ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 173

طوری با هم بحث می کردن که اصلا به این فکر نبودن که ممکنه من حرفاشونو بشنوم . از جام پا شدم و تا اون جایی که می شد فاصله رو با در ورودی کم کرد .. رفتم .. بد جوری به هم پیچیده بودن ..
فرزان : منم می خوام بیام داخل . نامرد حالا دیگه تنهایی می خوری .؟ می خوام که دو تا به یکی با هاش حال کنیم ..
-دیوونه . اون اصلا اهل این بر نامه ها نیست .  تقصیر من چیه اون منو قبول کرده .
 -از بس دستمال زدی ..
 -این حرفا چیه فرزان . ببین تا حالا تو هرچی دوست دختر داشتی وبا هاشون حال کردی من مگه چیزی بهت گفتم .
-مگه تو با تا را هستی من چیزی بهت میگم . این شرایطش فرق می کنه . این اپنه . یک زن مطلقه هست . حال کردن با اون یه صفای دیگه ای داره .
 -یواش تر صدات رو بیار پایین  بیدار میشه .
-ولی اگه تارا بخواد چیزی از این موضوع بفهمه دیگه نه من نه تو . من دوستی خودمو با تو بر هم می زنم .
-اون وقت میری یه جای دیگه خونه می گیری ؟ برو. اجاره این جا رو من تنهایی میدم . در عوض از کس و کون و حال کردن تا مینم .
 -فرزان تا اون خودش نخواد که من کاره ای نیستم . حساب اون با  بقیه زنا و دخترایی که دیدی فرق می کنه.
 -همه شون یکی هستن . اونم یه جنده ایه مثل بقیه
 -هیس این حرفو نزن . اون تن و بدنش با اون زنای اون جوری  فرق  می کنه . مگه نشنیدی چی گفت ؟ شوهر نامردش روش زن گرفته و اونم مجبور شده ازش جدا شه . می تونسته بر خورد قانونی با هاش داشته باشه .
 -من نمی دونم چی داری میگی . ولی من می خوام . می خوام که اونو داشته باشم . می خوام که ازش لذت ببرم . اونم به من راه بده . اگه بدونی دوتا به یکی چقدر لذت داره .
-اولا که اون هنوز قبولت نکرده .. تازه بعدش این که اون نپذیرفته که دو تایی مون با اون باشیم و بعد ترش این که تو خجالتت نمیاد که دوتایی مون کنار اون لخت شیم و دو تایی بکنیمش ؟
-نه . دوستی و رفاقت اصلا این حرفا رو نداره . تو خیلی  نامردی . میگی من تنهایی بخورم .
-فرزان این همه کس گاییدی و کون کردی من صدام در نیومد . واسه چی حالا بعد از قرنی و بعد از مدتها ما رفتیم یه حالی بکنیم این جوری چشات داره در میاد ؟ ... صحبتای اون دونفر ادامه داشت که در همین لحظه یه چیزی به فکرم رسید . یه چیزی که دوست داشتم یه شری به پا شه که همه بیفتن به جون هم . بی خیال حرفای بی سر و ته و یکنواخت اونا شدم . چون به فکرم رسید که یه جوری اختلاف بین اونا رو موقتا حل کنم و بعدش یه  دیگه همه شونو یعنی تارا و فرزان و جاوید رو بندازم به جون هم . سریع رفتم سراغ موبایل جاوید و به هر نحوی بود شماره تلفن تارا روئ پیدا کردم .. ولی قصد نداشتم که از موبایل اون واسش زنگ بزنم . .. رفتم و رو تختم دراز کشیدم .. فرزان و جاوید همچنان سر گرم صحبت بودند و نمی دونستم دیگه به کجا رسیدن .. حالا شاید گیتا و فرزاد هم از خواب بیدار شده باشن . حالا من رسیده بودم به عقب . یه سیر قهقرایی رو طی کرده بودم .  اون روز اولی که از کنار فرزاد پا شدم و به خودم و اون نگاه کردم دیگه واقعا حس کرده بودم که پا به دنیای جدیدی گذاشتم . دنیایی که بین خودم و آدمایی مثل فرزان و جاوید درش فاصله ها می دیدم . حالا باید یک بار دیگه خودمو به این آدما نزدیک حس می کردم . نزدیک از این نظر که منم مجردم . و با اونا سر نوشت مشترکی دارم . با این تفاوت که در گذشته به اونا توجهی نداشتم و حالا می تونم از اونا لذت ببرم . خیلی خوابم میومد . دیگه حس کردم دارم خودمو عادت میدم با مصیبتی به نام این که همسر سابقم رفته زن گرفته و دیگه باید دور اونو قلم بکشم . تازه با این همه خیانتی که در حق اون کرده بودم جز این هم انتظار نمی رفت .  دو تایی شون کلاس داشتند و واسه من نرفتن . می دونستم که فرزان داره چه حرصی می خوره . چند بار جاوید رفت تا ازش حرف بزنه و من نذاشتم ولی بالاخره در یکی از این دفعات  پرسیدم به نظرت فرزان چه جور آدمیه
-از چه نظر
 -از این نظر که از رابطه منو تو و این بر نامه ها یه وقتی نره به یکی دیگه نگه .
-نه این جوری نیست .
-ببینم  می دونم اونم پسر شیطونیه .  حالا اگه من ازش دعوت نکردم که بیاد این طرف به این دلیل بود که هم ما با هم راحت تر باشیم و هم این که فکر می کردم که شاید خودش سختش باشه از اینکه رابطه و همسایگی ما به این صورت در بیاد .
در واقع با این حرفام داشتم به جاوید می گفتم پس تو یکی خیلی پر رو هستی که قبول کردی با این شرایط بیای این جا ولی اون حالیش نشد .
 -ببینم به نظرت فرزان خوشش میاد که بیاد این طرف و ناهارو با ما بخوره ؟
اینو که گفتم  صورتش گل انداخت . می دونستم به فکر دوست دخترش تاراست . واقعا این مردا گاهی وقتا زیاده از حد نالوتی میشن . دوست دارن هزار جور جنایت و خیانت انجام بدن و بازم دوست دخترشون و رابطه شون با اونا به راه باشه .
-اون از خداشه . افتخار می کنه . راستش خیلی دلش می خواست . ولی دیگه چی بگم -ببینم من دوست دارم صمیمیت و دوستی بین ما محکم تر و بیشتر شه .. می تونی بهش بگی ناهار بیاد این طرف .
  واسه این که پیش جاویدو حتی خود فرزان  یه حفظ ظاهرو سیاستی کرده باشم  وقتی که فرزان اومد کاملا بر هنه نبودم چون هنوز تابوی من با اون شکسته نشده بود . فرزان داشت با دمش گردومی شکست .. و حس می کردم که جاوید داره بهش میگه که خیلی تلاش کرده که منوراضی کنه  ... امان از این جوونا و خالی بندی هاشون .. یه نگاهی به موبایل فرزان که در دستش بود انداخته و منتظر فرصتی بودم که بتونم از اون یه پیامی واسه تارا دوست دختر جاوید بفرستم . وقتی که فرزان خواست موبایلشو شارژکنه دیگه از این بهتر نمی شد خودم اونو بردم به یه اتاق دیگه .. اول باید یه حال اساسی باهاشون می کردم بعد یه پیامی هم واسه تارا جون می فرستادم . عشق و دوستی و دوست داشتن معنا نداره . پسره پر رو داره منو می کنه می خواد دوست  دخترشو هم داشته باشه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی