ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 110

-من هر وقت که اراده کنم می تونم با یکی باشم . هر ساعتی ..  
-الناز روت خیلی باز شده .. مقصر اون مادر کثیف و هرزه توست ..  
-ولی این بابای تمیز من بود که خونینم کرد و من زنش شدم
-خودت خواستی ؟ چند بار بهت گفتم که من نمی خوام . تو باید از دواج کنی مثل اون سه تا خواهرات .
 الناز رفت .. خیلی هم توپش پر بود و یه استرسی بهم وارد کرد که بازم قلبم درد گرفت . نفسم نمیومد . نمی دونم واسه ضعف بدنی در اثر سکس با سه تا دختر بود یا جر و بحث با الناز که به این حالت دچار شدم . دختره دیوونه انگار که من با یک زن غریبه طرف شده باشم . پس ابن الهام بیچاره چیکار می کرد که منو با زیور غافلگیر کرد و تحمل کرد . حداقل تو می دونی که من با خواهرات بودم . با کس دیگه ای نبودم .. دیگه این قدر که آدم حساس نمیشه . باز خوبه که شنیدی خواهرات می گفتن که من تورو از بقیه بیشتر دوست دارم . آخه من چیکار کنم اونا هم دخترای منن . دیگه از من به یک اندازه سهم می برن . اخلاقشو می دونستم اون آتیشش تند بود ولی به ناگهان هم خاموش می شد اما در این شرایط نباید اونو به حال خودش رها می کردم . اگه هوس می کرد با شوهر خواهراش باشه چی .. یا با دانشجو های همکلاسش . تا حدودی بهش حق دادم . بیش از پیش دونستم که ما مردا خود خواهیم . آخ اگه اون می رفت با یه مرد دیگه بیشتر از اونی ناراحت می شدم که از خیانت مادرش به خودم ناراحت شدم . هنوز حالم جا نیومده بود . یک ساعت گذشت .. عجب اشتباهی کرده بودم باید حواسم به در می بود که کی وارد خونه میشه .  یعنی باید دقت می کردم که آیا کسی وارد طبقه پنجم میشه یا نه ؟نکنه این یک ساعتی کسی اومده باشه .. اصلا نفهمیدم کی غروب شد .. حالا این الناز کاری کرده بود که در باز نمی شد . چون من کلید ورودی تمام واحد ها رو داشتم .
-عزیزم درو باز من ..
 یه سر و صداهایی می شنیدم . به نظرم صدای مردی میومد .
-الناز درو باز کن . دیوونه نشو .. جوابمو نمی داد .
-نه نه ..نکن دیوونه قلقلکم نده .. اووووخخخخخ نکن .. ولش بذار در بزنه ...
 الناز با کی داشت حرف می زد . صدای مردی رو نمی شنیدم . شاید صداشو آورده بود پایین .
 -چی ؟ یواشتر حرف بزنم . بذار بابام بشنوه . من چهارمی شم ..
 وقتی این حرفو زد دیگه بد جوری تردید مثل خوره افتاد به جونم . چرا گفت من چهارمیشم . یا داشت می گفت که من چهارمین دخترشم یا این که من چهارمین خواهر از این زنایی هستم که تو داری می کنی . شاید یکی از این دامادام داشت باهاش حال می کرد .
-الناز بازش کن .. امیر ..منان .. هومن ... کی اون جاست ..
اشکمو در آورده بود .. نمی تونستم ببینم اون با کس دیگه ایه . شاید اگه فقط برای یک بار این تابو شکسته می شد من دیگه خیالم نبود و شاید اگه قبل از من با مرد دیگه ای می بود بازم خیالم نبود ولی حالا که من شده بودم اولین مرد و معشوقه اون دیگه نمی تونستم این وضعو تحمل کنم . صدای آه کشیدنهای النازومی شنیدم .. شاید داشت اذیتم می کرد . ولی نه کار یکی از این سه تاست . کدومشون ...؟ با لگد به در می زدم . دوست نداشتم اونی رو که از نظر جنسی تصاحبش کردم یکی دیگه در اختیار بگیره . مخصوصا حالا که دخترمه ..می خواستم حس کنم که اون فقط مال منه . اون لحظه وقتی که با خودم فکر کردم حس کردم که وقتی هم که بهش می گفتم  که تو باید شوهر کنی شاید نوعی تعارف بوده و اصلا دلشو نداشتم که اونو شوهر بدم . . هر لحظه فکر میکردم که اون داره از یکی از همین پسرا لذت می بره .. زنگ زدم برای بوتیک .. فقط واسه امیر کاری پیش اومده بود که اون جا نبود . زنگ زدم به موبایلش . قلبم به شدت می زد . اگه صدای موبایلشو از پشت در بشنوم چی ؟ .. گوشی رو بر داشت . 
-کجایی امیر ..
مغازه دوستم .. یه سری جنس ازم می خواست ..
-چرا صدایی نمیاد ..
-صدای چی ..
-ماشین ... رفت و آمد ..
 -بابا تو حالت خوبه ؟ امروز خیلی خسته شدی ..
-الان در زدم نشنیدی ؟
-بابا حالت خوبه ؟ نگرانتم .
-از مغازه بیا بیرون می خوام صدای ماشینا رو بشنوم ..
ظاهرا همین کارو هم کرد . نه .. امیر پیش الناز نبود . حتما همکلاسشه که داره اونو می کنه ... سرم گیج رفت. به مرز جنون رسیده بودم .
 -الناز من دارم می میرم کمکم کن..
در همین لحظه در آپار تمان باز شد . الناز فقط با یه شورت اومد بیرون .. نگران بود .. 
-بابا خوبی .. نه... تو باید بری دکتر ..
 -اون کجاست .. کیه ؟ چرا ؟ چرا ؟
-بابا بهتره خودمونو گول نزنیم . من که برات اهمیتی ندارم . تو که می خواستی منو شوهر بدی .. منم درس دارم . هر روز بخوام نگران باشم ..
موهای آشفته و در هم و این که روش نمی شد نگام کنه .. نه .پوست و روکش کاندومی که اون جا افتاده بود دیگه گویای همه چیز بود ..
 -باید حدس می زدم تولنگه مامانتی ..
-از کجا فهمیدی .. خب بابا کاندوم بهداشتیه . من به تو اعتماد دارم که سالمی و خواهرام هم سالمن ولی به یه پسر غریبه که نمیشه اعتماد کرد . می دونی پسرا چقدر خوشحال میشن که یک دختر اپن به تورشون می خوره ؟
بازم دستمو بالا بردم تا بزنمش ..
-فقط بابا دلت نگیره .. اما خوشم میاد که تو حرص می خوری . حالا برات مهم هستم ؟ حالا که فکر می کنی از یکی دیگه لذت می برم ؟ محتاج تو نیستم ؟ آره دوست داری به دست و پات بیفتم ؟ همه چی رو واسه اون تعریف کردم که با بابام رابطه دارم .
-خودم با همین دستام می کشمش .. بگو کجاست . کجا قایمش کردی . فکر کردی زورم نمی رسه ؟
از این اتاق به اون اتاق .. از این گوشه به اون گوشه می رفتم .. ولی کسی رو نمی دیدم .
 -فقط  حیف که می ترسم دلت دوباره بگیره . من تو رو خوب می شناسم بابا ولی تو هنوز منوخوب نشناختی ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی