ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 38

من باید بهش نشون بدم که به خاطر اون نبوده  به خاطر مردای دیگه نبوده که اون جوری اومدم مهمونی . به خاطر دیگران نبوده که از شورت و سوتین استفاده نکردم . به من گفته همونجوری بیا . اون کیه که به من دستور بده . مگه هر زنی که خودشو خوشگل می کنه به خاطر اینه که بیفته توی بغل مردای غریبه ؟ اون منو با یه هرزه اشتباه گرفته ؟ من واسه خودم شخصیت دارم . نمی ذارم شخصیت منو ببره زیر سوال .نمی ذارم با احساسات من بازی کنه . با فکر من بازی کنه . اون میلاد کثافت ..هم بد تر از اون .. کف پای شوهرمو می بوسم .. دستشومی بوسم .. فداش میشم . یک تار موی رامینو به صد تا امثال اون نمیدم . باید  برم تکلیف خودمو معلوم کنم .. باید خودمو از شب قبل هم خوشگل تر کنم تا نشونش بدم که ما زنا واسه این که خودمون لذت ببریم و از زیبایی و تمیزی خوشمون میاد دوست داریم همیشه آراسته و منظم باشیم . سوار ماشینش شد و به سمت آدرسی که ناصر داده بود راه افتاد . خیلی راحت اون جا رو پیدا کرد .. از اونطرف  یه حسی به ناصر می گفت که ویدا پیداش میشه .   اون از همون شب قبل به فکر این زن بود و یه لحظه از جلو چشاش محو نمی شد . لباس قرمز گوجه ای سیر و باسن بدون شورت اون .. پوست نرم و لطیف و سفید ویدا .. یک لحظه از جلوچشاش دور نمی شد . با این که خیلی از دخترا  دور و برش می پلکیدند ولی ازاین که بتونه اونا رو راحت تسلیم کنه راضی و ارضا نمی شد . دوست داشت غرور ویدا رو بشکنه و بعد اونو تسلیم خودش کنه . و نشون بده که می تونه . می تونه حتی یک زن متاهل رو هم شکارش کنه . نشون بده که می تونه هوس خودشو به هر زنی که دلش بخواد تحمیل کنه .. ازطبقه سوم آپارتمانش به فضای کوچه نگاه می کرد  ساعت هنوز 9صبح نشده بود .. یه لحظه یه پژویی رو دید که دربیست متری خونه شون نگه داشته .وقتی که زنی رو دید که با یه مانتوی جیگری از ماشین پیاده شده و شباهت زیادی هم به ویدا داره پاهاش سست شد . ولی فاصله به اندازه ای بود که هنوز هم نمی تونست باور کنه که اون خود ویداست .. برای دقیقه ای اونو زیر نظر گرفت . خودشو کمی کنار کشید تا اون زنی که نگاهشو به پنجره شون دوخته متوجهش نشه . هر چند شیشه دودی و سکوریت بود ولی بازم هراس داشت . دیگه مطمئن شده بود  که شکار با پاهای خودش اومده به سمت دام . می دونست که اگه ته دلش نمی خواست هر گز پاشو به این جا نمی ذاشت .  ویدا از ماشین پیاده شده بود .. همچنان به پنجره خونه ناصر نگاه می کرد . یه مسکونی پنج طبقه ده واحده سمت راست شرقی طبقه سوم خونه ناصربود ..  حس می کرد هنوز فرصت داره که بهتر فکر کنه و تصمیمشو بگیره ..رفت به سمت در.. پاهاش سست شده بود .. اگه بخواد به من تعرض کنه . اگه بخواد با من باشه . من تا حالا جز با شوهرم با هیشکی دیگه نبودم ..  التهاب و هوس منووادار به چت با هوشنگ  کرده . دلیل نمیشه که بخوام با اون باشم . برگشت به سمت ماشین .. ویدا .. ویدا .. برو بالا . اون که نمی خواد تو رو بخوره .مگه ضعف داری ؟ اگه خواست کاری بکنه می ذاری زیر گوشش . بهش نشون میدی که اشتباه فکر کرده که می تونه از اون به عنوان یک زن هر جایی استفاده کنه . آشغال فکر کرده من دختر عموش هستم که هر غلطی که دلش خواست بکنه و هر فکری در مورد من داشته باشه . ناصر ازاون بالا خنده اش  گرفته بود .. ولی یه حس ابهامی هم درش وجود داشت ازاین که نکنه این تردید های ویدا کار دستش بده و اون بر گرده خونه . با این که التهاب و هیجان ویدا به خوبی نشون دهنده این بود که غلبه با گرایش به سمت خونه قرار داره ولی می ترسید . .. حس کرد اگه یه تماس با اون بگیره و بهش نشون بده که می دونه که ویدا تا این جا اومده می تونه اثر بهتر و بیشتری داشته باشه و اونو به سمت خودش بکشونه . یک بار دیگه ویدا به سمت در اصلی مسکونی رفت . ناصر از اون بالا درو براش باز کرد .. صدای باز شدن در ویدا رو شگفت زده کرده بود از این که کسی زنگ نزده بود . در همین لحظه ناصر گوشی رو بر داشت و یه زنگ هم واسه ویدا زد ..
 -عزیزم درو واسه تو باز کردم . استخاره نکن . بیا بالا . چقدر تردید داری . الان یک ربعه که من  از این بالا هواتو دارم . شک نکن  . چند کیلومتر رو که خیلی راحت اومدی .حالا واسه این چند متر می کنی؟
 -خفه شو ..
 زن گوشی رو قطع کرد .. دستش رفت به سمت در .. نمی دونست چیکار کنه . می خواست از همون سمت بیرون درو ببنده ولی این کارو نکرد .. من باید برم و بزنم توی دهنش .. وارد خونه شد .. و خیلی عصبانی و قاطعانه سوار آسانسور شده و بالاخره رسید به اون جایی که ناصر می خواست . وقتی مرد صدای زنگ واحدشو شنید و ویدا رواز روزنه دید حس کرد که به شدت داغ شده ... اون شب گذشته  در رابطه با ویدا اضظراب عجیبی داشت ولی حالا فکر می کرد که این استرس به اوج خود رسیده . گونه هاش کمی  سرخ شده و متوجه شد که بر خودش مسلط نیست .. درو باز کرد سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه . .. ناصر فقط داشت نگاش می کرد . زیبا تر و هوس انگیز تر و خواستنی تر از شب قبل شده بود . این ناصر بود که بهش سلام کرد ..
-چرا نمیای داخل ..
-نه همین جا خوبه . حرفامو همین جا می زنم.
-ویدا خانوم الان عصبانی هستی .. بیا داخل .
-چه خوب می دونی که از دستت عصبی هستم .
 -باور کن می تونیم مشکلو حلش کنیم .
-چی رو حلش کنیم من و تو که با هم کاری نداریم ..
 ویدا هم ناصر رو جذاب تر از شب قبل می دید ..
-من از اون زنایی نیستم که فکر کردی می تونی راحت به دامش بندازی ..
 -واسه همینه که شکار تو واسم یه آرزو شده .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی