ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

فقط تو بودی همسرم

نمی دونم چرا بعضی وقتا بعضی خاطره ها یه جاهای خاصی میان به سراغ آدم که نباید بیان ولی یه شیرینی خاصی هم دارن . وقتی بهم گفته شد که باید به سیما درس بدم کمی سختم بود و خجالتم میومد . من تازه دانشگاه قبول شده بودم و اون پشت کنکوری بود . یه سال ازش بزرگ تر بودم . همسایه بودیم و من درسم خیلی خوب بود . شده بودم دانشجوی دندانپزشکی .. سرم توی لاک خودم بود . اون درسو جدی نمی گرفت . خواهر بزرگترش ازدواج کرده و رفته بود و اونم تنها همدم پدر ومادرش توی خونه بود . ظاهرش خیلی شیطون نشون می داد . همش می خواست جلب توجه کنه .. یه روز حس کردم که چشاش خمار شده .. دستاش رو دستای من  قرار گرفته بود . . من خیلی خجالتی بودم و هنوز با دختری دوست نشده رابطه خاصی با هاش نداشتم . وقتی در سنین نوجوانی یا اول جوونی پوست دو جنس مخالف و نامحرم به هم می خوره انگار یه برق گرفتگی خاصی در آدم به وجود میاد . دیگه حس هیچ کاری رو نداری ..منم حس کردم دیگه نای هیچ کاری روندارم . انگاری اونم مث من می لرزید ولی لرزش من بیشتر بود . مادرش رفته بود بیرون. چون به من اعتماد داشت ما رو تنها گذاشته بود و رفت به کاراش برسه . اونو کشوندم سمت خودم .صورتشو به صورتم چسبوندم . با موهای سرش بازی کردم .   قلبم به شدت می زد و نفسهامون تند شده بود . لبامو گذاشتم رو صورتش . می ترسیدم که اونوبذارم رو لباش .. خیلی آروم لبامو  رسوندم به لباش .. وقتی حرکت لبا و بوسیدنشو شروع کردم اونم با من همراهی کرد و دستم رفت  داخل بلوزش .. همه این کارا خیلی سریع انجام نشد ولی حالا که فکرشو می کنم  واسم خیلی سریع بود یه پسر خجالتی . سینه هاشو از پشت سوتین لمس کردم . دستموگذاشتم اون داخل و وقتی خود سینه ها رو توی دستم گرفتم  آه کشیدناش بلند تر شد . چشاش خیلی خمار تر شده بود. دستموگذاشتم لای پاش .. شلوار جین پاش بود . کیرم داشت داخل شلوار می ترکید . از روهمون شلوار و سمت بلوز و شلوارش دستموبه شورتش رسوندم و لاپاشومالوندم . اون روز  با این که می دونستم خیسی و ترشح کس که ناشی از هوس باشه چیه و چه جوریه ولی لمس کس خیس واسم تعجب انگیز بود .. دیگه منم بی حس شده بودم . شلوارمو کشیدم پایین تا اونم کیر منوحس کنه . دیگه متوجه شده بودم که اونم منو می خواد .طالب منه .کیرم نیاز داشت به این که سیما  باهاش بازی کنه . وقتی درش آوردم و پیشروی رو زیاد تر کردم گذاشت زیر گوشم ..برق از کله ام پرید . غرق در هوس بودم و اونم شاید بیشتر از من حشری شده بود ولی انتظار این حرکتو نداشتم .
-شما مردا همه تون همینین . همه دوستام همینومیگن. خود خواهین . درک ندارین . بی شعورین .. 
-سیما توخودت شروع کردی . تو هم خوشت اومده بود .
-بی تر بیت ..
-مگه من چیکار کردم .
در حالی که شلوارمو بالا می کشیدم گفتم مگه این من با اون تو چه تفاوتی داره که من لمسش کنم و...
-خفه شو
-خودت خفه شو
 -از روزی که اومدم این جا تو خودتو هر روز به یه شکلی در آوردی و خواستی بهم بچسبی . اون وقت واسه من دم از تر بیت می زنی ؟
-فکر کردی هر دختری که خودشو می سازه به فکر این چیزاست ؟
-ولی دست تو رفت رو دست من .. 
-شاید می خواستمامتحانت کنم که رفوزه شدی
-منو؟ واسه چی ؟
-واسه این که ببینم میشه بهت اطمینان کرد که به درس خوندن در کنار توادامه داد یا نه  -وبعدش ؟
 -و بعدش این که منم یه آدمم . اما دختر بد نیستم..
 -تو به درد هیچی نمی خوری .خودت هم بی ادبی . از فردا من دیگه بهت درس نمیدم . چون تو قبول بشو نیستی . بی عرضه ای . هوسبازی و خیلی زود هم پسرا گولت می زنن ..
-برو هر غلطی که دلت می خواد بکن. منم دوست ندارم باهات درس بخونم ..
 دیگه  بهش درس ندادم . و خواستم که اونو از فکرم بیرون کنم چون ازبس درسام زیاد بود ..ولی یه سال بعد اونو در دانشگاه خودم دیدم .. هردومون وقتی که همو دیدیم ساکت بودیم . چیزی به هم نگفتیم . اون مامایی قبول شده بود ..  یه چند تا کلاسو با هم گذروندیم که بیشترش عمومی بود .خیلی تعجب کردم که چطور قبول شده . اون روز اشکشو در آورده بودم . بهش گفته بودم دختر بد . آخه بهم سیلی زده بود . بهم گفته بود هوسباز .. نمی دونم چرا دلم نمی خواست هیچ پسری بره دنبالش . نگاش کنه.. وقتی اون با یکی حرف می زد قلبم می لرزید ..ولی زیاد نمی تونستم ببینمش . آخه رشته اش با رشته من فرق می کرد ولی خیلی توی نخش بودم . خیلی سخته به فکر کسی باشی . نتونی باهاش حرف بزنی . وقتی مادرم صحبت می کرد تو خونه که مثلا امشب قراره واسه سیما خواستگار بیاد مو بر تنم سیخ می شد . تا صبح نمی خوابیدم.. میومدم دم در خونه تا ببینم مهمونا کی میرن .. توافق چه طور بوده .. ولی اکثرا متوجه نمی شدم . فقط مامان می گفت که سیما از درس خوندن میگه و خواستگاراشورد می کنه .. با این که درسام تموم نشده بود دیگه ترسیده بودم ..
 -مامان! بابا که وضعش بد نیست . سیما و خونواده اش رو هم که می شناسیم بریم خواستگاری ؟
 -چه عجب ! ولی سعید جان اون نمی خواد از دواج کنه .
 بالاخره رفتیم .. همش می ترسیدم که حتی قبول نکنن که ما دور هم بشینیم . وقتی من و سیما تنها موندیم تا چند دقیقه ای رو با هم حرف بزنیم هر دو مون مات مونده نمی دونستیم چه جوری شروع کنیم .. بالاخره من سکوتو شکستم ..
-خیلی تعجب کردم و خوشحال شدم که تو شدی دانشجو ی رشته مامایی .
-دوست نداشتی قبول شم ؟ ببنم واسه چی اومدی خواستگاریم ؟
-واسه چی نیام ؟
-حرفتو بزن ..
- سیما من نمی دونم تو تا حالا با پسری هم دوست بودی یا نه . عاشق شدی یا نه . ولی من با هیشکی نبودم . به هیچ دختری نگفتم عاشقتم .
 -حتما فکر می کنی عاشق من شدی ..
 -راستش نمی دونم .نمی دونم چه این چه حسیه . ولی اسمشو چی میذاری سیما ! وقتی یکی میاد خواستگاریت دلم می لرزه . وقتی در دانشگاه می بینمت همش مراقبم که یکی یه پسری به دنبالت راه نیفته .. دلم می خواد حالت نگاه و حرکات تو و اون پسری رو که باهاش حرف می زنی زیر نظر داشته باشم ..
-از بس فضولی ..
 ساکت موندم . بغض راه گلومو گرفته بود ..
-چیه جوابمونمیدی ؟ دیگه بهم نمیگی دختر بد ؟
لبامو می جویدم . چشامو گرد می کردم تا یه تغییر حالتی در خودم بدم و اون متوجه عذابم نشه .. از اتاق اومدم بیرون .. خونواده وقتی منوگرفته دیدن متوجه جریان شدن . سیما پشت من اومد بیرون .. سمیه خانوم مادر سیما گفت خب دخترم چی شد .. وقتی سکوت منو دید گفت پسرم من گفته بودم که دخترم تا درسش تموم نشه ازدواج نمی کنه حالا به خاطر همسایگی گفتیم تشریف بیارین دور هم باشیم.. درست میگم سیما جون؟ -مادر من که هنوز چیزی نگفتم . با اجازه بزرگترا اصل قضیه رو قبول می کنم میریم سر مسائل بعدی ..
جمشید خان پدر سیما که بی خیال در حال خوردن شیرینی بود سرفه اش گرفت و در حالی که همراه با سرفه می خندید گفت یعنی بالاخره ما از دستت خلاص میشیم ؟
 -بابا جاتونو خیلی تنگ کردم ؟
 باورم نمی شد . داشتم با دمم گردو می شکستم .هرچه خواستم نگاه سیما رومتوجه خودم کنم نتونستم .. اون نگام نمی کرد . فقط یه خداحافظی و یه لبخند و دنیایی از امید . روز بعد با این که می تونستیم بر خوردی با هم نداشته باشیم اونو توی محوطه دانشگاه گیر آورده و صداش زدم ..
 -چیه سعید می خوای پشیمونم کنی ؟ هنوز که چیزی نشده ..
 -فقط به یه سوالم جواب میدی ؟
 -چیه ؟
-چرا ؟
-اگه بگم دست از سرم بر می داری ؟ تا وقتی که کارا به خودی خود پیش بره ؟ 
-آره
-وقتی گفتی که خیلی مراقب بودی که ببینی من با یه پسر دیگه هستم یا نه منم یه جورایی حواسم بود که ببینم توهم با یه دختر دیگه هستی یا نه .. وقتی اینو گفتی فهمیدم که هردو مون دیوونه ایم . این دوره زمونه این دیوونه ها هستن که از دواج می کنن . تازه دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید ..
 اینو گفت و منو به حال خودم گذاشت ..
-صبر کن سیما ..
-دیگه چیه تو که منو کشتی .. هنوز هیچی نشده عین بختک افتادی به جون ما ..
 چند لحظه سکوت بین ما حاکم شد و خیلی آروم گفتم دوستت دارم ...
رفتم تا دیگه حس نکنه که من پسر پررویی هستم .. روز بعد اون صدام زد .. تعجب می کردم .. پس از سالها برای اولین بار بود که برای بارا ول صدام می زد ..
-بفر ما خانومی ..
-دیروز وای نایستادی که جوابتو بگیری ..هیچی خواستم بگم که منم دوستت دارم .. دهنم از تعجب وامونده چشام گرد شده بود .. در رویای خودم بودم که دیدم غیبش زده ...وحالا چند ماهی از اون روز گذشته
 -به چی فکر می کنی سعید
 -به قسمت .. به موش و گربه بازی ها .. به عشق و نفرت .. به بچه بازی ..
 اونو لخت در آغوشم داشتم . با هم از دواج کرده بودیم . شب اولی بود که کنار هم بودیم . به عنوان همسر .. در یک فضای شاعرانه .. استرس عجیبی داشتم .نمی دونستم چه جوری باید عشقبازی کنم . ولی اون چرا اون روزکه بهش درس می دادم وخیلی حشری شده بودیم  تا این حد ملتهب بود که من قضاوت بدی در موردش داشته باشم ؟ اونم همین حسودر مورد من کرده بود . حالا ما مال هم بودیم . حرکت لبامون از عشق  می گفت . بوسه هامون .. التهاب عشق و هوس بود .نوک سینه هاشو به آرومی گذا شتم توی دهنم . واسش از عشق گفتم . از روزای خوب زندگی . وقنی آروم آروم رفتم سمت کسش تا لبامو بذارم روش ..از جاش پا شد و بدل زد . کیرمو گرفت توی دستش و یواش یواش اونو برد سمت دهنش ..
 -سیما زوده ..
-یادم نمیره من اون روز دلت رو شکستم . راستش  یه حس خاصی نسبت بهت داشتم . شاید یه عشق بود ..شاید می خواستم تو رو واسه خودم داشته باشم . حالا دیگه ازت فرار نمی کنم .
-آخخخخخخ نهههههههه .. چقدر با عشق و هوس می خوریش ..
چشامو بسته بودم حتی وقتی که منی من با لذت تمام وجودم در حال خالی شدن توی دهن همسرم بود گذاشتم که بره و سختم نبود چون با تمام وجودم حس می کردم که ما به اوج صمیمیت رسیدیم ..وقتی کیرمو به کس خیسش چسبوندم بهم گفت یه اعترافی بکنم ؟
 -بکن.
 -اون روزی که باهام وررفتی همین جوری شده بود .. شاید اون روزم دوستت داشتم ولی نمی خواستم حس کنم که پسر پررویی هستی .
 -دوستت دارم سیما
-من بیشتر ..
 وقتی کیرم یواش یواش داشت وارد کسش می شد من و اون نگاهمونوبه هم دوخته بودیم. باورم نمی شد این همون دختری باشه  که یه روزی منو از خودش رونده بود و منم با خشم بهش توپیده بودم . ولی هردومون در اون لحظه به یه چیز فکر می کردیم . به این که حالا یه چیزی پاره میشه که پیوند ما رو محکم تر می کنه . ما به هم وابسته تر میشیم . یه لحظه لباشو گاز گرفت . می دونستم دردش گرفته . کسش خیلی تنگ بود . منم یه آدم بی تجربه مثل اون .. ولی عشق و دوست داشتن ما رو به هم نزدیک کرده بود .. کیرم همچنان به طرف جلو حرکت می کرد و لبام به لباش نزدیک تر می شد . چقدر اون نگاه عاشقانه شو دوست داشتم .. لبام رو لباش قرار گرفته بود سینه هام رو سینه هاش و کیرم به آخر خط رسیده بود .  چقدر خاطره ها شیرین میشن وقتی اون لحظه ای که در اون هستیم لحظه  شیرینی و آرامش زندگی ما باشه . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی