ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 43

-اوخ چقدر تو ناز شدی فیروزه . حالا شد یه چیزی . چه تن و بدنی ! واقعا تن و بدن ایرونی یه چیز دیگه ایه ..
 -مگه شما ایرونی نیستین .
 -چرا ولی  انگار یه تازگی خاصی رو پوست بدن تو وجود داره که آدم از نگاه کردن به اون لذت می بره حالا دیگه آپ تو دیت شدی به روز شدی .
-ولی من از عرفان خجالت می کشم .
 - فیروزه جون دوباره شروع نکن وقتی که عرفان از تو خجالت نمی کشه تو برای چی از اون خجالت می کشی . -ولی اون در اصل که جلومن لخت نشده بوده . اون فکر نمی کرده که منو می بینه .
-ولی دلش می خواسته .. پس تو و اون هر دو تا تون باید فاصله ها رو از بین ببرین . الکی واسه خودتون تابو درست نکنین . به نظر تو چرا خارجی ها اعصابشون راحت تره ؟ فکر می کنی به این دلیل که در اون جا مثل این جا مشکلات تورم و گرونی وجود نداره ؟ نه اصلا هم این طور نیست . به خاطر این که اونا در سکس به خودشون سخت نمی گیرن . اگه یه دختر از یه پسر خوشش بیاد و بخواد با هاش حال کنه دیگه این جوری نیست که از تعزیرات و نهی از منکر بترسه . وقتی که در اون جا به سن قانونی برسی می تونی راحت خواسته ات رو مطرح کنی و اگه طرف خوشش نیومد بهت تمایل نداشت همه چی میشه مثل اولش . کسی تو رو انگشت نما نمی کنه . سحر و فیروزه گرم صحبت بودند و عرفان هم بین چند تا زن محاصره شده بود . سمیر زنش سلنا رو به اون معرفی کرده بود و سلنا هم یه نگاهی به کیر ورم کرده  توی شورت عرفان انداخته بود و هی واووووو واوووووو می کرد . سحر یه لحظه متوجه اون شده بود ... فیروزه هم همین طور . سحر خودشو به اونا رسوند تا سلنا رو متوجه اش کنه که مقابل فیروزه رعایت کنه ولی نمی دونست چی بگه .عروسش متوجه فارسی می شد ولی گاهی وقتا در موارد تخصصی قاطی می کرد . مثلا یه بار سحر به سلنا گفته بود دست شما درد نکنه .. سلنا برای لحظاتی به فکر فرو رفت و در حالی که با دست خودش ور می رفت به مادر شوهرش گفت اوه مامی دست من درد نکنه ؟.. اونایی که اینو شنیدن با این که از طرز حرف زدن سلنا خبر داشتن ولی زدن زیر خنده . سحر مونده بود چی به اون دختر بگه ولی دیگه نخواست توی ذو قش بزنه .ظاهرا زنا دوباره سوتین بسته بودند ...ولی بیشترقسمتای  سینه شون فتاده بود بیرون  عرفان سرشو که بر گردوند و مادرشو دید شوکه شد . اعصابش ریخت به هم . اون تازه از روبرو مادرشو می دید . ستاره 65 ساله و سپهر هفتاد ساله یعنی مادر و پدر سحر بد جوری به عرفان و فیروزه خیره شده بودن . سپهر حس کرد یه جریانی داره در بدنش حرکت می کنه مثل یه هوس تازه . صبحانه خوری تحت الشعاع حضور این دو تازه وارد قرار گرفته بود . نصف سینه های فیروزه که زده بود بیرون عرفانو خیلی ناراحتش کرد . تازه وقتی هم که اون یه پهلو کرد و کون مادرشو دید بد جوری عصبی شد و ناراحتی اون وقتی به اوجش رسید که دید سپهر پدر سحر  دستشو گذاشت لای شورتش و در حال نگاه کردن به فیروزه با کیرش ور می رفت .. خلاصه سحر گفت ..
-آقایون خانوما .. متفرق نشین . برین دور میز بشینین . اتفاقی نیفتاده . عرفان و فیروزه  مهمونای گران قدر ما هستند . الان سیستم بدنی ما به هم می خوره ها . باید قوی و با نشاط باشیم تا غصه بر ما غلبه نکنه .
 سحر بین عرفان  و فیروزه  نشسته بود . همه چی جور بود . بساط صبحانه کاملا ردیف بود و هر کی  با هر سلیقه و وضعیت مزاجی می تونست هر غذایی رو که دوست داره انتخاب کنه . ولی این مردا با این که چشم و دلشون به اندازه کافی سیر بود ولی به دیدن فیروزه اشتهاشون باز شده و هوس اونو کرده بودن . خیلی زود  تو دل همه جا کرده بود .وقتی لب باز می کرد و چیزی می گفت بقیه می خواستند که خیلی زود جوابشو بدن . سحر حس کرد که عرفان ناراحت به نظر می رسه ..
-عزیزم عرفان جون یه چیزی بخور .تو خیلی هم خسته شدی و بدنت الان نیاز داره . این قدر به خودت سخت نگیر . -ممنونم سحر جون . ..
عرفان حس کرد که یه دست از سمت چپ بدنش روی شورتش قرار گرفته . دست سحر بود که از زیر میز رو شورتش رفته و آروم آروم رفت داخل .. عرفان دست سحرو حس می کرد که چه راحت رفته رو کیرش و داره با اون بازی می کنه . خیلی آروم چشاشو بسته بود . می خواست فقط به خوردن فکر کنه اما نمی تونست . سحر به چشای عرفان خیره شده بود و می خندید . عرفان به خودش می گفت این زن چه خونسرده و چه راحت داره کارشو پیش می بره . از اون سمت سامان  که کنار فیروزه نشسته بود پاک حواسش رفته بود به اون . یه لحظه  زنش سحر رو کنار عرفان دید که داره با دست چپش سرگرم خوردن عدسه .. تعجب کرد . اون اصلا به خوردن عدسی عادت نداشت . فهمید به این خاطر دست به قاشق رسونده و این غذا رو انتخاب کرده که اون یکی دست دیگه شو آزاد بذاره .  فیروزه یه لحظه به سمت چپ که نگاه کرد متوجه تیزی و هیزی نگاه سامان شد . سامان مرد خوش قیافه و جا افتاده ای بود . سحر اونا رو به هم معرفی کرده بود .. سامان دوست داشت دستشو بذاره رو پای فیروزه و باهاش ور بره که سحر با اشاره سر متوجهش کرد که صبر کنه اول اون به عنوان یک زن با قیروزه ور بره بعد که آب بندیش کرد اون می تونه کارشو بکنه .. از اون طرف سحر با اشاره دست و گرد کردن و حالت دادن به پنجه هاش مادر شوهرشو سوسن و خواهر شوهرش سپیده رو متوجه کرد که حالا وقت باز کردن سوتین هاست .. بهتره سوتینو در بیارن . همه به ناگهان این کارو انجام دادن و فقط خود سحر سوتینشو باز نکرد .. سحر یه چشمکی به پسر مجردش سهیل زد که تو بیا این سمت و حالیش کرد می خواد کاری کنه که اون سوتین فیروزه رو بازش کنه .. فیروزه از این حرکات سحر تعجب می کرد .. از اون جایی که دست راست سحر داشت با کیر عرفان بازی می کرد اون پسر در عالم خوش هوس بود و نمی دونست دور و برش چه خبره ! فقط یه لحظه متوجه شد که تمام سینه ها زده بیرون و فقط مادرش و سحر سوتینشون هنوز باز نشده ...... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداش عالی بود مرسی

ایرانی گفت...

ممنون دلفین جان .. شب خوبی داشته باشی ..با سپاس : ایرانی