کنیم ؟
 -خیلی وسوسه ام می کنی .
 -دوست داری براقش کنم یا موهاشو بلند کنم .
 -نه این جوری حرف نزن .. بهت قول نمیدم .
-حالا واسه ما کلاس میذاری ؟ اگه بدونی این جا چقدر طرفدار دارم . و لی تو که خودت منو می شناسی .. من اخلاق ندارم عشقموعوض کنم مگر این که خودش منو نخواد ..
عباسو در تنگنا قرار داده بودم می دونست که به این سادگیها نمی تونه حریف من شه . اون رفت و من  تنها موندم . صفیه اومد پیشم .
-ببینم دختر مهمون داشتی ؟
-نه
-دروغ نگو بوی مرد میاد .
-یکی از فامیلام با خانومش از تهرون اومده بود پیش من ..
 -این دروغت رو راحت تر میشه باور کرد . نکنه اون فامیلی که گفتی فقط یه مرد بوده باشه .
 نذاشتم که  صفیه به حرفش ادامه بده . نقطه ضعف اونو می دونستم . لباشو بوسیدم . 
-صفیه جمعه غروبه . آمادگی اونو داری که با من باشی ؟
-اگه بگی تا صبح هم توی بغل تو می خوابم .
-پس شوهرت چی ؟
 -اون مثل موم تو دستای منه . برای با تو بودن دروغ گفتن خیلی آسونه .
لبامو رو لبای صفیه گذاشته بودم و اونو آروم می بوسیدم .
-این گوشواره بهت خیلی میاد خیلی دلم می خواد اون و گوشتو با هم بذارم توی دهنم .  لباسشو از تنش در آوردم .
 -خوب می دونی نقطه ضعف من کجاست .
-اتفاقا اون نقطه مثبت توست ..
من تا حدودی سیر بودم .درسته چنگیز اون جور که باید و شاید نتونسته بود منو ارضام کنه و در بیشتر دقایق سکس فقط کمرمو سنگین کرده بود و انتظار و اشتهای من در سکس خلی بیشتر از این ها بود ولی از هیچی رو که بهتر بود برای همین می تونستم خیلی راحت تر به صفیه حال بدم .
-خیلی بد جنس شدی شراره . اصلا حواست نیست . هم به کارت بی توجه شدی و هم به من . من که فکر می کنم پای مردی در میون باشه .
-نه من این طور فکر نمی کنم . تازه هم اگه پای مردی در میون باشه من صفیه خوشگله خودمو هیچوقت تنها نمی ذارم .
 نقطه حساسشومی دونستم کجاست . یه کمی توجه و یه خورده لذت بردن از بدن اون . وقتی که این حسو داشته باشه که  اون تنها آدمیه که به من حال میده می تونه خودشو در حال پرواز رو ابرا حس کنه .. اصلا صلاح ندونستم که جریان سامان و چنگیزو واسش تعریف کنم . آدم هر رازشو به هر کسی اونم در هر موقعیتی که بیان نمی کنه . اون وقت بیا و تاسف بخور که ای کاش نمی گفتم . اگه طرف من دهن لقی کنه چی میشه . هیشکی به اندازه خود آدم واسه آدم دل نمی سوزونه و نمی دونه
که باید چیکار کنه .. من و صفیه پاهامونوتوی پاهای هم گذاشتیم . اونو سخت به خودم فشار دادم . همراه  با بوسه سینه ها مو رو سینه هاش حرکت می دادم . 
-اوووووههههههه شری عزیزم .
-جونم .. جونم ... همینو عشق است .
-قربون کس سفیدت بشم من ..
یه لحظه رفتم دستشویی و بر گشتم .. صفیه انگاری داشت پلیس بازی در می آورد ..
 -شراره راستشو بهم نمیگی ؟
-چی رو ؟
-این که دوست پسرت کیه ..
-عزیزم . دختره حسود .. مگه تو شبا میری که زیر بدن شوهرت من بهت میگم چرا میری ؟ ممکنه من بعدا یه دوست پسرم بگیرم . شاید اون دلش نخواد من رازشو فاش کنم .
-اینه رسم رفاقت ؟
-ما رو کشتی دختر .. یعنی من حق ندارم با یکی دوست شم ؟
-الان چی ؟
-هیشکی ..
 یه نگاهی به موبایلم انداخت و حس کردم یه چیزی رو دیده یا خونده .. لعنت بر تو چنگیز .. آخرش ما رو رسوا کردی . نمی دونستم صفیه به چی شک کرده .. یعنی اون با گوشی من ور رفته ؟ بی اجازه ؟ یه حسی بهم می گفت بهتره پیامهای وارده رو بخونم .. آخرین پیامی که داشتم و از طرف عباس واسم فرستاده شده بود این بود که برای فر داشب اون جاست و اگه بتونه یه جوری از دست همراهاش خلاص شه میاد پیش من .. اون چرا واسم زنگ نزده .. این پیام خونده شده بود ..
-چیه شراره توی فکری ..
 -یکی اشتباها واسم پیام داده که فر داشب منو می بینه .. بهتره یه زنگ واسش بزنم که اشتباه تماس گرفته ... می خواستم به صفیه بتوپم ولی می دونستم باید ده برابرش به خودم فشار بیارم تا از دلش در بیارم .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی