ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 180

-مامان می تونی ساکت بمونی و بذاری هر کی به هر صورتی که دوست داره از این مهمونی لذت ببره ؟ من یه اشتباهی کردم . خودمم قبول دارم . دیگه نباید این قدر با آبروی آدم بازی کنی . نا سلامتی من دختر شما هستم . همه مادرا کاری می کنن که آبروی دخترشون محفوظ بمونه . تو داری یه جوری بر خورد می کنی که انگاری من بچه سر راهی هستم .
 -بچه سر راهی شاید رفتار و کردارش خیلی بهتر از تو باشه .. تازه مگه اونا چه گناهی دارن؟ 
 -باور کن من می خواستم برم . زری نذاشت ..
 -زری ؟ همونی که قبل از این که تو بیای متلک هاش منو کشته  بود ؟مدام داشت می پرسید که چی شده چی نشده . همش می خواست بدونه که راسته  تو با یه مرد رو هم ریختی یا نه ؟ حتی می گفت تعجب کرده که تو چطور دوست پسر خودت رو نیاوردی .
-مامان  من داشتم می رفتم . حرفمو باور کن . حالا نمیشه . حالا اگه برم بهم میگن کم آوردم . من خودمو بکشم تو و بابا راحت میشین ؟ ببینم به داداش فرشید چیزی گفتی ؟  حس می کنم داداش ازم دلخوره . نمی دونم چرا .. یه لحظه فکر کردم منو دیده .. بعد به تماس من جواب نداد ..
-انتظار داشتی بهش چی می گفتم ؟ اون باید از یه غریبه بشنوه که خواهرش با یه لات آسمان جل عوضی رو هم ریخته ؟ وقتی ازم پرسید من بهش دروغ می گفتم ؟
-پس اون همه چی رو می دونه ؟ خدا مرگم بده . من چه جوری می تونم تو روی داداشم نگاه کنم . زری خودش به کی میگه . اگه راست میگه و عرضه داره بره جلوی شوهرش کیوانو بگیره . که دیگه روی هرچی مرد هیزو زن بازو سفیدش کرده ..
 -هرچی باشه اون یک مرده ..
-زری خیلی به زندگیم حسادت می کرد . همیشه آرزوش این بود که شوهرش مثل فرزاد باشه . با وفا و با محبت و مرد زندگی ولی به آرزوش نرسید . شاید هم خیلی خوشحال شده باشه که شرایط زندگی من به این صورت در اومده . ولی همیشه وقتی از شوهرش حرف می زد ازاون طوری یاد می کرد که انگار بهترین مرد دنیاست . از یه طرف با حسرت بهم می گفت کاش شوهرم مثل فرزاد بود . مثلا می خواست آبرو داری کنه. 
من و مامان طوری پچ پچ می کردیم که کسی نشنوه . ولی دیگه نمی شد بیشتر از این و به این صورت حرف زد .از جام پا شدم .. دوست داشتم از اون فضا در رم . خواستم مانتومو تنم کنم ..
 زری : کجا می خوای بری ..
 -دستشویی ..
 -با مانتو ؟
-سرویس بهداشتی بیرونه
-خب باشه .. مگه از مردا خجالت می کشی ؟ ..
 اون این حرفو به یه لحن خاصی گفته بود که نشون می داد داره متلک میندازه .. تصمیم به موندن گرفتم .. با همون لباس مجلسی از فضای تالار خارج شدم تا برم دستشویی . اتفاقا وقتی اومدم بیرون کیوان شوهر زری رو دیدم . دستشو به سمت من دراز کرد . قبلا در یکی از این مجالس یه بار از این کارا کرده بود که تحویلش نگرفته ودستشو رد کردم . این چه معنا داشت که یک مرد دست یک زن رو لمس کنه. نه به این خاطر که ایراد شرعی داشته باشه بلکه واسه این که این فرهنگ دست دادن  از قدیم واسه مردا بوده و خیلی بی معنیه که زن و مرد غریبه ای دست همولمس کنن به بهانه دوستی و دست دادن یا فر هنگ بالا .  یه زمانی همچین ایده ای داشتم و هنوزم زیبایی اونو حس می کنم .. دو نکته واسم مهم بود این که کیوان پس از سالها یک بار دیگه به خودش اجازه داده بود که دستشو به طرف من دراز کنه و باهام دست بده .. این بار دستشو رد نکردم . دستمو میون دستش گرفت و اونو نگه داشت . اصلا ازش خوشم نمیومد . اون وقتی هم که زن نداشت در حق دخترا خیلی نامردی می کرد .
-فرزانه خانوم . خیلی خوشحالم از این که شما رو می بینم . جدا ناراحت شدم که فرزاد در حق شما نا مردی کرد و اون جوری پشت سر شما حرف در آورد . ولی بدونین که فامیل همیشه پشت شماست و هیچوقت شما رو تنها نمی ذاره .
 از این حرکتش بدم اومده بود . من دیگه حالا مردا رو به خوبی می شناختم و از خصلت اونا خبر داشتم . روسری مو هم گذاشته بودم توی کیفم و بود پیش مامان . اون یه نگاهی به پیرهن تقریبا سکسی من انداخت و گفت واقعا خانوم به این زیبایی و نجابت حیف شد . .. دستمو ول کردم و با یه تشکر ازش جدا شدم . وقتی که فرزاد بود اون اصلا از این جرات ها نمی کرد . همیشه در خیلی جا ها گفته شده .. زن فلانه .. زن رئیسه .. فلان مرد زن ذلیله .. حرف حرف زنه .. خانوما مقدمن .. ولی زن در واقع بدون مرد هیچه .. مرد هویت یک زنه .. درسته که صاحب اصلی ما خداست ولی یک زن بدون مرد انگاری که بی صاحابه .. زن اگه فرمانروای مردش هم باشه انگار وقتی اون نباشه هیچی نیست . هیچی نداره .. خدایا من چقدر بد بختم . چند تا مرد دیگه  رو هم دیدم که یه جوری نگام می کردن . دو سه تا شون که رابطه فامیلی صمیمی تری با هام داشتند یه لبخندی هم تحویلم دادند .. مثل این که بوی طعمه ای به نام مطلقه به مشامشون رسیده بود . خیلی از زنای متارکه کرده هم به خاطر خشم و عصیان ناشی از شرایط پیش اومده کاری  می کنن که دیگه حسرت روزای تنهایی رونخورن .. و خودشون بهونه به دست بقیه میدن .. چقدر این شب طولانی می گذشت . بازم جای شکرش باقی بود که از تیررس پدرم دور بودم .. در مسیر برگشت جوونایی رو می دیدم که با نگاهشون داشتن منو می خوردن . یعنی من هنوز همون زیبایی گذشته مو حفظ کردم ؟ به نسبت دوران نوجوانی کمی چاق تر به نظر می رسیدم ولی صورتم پر تر شده بود . شاید این روزا از بس عذاب می کشیدم و ناراحت بودم فرصت زیادی برای نگاه کردن خودم نداشتم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی