ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 41

-ویدا .. عزیزم .  از همه خوشگلایی که تا حالا دیدم خوشگل تری . یه چیزی تو وجودت هست که در هیچ دختری ندیدم و اون سادگی و صفا و یکرنگی توست . به من میگی  که نشون بدم راه درست همینیه که داری میری ؟ تو راه درست رو باید حسش کنی . لمسش کنی . باید از لحظه هات لذت ببری .فراموش کنی که در چه نقطه ای از زمان قرار داری . یعنی خودت رو وابستگی هات رو .. فقط به خودت فکر کنی . یک انسان زندگی می کنه تا از زندگی خودش لذت ببره .. از دواج می کنه تا خوش باشه . اول به خاطر خودش .. می خوره ..می پوشه .. و هر کاری می کنه تا احساس لذت نکنه نمی تونه به آینده امید وار باشه . نمی تونه اونی رو که در کنارشه دوست داشته باشه .  ویدا متوجه خیلی از حرفای ناصر نمی شد . نمی دونست چی داره میگه . فقط همین حس کردنو حسش می کرد .  دیگه چیزی نگفت تا اون مرد به کارش ادامه بده ..ولی ناصر دوست داشت بازم حرفایی بزنه که اگه  زن یه علائمی از پشیمونی رو در خودش دید یه واکسنی باشه واسه اون ..
-تو هنگام سکس و عشقبازی اگه می خوای به اوج برسی تحت هر شرایطی باید به این فکر کنی که تو تنها زنی هستی   در دنیا که طرفت داره ازت لذت می بره و باهاش رابطه جنسی داره و طرف مقابل هم باید همین حس رو در مورد تو داشته باشه . تو رو باید تنها زن دنیا بدونه که می تونه با هاش حال کنه .. فقط تو .. تو .. نه هیچکس دیگه .. می خوامت .. می خوامت ..
 ویدا  دستشو گذاشت رو سر ناصر و اونو بیشتر به وسط پاش چسبوند . مرد احساس لذت می کرد از این که زنی مث زنای دیگه اما سر کش تر از اونا رو رام کرده . ولی کس ویدا با این که صاحبش زن بود و کار کرد هم داشت  خیلی آبدارو نقلی تر از کس بیشتر دخترایی بود که در شرایط با کرگی خودشون بهش حال می دادن . ناصر هر قدر لباشو غنچه می کرد و قسمت بالا و پایین کس ویدا رو به سمت دهنش می فرستاد بازم اون  حجم و اندازه ای رو که دوست داشت وارد دهنش نمی شد . آخرش مجبور شد با انگشتاش کس رو از زیر به طرف بالا جمعش کنه و قالبشو به این صورت یه سره بذاره توی دهنش .. ویدا حس یه لذت برترو داشت . همون جوری که ناصر گفته بود عمل می کرد .. خود به خود این حالت درش به وجود اومده بود ..
-آخخخخخخخ عالیه .. عالیه .. کسسسسسسم داره آتیش می گیره .. من حالا فقط به تو و کارای توفکر می کنم . تو مال  منی .. مال خودمی .حس می کنم که من حالا یه دخترم . حس می کنم که فقط مال توام و تو واسه منی ..
مرد با این مدل حرف زدنای زن به سرعت لباش افزوده و ویدا حالا داشت به این فکر می کرد که کی می تونه به ار گاسم برسه . کی می تونه اون لرزشو در بدنش حس کنه .. اون حالت به سراغش اومد .  می دونست از دوستاش و خیلی ها شنیده بود مردایی که حریصانه به این نقطه از آمیزش می رسن اگه زنو ارضاش کنن تا وقتی که خودشونو خالی نکنن ول کن نیستن و و خیلی هاشون هم تازه  چند دقیقه پس از انزال راه میفتن .  اما در مورد خودش نمی دونست چه فکری کنه . فقط نیاز و لذت و تنوع دیگه بهش اجازه نمی داد که به چیزی فکر کنه . این شیرین تری گناهی بود که در زندگی وجود داشت و ویدا می تونست خیلی راحت واسش توجیه منطقی بیاره . چشاشو بسته بود و دوست داشت که ناصر همچنان به حرکت لباش روی کسش ادامه بده . انگشتاشو بالای کس قرار داد و اونو به طرف بالا و عقب تر کشید . ناصر به خوبی درک می کرد که اون چی می خواد . ویدا به حالت انفجار رسیده بود . یه احساسی که می خواست خودشو بترکونه و با اوج لذت از این فضا خلاص کنه ..
 -من نمی تونم . نمی تونم ..
  بی اختیار به یاد وقتایی افتاده بود که رامین این حالتو واسش درست می کرد .. اما اون لحظات خیلی کوتاه بود . مثل به گلوله ای که به ناگهان به بلندی می رسه و سریع میاد پایین .. ولی حالا این حسو داشت که دقایقیه در نقطه اوج قرار داره .. حالا رسیده بود به نقطه ذوب .. به نقطه جوش .. جایی که دیگه پس از یک انفجار ناگهانی احساس می کرد که یه پس انفجاری هم داره و آروم آروم  از هم می پاشه . اما پاشیدنی در نهایت خوشی و سر مستی ..  اون ار گاسم شده بود .. مثل هر بار دیگه ای در این حالت دوست داشت بخوابه ولی لذت و ذره های هوس هنوز در قسمت بالای کس و زیر شکمش وجود داشت .. با همون چشای بسته سرشو بلند کرد دستشو به طرفی که حس  می کرد کیر ناصر قرار داره دراز کرد .. اون حالا کیر می خواست . می خواست  این حس خوب و قشنگو کاملش می کنه . می خواست  این عقده رو  که رامین درش به وجود آورده نابودش کنه . عقده ای که شاید تا به حال با کیر به ار گاسم نرسیده و شاید فقط یه بار یه نیمه اوجی با کیر داشته .. ناصر  کیرشو داد به دست ویدا .. خودشو رو زن خم کرد ..
-خودت می دونی .. با دستت می تونی تنظیمش کنی روی کست به هر صورتی که می خوای .
ویدا حس می کرد که بازم اشتها داره . بازم دوست داره ارضا شه . اما این بار فقط با کیر یه کسی که اسم  و حال و هوای یه مرد آشنا رو نداشته باشه . ویدا حس می کرد وقتی که ازدواج کنه دیگه دریچه ای به دنیای دیگه ای واسش باز نمیشه . دنیایی که اونو راحت و آزادش بذاره . همه چی رو در اون دنیای بسته احساس می کرد . خوشی هارو از مردی به نام رامین از شوهرش می خواست . اما حالا یه هوای تازه روحس می کرد .  سر کیر ناصرو دور لبه های کسش می گردوند .
 -حالا می تونی بذاریش تو کسم .. بیشتر از این منتظرم نذار .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی