ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 44

صدای زنگ گوشی موبایل اونو از عالم خودش خارج کرد .. سریع رفت به یه اتاق دیگه ببینه چه خبره و از طرفی رامینو هم در اثر حرف زدن بیدار نکنه ..  ماندانا بود . زن داداش وحیدش که پای اونوبه چت و دنیای چت باز کرده و  در حقیقت مقدمه شکسته شدن تابو ها رو اون بود که ریخته بود .
-کجایی تو ؟ چند روزه که پیدات نیست . هوشنگ خیلی  ناراحته
-تو اینا رو از کجا می دونی ..
 -مثل این که یادت رفته ما یک باندیما . فراموش کردی که من با هما و خودش رفیق فیس بوکی هستیم ؟ گفتم یه چند روزی کارت نداشته باشم تو یادی ازمون می کنی یا نه . این وحید هم که صبح میره سر کار تا آخر شب .. گاهی شبا هم کشیک وای می ایسته . عاشق کارشه و پول در آوردن .
-بیچاره داداش
-خودش می خواد ..اهل تفریح هم نیست
-در عوض زنش داره جبران می کنه .
-من که چیزی نمیگم . بیاد با هم بریم اروپا و امریکا تفریح .. به همین تایلند و مالزی هم که یه روزی به دهات ایران هم نمی رسیدند و حالا واسه ما شاخ شده دم در آوردن  قانعم .. حالا اینا رو ولش بگو هوشنگو چیکارش می کنی/
 -مانی جون مگه تو وکیل وصی اونی ؟ شاید یه چند روزی حال و حوصله شو نداشتم موقعیت جور نبود شوهرم کنارم بود و نشد بیام نت .. گردن که نمی زنن ارث پدر که طلبکار نیست تو چرا این قدر جوش می زنی .. مگه اون وعده و وعید چیزی رو بهت داده ؟
 -دیوونه شدی دختر ؟! مگه من چه سر و سری باهاش دارم .
 -گفتم شاید دوست پسرت باشه .
-میگم مگه توی همین فضای بیرون پسر کمه که من برم از اینترنت واسه خودم دوست پسر بگیرم ؟
-به ! به ! دست ننه ام درد نکنه با این عروس آوردنش .. دوست پسر بگیری ؟
-عجب غلطی کردیم واست زنگ زدیم .  خواستیم حال و احوال خواهر شوهرمونو پرسیده باشیم . یه چیزی هم دستی بده شدیم ..
-منو ببخش مانی جون . اگه امشب رامین زود خوابید یا سرش به کارش گرم بود منم میرم  اتاق بغلی و خودمو مشغول می کنم .. خلاصه خوب تونستی سرمو به یه چیزی گرم کنی ..
 ویدا اون قدر قاطی کرده بود که حتی یادش نمیومد آیا در مورد سکس چتش با هوشنگ به زن داداشش چیزی گفته یا نه .. ولی از حرفای ماندانا این طور بر میومد که اون یه چیزایی می دونه .. واسش دیگه مهم نبود ..   به چهره خفته شوهرش نگاه می کرد . اگه اون بدونه و بفهمه که من چیکار کردم چه حالی میشه ! اصلا تنها چیزی که تصورشو نمی  کنه همینه .. بهتره فراموش کنم که چیکار کردم . بهتره فراموش کنم که ناصری وجود داشته . همه اینا یک خواب و خیال بوده . نمی دونم . شایدم حالا که احساس سبکی می کنم دارم این حرفا رو می زنم . چقدر دنیای یک زن پیچیده  بود ومن خبر نداشتم . دنیایی که میگن خیلی ساده هست و راحت میشه اونو شناخت وواردش شد .. تنها چیزی که میشه راحت واردش شد همون دنیای احساسات اونه که باهاش بازی کنی .. و اونم گول بخوره .. شاید یه زنی هم که داره دیگرانو فریب میده در واقع داره خودشو فریب میده .. باشه دیگه ناصرو  فراموش می کنم . اگه ناصرو فراموش نکنم ناصرای دیگه ای هم از راه می رسند و واسم عادت میشه . اون وقت زندگیم نابود میشه . دیگه نمیشه هر روز ریا کار بود .. موبایلشو گذاشت روسایلنت و می خواست کنار رامین دراز بکشه که دید یه شماره دیگه ای هم به رقص اومده .. نه .. حالا دیگه می دونست این شماره مال کیه .. اون شماره ناصر بود .. لعنتی من که چند ساعت پیش بودم پیشت .. از جون من چی می خوای . تو که کارت رو کردی ..به خواسته ات رسیدی ..مگه تن و بدن منو نمی خواستی .؟ مگه هدفت فقط لذت بردن از من نبود ؟ این که بخوای خوشحال باشی که شکارم کردی ؟ بس کن .. از حرص لباشو گاز می گرفت .. چیه حتما بازم کیرش بلند شده ؟ به همین زودی ؟! نه ..نه ...این امکان نداره .. ولی اگه من بهش جواب ندم وواسه دخترعموش زنگ بزنه چی ؟ فقط یکی اون نیست که .. لعنتی .. رفت به اتاق بغلی .بالاخره پذیرفت که شکست خورده و گوشی رو گرفت . .
-چیکارم داری  ناصر من نمی تونم به راحتی گوشی رو بر دارم و حرف بزنم . شوهرم خونه هست ..
-می خواستم ببینم عشق من حالش چه طوره ..
 -بلبل زبون شدی ..
 - فکر می کنی کارمو کردم تموم شد رفت ؟ اصلا بهت اهمیت نمیدم ؟
-تاریخ مصرف من نگذشته ؟
 -چی داری میگی ؟ ویدای من تموم شدنی نیست ....
ویدا می دونست ناصر زبون بازه ولی خوشش میومد از این گونه حرف زدنش ..
-پسر بهت چی بگم نمی دونم ... چیزی می خواستی ؟
-تو رو ..تو رو .
 -من شوهر دارم . یکی دیگه منو می خواد ..
-می دونم تو هم منو می خوای ..
-بس کن . ناصر .. بذار فکرم آزاد باشه .. -
می تونم فردا صبح هم منتظرت باشم ؟
-نمی دونم  . نمی دونم چی بگم .  اگه زندگیم خراب شه ..اگه رامین بفهمه تو جوابگوشی ؟
-اگه تو زرنگ باشی اون اصلا نمی فهمه .بهت اعتماد داره . صبحها هم که نیست .
-ببین ناصر من پس فردا صبح  مهمون دارم ..
-من که نگفتم پس فردا .. گفتم فردا ..
ویدا به دروغ گفته بود که پس فردا رو مهمون داره تا اگه ناصر بازم هوس کرد روز بعدشو هم ازش درخواست کنه یه وقفه ای بندازه تا شاید این جوری کمتر شلوغش کنه .
-میای ؟
 -نمی دونم .. برات پیام میدم ..
-منتظرم خوشگله .. اگرم پیام ندی بازم می شینم توی خونه و چشم به راهت میشم . مثل اون دفعه که سر و گردن  ناز تو از پشت پنجره مشخص شد و یه دنیا  عشق و هیجانو با خودت آوردی ..
  زن با این که تابو شکنی کرده بود ولی حس می کرد که تمام وجودش می لرزه .. استرس خاصی بهش دست داده بود . گذشت لحظات واسش خیلی سخت شده بود . حس می کرد آرامشش به هم خورده . رفت و خودشو در آشپز خونه به درست کردن غذایی واسه شام اون شب و ناهار فردا مشغول کرد . حس می کرد که در مقابل خواسته های دوست پسرش بی اراده و تسلیمه . شایدم دوست نداشت که اون نیازشو با زن یا دختر دیگه ای تامین کنه . دوست داشت هنوزم برای اون خواستنی و عزیز باشه . سعی کرد تا اون جایی که می تونه به شوهرش نگاه نکنه به اون فکر نکنه . رامین اون بعد از ظهرو سرگرم رسیدگی به کاراش شد . ویدا شب هم لحظاتی رو در آغوش شوهرش بود ولی اصرار زیادی نکرد به این که رامین به عشقبازی ادامه بده .. وقتی هم که مطمئن شد اون به خواب سنگینی فرو رفته رفت به فیسبوک و هوشنگو پیداش کرد .. هوشنگ حس می کرد که   شاید به خاطر سکس چت  بوده که ویدا ازش گریزان شده .. ولی ویدا بابت مکالمه سکسی با هوشنگ یا هر کس دیگه ای دیگه اون حس شرم گذشته رو نداشت .
هوشنگ : ویدا من حس می کنم  زیاده از حد با هم صمیمی شدیم . واسه همین تو ازم فرار کردی .
-اشتباه فکر می کنی . من کار داشتم نتونستم بیام ..
 -جدی میگی ؟
-باور کن ..اگه بدونی کسم چقدر می خاره و چقدر دلش واسه کیر تو تنگ شده ..
 هوشنگ چند بار این جمله ویدا رو خوند .. اولش فکر می کرد اشتباهی شده یا اصلا در مورد اون نیست ..
-ویدا با من بودی ؟
 -پ ن پ   مگه غیر از تو  مرد دیگه ای هم این جاست که بیاد و ردیفم کنه و خارش کسمو بگیره ؟
هوشنگ غافلگیر شده بود . غافلگیر و هیجان زده  . دوست داشت در اون لحظه سکسی ترین کلام دنیا رو به ویدا بگه ولی هنوز در شوک بود ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی