ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 176

-پسرا صبر کنین موقعش که شد من خودم میگم چیکار کنین . فرزان همین جور ادامه بده .خوبه . خوبه . من دارم لذت می برم . خوشم میاد .. خوشم میاد . جووووووون .. ولم نکن . با فشار بکوبون ..
 دو تایی شون با حرص و ولع خاصی با هام حال می کردن . داشتم به این فکر می کردم که بی خود و بی جهت نیست که زنا ی شوهر دار بیشتر با دوست  پسرایی حال می کنن که مجرد باشند و در همین سنین که عطش و هوس اونا به این سادگیها فروکش نکنه چون اونا  قدر اون نعمت و زنی رو که زیر کیرشون قرار داره  می دونن  . بازم دستامو از پشت رسونده بودم به کونم و با باز کردن برشهای کون به دو طرف کاری می کردم که کیر فرزانو بیشتر حس کنم . اونم بی امان اونو می کوبوند به کسم .. جاوید هم دستشو قرار داده بود رو سینه هام . و با بوسه هاش خوابم کرده بود . فرزان یک ریز سر گرم گاییدنم بود و من چشامو بسته بودم . به سهم خودم از زندگی فکر می کردم . واسه لحظاتی فراموش کرده بودم که چی بودم و کی بودم . وقتی هم که اون لحظاتو به یاد آوردم سعی کردم که دوباره فراموشش کنم . هر کسی  واسه هر لحظه از زمان یه سهمی از زندگی داره .. منم سهمم در اون سالها این بود که در کنار فرزاد باشم .. ولی حالا فقط این دو تا کیرو عشق است .  و اگه بتونم فردا و فر دا های دیگه مردا و مردای دیگه رو به آغوشم راه میدم . کسی نمی تونه بهم بگه بالای چشت ابروست .. ولی اون که ککش نمی گزه . برای اون که مهم نیست من با چند نفر باشم . اون که اصلا از حال و روز من خبر نداره .. لعنتی .. چرا حالا باید این افکار به سراغم بیاد . فرزان همچنان داشت کیرشو می زد به انتهای کسم و کونمو می لرزوند ..  خسته اش کرده بودم . به خاطر این دو تا پسر هم که شده سعی کردم حواسمو بیشتر جفت کارم کنم و پنج دقیقه ای کشید تا حس کردم سر تا پام ملتهب شده و هر لحظه امکان اون هست که کسم منفجر شه .. همین طورم شد بالاخره موفق شدم .. اون ار گاسمم کرده بود . دستامو دور کمر جاوید قرار داده تا کیرفرزانی که توی کسم قرار داشت بتونه تا آخرش خوب پیش بره .. رو زمین و یه پهلودراز کشیدم . فوران آب کیر فرزانو توی کسم حس می کردم .. و کف دستشو که آبشو  جمع کرده اونو سمت سوراخ کونم فرستاد .. اونا دیگه منتظر فر مان من نشدن . فرزان از همون پشت کرد توی کونم و جاوید گذاشت توی کسم . حالا وسط دو تایی شون بودم . و از دو سمت داشتن به من حال می دادن . دوس داشتم زیر این دو تا کیر یه استراحت اساسی کرده با لذت بخوابم ..  دیگه کاری به کارشون نداشتم . هر تماسی از اونا رو یه حس آرامشی واسه خودم می دونستم . حتی اگه با حرکاتشون نمی ذاشتن که یه خواب کامل داشته باشم بازم کیف می کردم . .. یکی دو ساعت بعد هم زیر کیر اونا دست و پا زدم تا حسابی حالشون جا بیاد . دو تایی شونو حسابی خسته کرده بودم . حالا دیگه وقتش بود که زهر خودمو بریزم . شاید این کارم در نگاه اول درست به نظر نمیومد ولی مردی که دوست دختر داره و با یکی دیگه رابطه جنسی بر قرار می کنه حقش نیست که رابطه اش با اون دختره حفظ شه . واسه خود اون دخترم بهتره که بخواد دور اون پسرو قلم بگیره . دو تایی شون همچین کوفته بودن که وقتی از کنارشون پا شدم  متوجه نشدن . رفتم به اتاق بغلی و پیام دادم .. می خواستم تا رادوست دختر جاوید رو بکشونم به این سمت . اون تا خودشو می رسوند شاید چند دقیقه ای وقت می گرفت . اون فکر می کرد که این پیامو فرزان براش فرستاده . ولی ای کاش تارا من و جاویدو با هم می دید .. نمی دونم چه بر نامه ای پیش اومد که فرزان  و جاوید شروع کردن به پچ پچ کردن .. فرزان عذر خواست و گفت که برای  چند دقیقه ای رو میره بیرون و بر می گرده . از این بهتر نمی شد .. وقتی که اون رفت در خونه رو باز گذاشته رفتم سراغ جاوید .. با عشوه گری هام قصد داشتم اونو در همین حال داشته باشم . می خواستم تارا ما رو با هم ببینه . نمی تونست واسم مایه بیاد . مدرکی نداشت . اون خیلی بچه تر از اینا بود که حالمو بگیره . ولی می دونستم دارم در حقش کار خیری می کنم . عشق یه چیز بی معنیه . هر وقت هوس داشتی می تونی کوست رو بمالونی به یه کیری و خودت رو راحت کنی . حس کردم صدای پا میاد .. تارا داشت بهمون نزدیک می شد . رفتم رو کیر جاوید نشستم و طوری رو کیرش حرکت می کردم که در هر بر گشت و بالا اومدن بیشتر کیرش مشخص شه .. یه لحظه جاوید دستپاچه شده داشت منو پس می زد . زبونش بند اومده بود . وحشتو در تمام وجودش می خوندم و حسش می کردم .
 -نه نه .. تو این جا چیکار می کنی .. تو از کجا اومدی .. اون نامرد تو رو آورده این جا ؟ فرزان کارشو کرده ؟
-کثافت .. دروغگو .. نه کار فرزان نبوده ..تازه واسم چه فرقی می کنه و واسه توی پست نامرد بی شرم .. اومده بودم تو رو ببینم . آخه چرا با من این کارو کردی .. چرا با احساس من بازی کردی ؟ چرا ؟
جاوید یه ملافه ای دورش انداخت از جاش پا شد و رفت سمت تارا ..
- صبر کن برات توضیح میدم .
دستمو گذاشته بودم جلو دهنم و به زور جلو خنده مو گرفته بودم . اون می خواست چی رو توضیح بده . چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی