ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 37

ویدا قبل از این که بره و پیش رامین دراز بکشه ترجیح داد که یه دوشی بگیره . نمی تونست در اون شرایط بخوابه . اگه رامین همون اول بیدار می شد و متوجه هوسش می شد .. دیگه کسش حسابی از خجالت اون در اومده بود . غرق غرق بود .. پسره پررو بی ادب .. عوضی .. از خود راضی واسم پیام میده که من پاشم برم اون جا . فکر کرده منم مثل زنای روسپی هستم . من خودم واسه خودم خونه و زندگی دارم .. چقدر گرمم شده دارم آتیش می گیرم .. نههههه اون نباید اینو واسم می نوشت . باید بهش می گفتم که بی خود به دلت صابون نزن . می تونم بهش پیام بدم . کاملا برهنه پیش رامین دراز کشید . دستشو آروم آروم برد روی شورت شوهرش . ولی حس کرداگه  اونو از خواب بیدار کنه باعث عصبانیتش میشه ..  چند ساعت بعد حس کرد که یه دستی داره باهاش ور میره ..  واسه لحظاتی نمی دونست اون جا کجاست و چه خبره . نزدیک بود با اونی که داره لمسش می کنه گلاویزشه . یه لحظه چشاش فضای خونه رو دید و متوجه شد که اون جا محفل عروسی نیست . داغ شده بود . رامین کف دستشو گذاشته بود روی کسش .. خیلی بیشتر از شب اول ازدواجش احساس نیاز می کرد . بیشتر از هر وقت دیگه ای .. ولی حس کرد که اون بازم نمی تونه تا آخر خط بره ..چشاشو بست .. میلادو مجسم کرد تا با دستای شوهرش اوج بگیره ولی نتونست .. فکرشو برد پیش ناصر همون پسره پررویی که از دستش در رفته و خودشو از چاله انداخته بودتوی چاه .. آههههه نههههههه نمی خوام فکر این پسره آزارم بده و بیفته زیر پوستم .. نهههههه ... من نباید با فکر اون خوش باشم ولی کف دست رامین روی کسشو دست ناصر حساب می کرد که داره چنگش می گیره و تو چشاش نگاه می کنه و میگه بهم دروغ نگو تو داری لذت می بری تو داری از خودت فرار می کنی .. از خودت فرار نکن ویدا .. من می دونم حس زنا رو .. ویدا نتونست فکر ناصرو از سرش به در کنه .. نه نهههه من نمیرم .. نمیرم .. من نمیام به اون جایی که تو گفتی .. رامین همسرشو خیلی داغ و ملتهب می دید . تعجب می کرد از این که چرا حرفی نزده .. چرا بهش دستوری نداده .. و چرا بدنشو به بدنش نچسبونده ..
-عزیزم .. ویدا خوشگله من خوش گذشت ؟
-آره خیلی .. خیلی .. کاش تو بودی . تو بودی ..
 -می دونی که من حوصله این جور جا ها و این شلوغی ها و رقاص بازی ها رو ندارم ..
-ولی ای کاش می داشتی .. آههههه تند تر .. همه جاشو بمالون . لبه های کسمو باز کن .. کف دستت رو یه سره بکش روش . من می خوام لذت ببرم ..
ویدا به چشاش فشار می آورد . رامین لباشو گذاشته بود روی کس زنش و زن بازم لبای اون غریبه رو روی کسش حس می کرد که داره با هوس میکش می زنه و میگه ویدا این منم که تسلیم تو ام . منم که باختم . منم که شکست خورم منم که تاب و تحملم کمه .. رامین باید ارضام کنه . اون باید سیرم کنه . تا من بتونم با ناصر بجنگم و نشونش بدم که برام ارزشی نداره . نشون بدم که وقتی زنی از دواج کرده باید بهش احترام گذاشت . اون نباید منو با یه زن هر جایی اشتباه بگیره ..
-رامین راضیم کن .. راضیم کن .
 ولی می دونست داره به نوعی دوپینگ می کنه با حس مردی که تحریکش کرده بود .. مردی که درونشو حس کرده بود .. ویدا تو یک دیوونه ای . داری از خودت فرار می کنی . اما شوهر داری یادت باشه . تو محکومی .  تو حالا سرت , گردنت رو لبه تیغ قرار داره .. یه لغزش کوچیک دیگه کارو تموم می کنه .. آخخخخخخخ اگه اون مردا موفق می شدن که به خواسته شون برسن چی می شد .. من دیگه نمی تونستم سرمو پیش خودم بلند کنم ..
 -اووووووفففففففف رامین فدات شم . چقدر عالی کسمو می خوری .. اگه تو نبودی .. جوووووووون . داره میاد .. دارم ارضا میشم .. نهههههه نههههههه ...
 رامین خوشش اومده بود از این که می دید تونسته همسرشو خوشحال کنه ..  غرور و اعتماد به نفس خاصی رو احساس می کرد . با این که فکش درد گرفته بود ولی  سرعت میک زدن کس زنشو کم نرد .. ویدا کسشو به طرف بالا می کوبوند .. و یه لحظه یه موج قلقلکی خاصی رو در کسش حس کرد که اوج گرفت و بعد خیلی آروم  همون مسیرو بر گشت تا بازم خمارش کنه .. لحظاتی بعد رامین مثل یک سر باز  شمشیر کیرشو فرو کرد توی سر زمین کس همسرش ..  ویدا خوشش میومد . احساس کرد که دلش می خواد چند بار ار گاسم شه ولی در رامین نمی دید که بتونه این کارو یک بار دیگه هم انجام بده . با این حال بازم بدون این که بخواد کیر  ناصرو توی کسش حس می کرد . فکر کیر یک غریبه بود که بهش لذت می داد .. دستشو گذاشت روی  باسن شوهرش و اونوبه خودش چسبوند تا دیگه  حرکتی نکنه و داغی کیرش به اوج برسه خودشو خالی کنه .. رامین متوجه شده بود که همسرش تشنه آب کیرشه .. خودشو ول کرد .. کیرشو رها کرد تا با آرامش بتونه توی کس ویدا خالی کنه .. چشاشو بست تا این ثانیه ها واسش اوج لذت و آرامش باشن .. لحظاتی بعد که هر دو به نهایت خوشی از سکس و آرامش رسیده بودند ویدا ازرامین خواست که اونو سفت و سخت بغلش کنه و ببوسدش .. بازم به یاد ناصر افتاد و این که ازش می خواست که بره به خونه اش  .. یه بیست ساعتی فرصت فکر کردن داشت که باید چیکار کنه .. من که کاری با هاش ندارم . ولی اون باید بدونه که من نمی خوام . رامین ارضام کرده .. به اون احتیاجی نداشتم .. ندارم .. نخواهم داشت ..
 -ویدا چیزی شده ؟ انگار در این عالم نیستی
-نه عزیزم از بس خوشم اومده .. گیج شدم . سابقه نداشت این قدر زود سر حالم کنی ..
 ویدا دوباره  رفت به حمام ... انگار بازم دوست داشت که یکی در آغوشش بکشه ولی دوست نداشت اون فرد شوهرش باشه .. من می جنگم با این فکرم می جنگم . گاه فکر می کرد که زمان زود می گذره و گاه زمانو خیلی دیر گذر حس می کرد . اون شب رامین رفت رو پرونده هاش .. ویدا گرفت خوابید و زمانی که اون خوابید ویدا بیدار شد تا فکر کنه .. اون با خودش با افکارش و با ناصر می جنگید .. با این حال  پیراهن قر مز سمانه رو روی تنش امتحان کرد ... بازم یه دیدی به خودش زد و یه نگاهی به خودش انداخت .. حقته همون به دنبال دختر عموت باشی ... اصلا به من چه  .. نمی دونست چرا یه مرتبه به یاد دختر عموی ناصر افتاده که خودشوانداخته بود توی بغل اون مرد  .. اصلا صبح زود همراه رامین میرم بیرون .. وقتی صبح شد و رامین رفت سر کار اضطراب و التهاب یک دم ویدا رو رها نکرد . طوری رنگش پریده بود که حس می کرد ناصر اینجا پیششه و به زور می خواد خودشو برش تحمیل کنه .. میرم و همه چی رو تمومش می کنم . اون باید بدونه هیچ پخی نیست .. با این حال یه ده دقیقه ای خودشو جلو آینه مرتب کرد و بهترین عطرشو زد .. یه زن همش باید مرتب و خوشگل باشه . این خصلت خانوماست که بخوان تمیز باشن . دلیلی نداره که من واسه اون این کارو کرده باشم .. ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی