ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 178

روز بعد من بچه دختر عموم ,  زهره  رو   با نامزدش و  مادرش یعنی دختر عمو زبیده  و مادر شوهر و یکی دو زن دیگه  توی یکی از این بازار ها دیدم ..
-زهره  جون مبارک باشه . بالاخره داری میری خونه شوهر ..
-آره عزیز یه عقد دفتر خونه ای انجام دادیم و الان می خوایم یه مجلس مختصری بگیریم .  دخترعمو زبیده  خیلی ازم بزرگ تر بود.  
-معلومه مجلس مختصر شما دیگه چیه . یه هزار نفری میشن .
زبیده  : فدات فرزانه .. الان دیگه مثل سابق نیست که یکی که می خواد عروسی بگیره از این ناراحت باشه که چرا فلانی نیست و فلانی هست و از این حرفا .. تازه خیلی هاشون میره  همین دفتر خونه ها و از اون طرف میرن خونه بخت .. یهو می بینی وای فلان فامیل یا فلان دختر , بچه بغلش گرفته و واسه خودش زن و مادری شده به خودت میگی ای بابا این کی از دواج کرده و ما نمی دونستیم ..
 زبیده  خبر فرزادو نگرفت . می دونستم که دیگه به گوش همه اونا رسیده که من از همسرم جدا شدم . همه اونا حسرت زندگی منو می خوردند . هر جا صحبتی پیش میومد منو مثال می زدند .  شوهر منو .. که چقدر با هم خوبیم و تفاهم داریم . می دونستم خیلی حرفاست که توی دلشونه شایدم معماهای زیادی باشه که مطرح نمی کنن . نمی دونستم آیا اونا می دونن که من با خیانت به فرزاد زندگی خودمو ریختم به هم ؟  و اینو هم می دونستم که هیچ پدر و مادری حاضر نمیشن که آبروی خودشون و بچه شونو ببرن .. یعنی پدر و مادرم به اونا گفتن که جریان چیه ؟ نه .. می دونم مادرم این جور نیست . اون نمی تونه از کثافت کاری های من گفته باشه . خیلی خوش می گذره این مجلس . میشه خیلی ها رو دید .. می دونم فرهنگشون اون قدر بالاست که  به روم نیارن چی شده . اما من خودم نمی تونم جای خالی اونو حس کنم . شوهرخوبمو .. که حالا به یکی دیگه دل داده . خیلی سخته بری به یه مهمونی ..وقتی ببینی مجردی ..در حالی که تا چند وقت پیش متاهل بودی ..وقتی یه زنی دستشو می ذاره توی دست یه مرد دیگه ای .. وقتی یه زنی واسه شوهرش ناز می کنه وقتی مردی ناز زنشو می کشه من نمی تونم جای خالی اونو حس کنم . من نمی تونم آروم و قرار بگیر م . ولی دلم واسه بابا مامانم تنگ شده بود . شاید می تونستم یه جورایی از دل بابام در بیارم . پدری که به من افتخار می کرد . می گفت تو زیبا ترین و بهترین و پاک ترینی . وقتی اون پیش مامان این حرفا رو می زد گاهی اون حسودیش می شد . می گفت مرد پس من چی ؟!  می گفت تو هم خوبی ولی اون دختر ماست .. حالا زمانه خیلی فرق کرده . یه جورایی از دل مامان در می آورد . حالا اون دختر طوری به خاک سیاه نشسته بود که نمی تونست سرشو بالا بگیره و اگه سرشو هم بالا می گرفت نمی تونست توی چش بقیه نگاه کنه . نمی دونست که نگاه دیگران چه نگاهی می تونه باشه . اونو به چه دیدی  می بینن . یک هرزه ؟ یا یک زنی که شوهرش به نا حق اونو از خودش رونده ؟ مامان چی می تونه گفته باشه ؟ شایدم هنوز خیلی ها ندونن که من از همسرم جدا شدم . زبیده  رفت . اون گفته بود که من خوشحال میشم تو رو در مجلس ببینم . پس هنوز اون احترام خاصو واسشون داشتم . آخه اونا خیلی به خونه و خونواده اهمیت می دادند . درسته که  اهل بگو و بخند و شادی بودند ولی بی بند و باری رو دوست نداشتند و خیلی هم از مردا و زنایی که اصول خانواده رو زیر پا می ذاشتن بد می گفتن . بار ها پیش اومده بود که زبیده پیش من  در مورد زنای هرزه خیلی تیکه مینداخت . حتی دلش واسه اونایی که از ناچاری به هرزگی رو می آوردن نمی سوخت . از اونا خدا حافظی کردم . دلم گرفته بود .. دیگه شده بودم یک زن تنها . می تونستم به خیلی از کارام برسم . مستولیتی نداشتم . آره وقت زیاد می آوردم . یه ماشین جلوم تر مز زد ..چند تا بوق زد .
 -خانوم سوار شو .. با هم کنار می آییم .. 
یکی دیگه می گفت اول بذار قیمتشو بگه ..
-خفه شو ..
-خانوم ببخشید اینجوری ترمز زدیم . ما مردم آزار نیستیم . خودمون جا داریم ..
- برین گم شین ..
در همین لحظه دیدم دو سه نفری اومدن سمت ماشین .. دو سه تا زن . یکی شون منو هل داد و شروع کرد به صحبت با اون چهار نفر. انگار من رقیب کسب و کارشون باشم .. .. اون و یکی دیگه از اون زنا سوار ماشین شده و من به سرعت از اون منطقه دور شدم ..  درست در جایی قدم می زدم که یه سری زنای  فاحشه در حال جلب و جذب مشتری بودند . آره زنای فاحشه .. من بد تر از اونام . اصلا کی میگه اونا بدن . بازم احساساتی شده بودم . دیگه به این توجهی نمی کردم که کسی منو می بینه یا نه. فقط اشک می ریختم . از کسی انتظار کمک نداشتم . هیشکی نمی تونست کمکم کنه . هیشکی نمی تونست درکم کنه . من یک گناهکار بودم . همه منواز خودشون رونده بودن . من دیگه چه ارزشی واسه بقیه داشتم ؟ اگه من می مردم پدرم هم خوشحال می شد هم ناراحت . ولی بیشتر,  خوشحال می شد . اگه یک مرد باشی می تونی هر کاری رو که دوست داری انجام بدی . اصلا توبه هم لازم نیست . زنت تو رو می بخشه . باید که ببخشه . کار دیگه ای هم ازش ساخته نیست .. ولی فرزاد من که چند بار منو بخشید .من که هر کاری دوست داشتم انجام دادم .. بار ها و بار ها دوست داشتم خودمو بندازم زیر ماشین .. و یا یک راه ساده تری رو برای خودکشی انتخاب کنم . از زندگی بیزار بودم . شاید عروسی دختر عمو زاده ام باعث می شد که بتونم با نشون دادن خودم به خونواده و سایرین اون حس بیگانگی احتمالی رو که  بین من و عده ای به وجود اومده از بین ببرم . نمی دونم چرا کسی واسه عروسی باهام تماس نگرفت .  دخترعمو از این می گفت که کارت دعوت منو می فرسته به خونه مادرم . از طرز رفتار و شخصیتش در رویارویی با شرایط جدیدم خوشم اومده بود . اصلا نگفت چی شده و چی نشده .. اون صبحی  که شبش  عروسی بود  زنگ زدم برای مادرم ... به من گفت که کارت  دعوت من پیش اونه ولی اگه نرم بهتره . چون ایجاد تنش میشه . چون بابات  آبروش در خطره .. اگه بخوان پشت سرت حرفی بزنن  پچ پچ کنن اون تحملشو نداره . قلبش درد می گیره ..
-مامان فقط همین ؟
-نه اون ننگش میاد که یکی تو رو ببینه و یکی دیگه بگه  این زن مطلقه و هرزه ایه که دختر آقای فلانی عمو بزرگه عروس خانومه .
-ممنونم مادرجون . چه قشنگ حرف دلت رو می زنی !
 -عزیزم من تابع پدرتم . تازه این زندگی رو خودت انتخاب کردی . عروسی چه به دردت می خوره ؟
 اونا نمی خواستن من برم مجلس .. چون آبروشون در خطر بود . چون انگشت نما می شدم . می دونستم عروسی کجاست . می تونستم خودم برم ولی وقتی که اونا نخوان ..نمی دونستم چیکار کنم . راستش فقط بابام واسم مهم بود که دلشو به دست بیارم . حالا اون از این که فامیلام منو ببینن سختش بود .. مامان می گفت ممکنه قلبش وایسه .. خدایا چرا این قدر بد بختم ؟ چرا هیشکی بهم توجهی نداره ؟ چرا همه دارن منو از خودشون می رونن ؟ یعنی چه ؟ من که تنها زن مطلقه دنیا نیستم .. اگه برم اون جا مردای دیگه با یه دید دیگه ای بهم نگاه می کنن ؟ ممکنه خیلی ها فکر کنن یه طعمه جدیدی به گیرشون افتاده ؟ احساس تنهایی می کردم . دودل بودم . نمی دونستم چیکار کنم . رفتن یا نرفتن .؟ هرکدومش معایب و مزایایی داشت .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی