ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 185

حس کردم خیلی آروم شدم . از این که دیگه  از دست آزارش خلاص شدم . دیگه کاری به کارش نداشتم . راستش شاید خیلی ها کاری به کارم نداشتند و ازشون بدی ندیده بودم . ولی احساس می کردم همین چند تایی رو هم که دیدم نسبت به من یه جوری بودن . انگار من از یک سرزمین و از یک فضای دیگه ای اومده بودم . انگار که باید برم بمیرم . خدایا چقدر من بد بختم ! آدم تا زنده هست می تونه  به هر شکلی در بیاد . آره من ریا کار شده بودم . دروغگو و هوسباز .. نمی دونم چرا .. شاید فکر می کردم به چیزی که می خواستم نرسیدم . شاید دوست نداشتم از مرز جوانی بگذرم و حس کنم دیگه کسی به من توجهی نداره .. خود خواه بودم .. ولی حالا می تونم خیلی چیزا رو حس کنم . می تونم خوب و بدو بهتر تشخیص بدم . ولی کاش آدما تابع هوس و هیجانشون نبودند . اما من حالا هم این طور شدم . شاید گاهی واسه خودم این توجیه رو میارم که به خاطر جدایی از همسرمه .. چون می خوام کمتر به عذابم فکر کنم دارم این کارو می کنم . میرم و با جاوید و فرزان سکس می کنم .. وقتی کیوان به من تجاوز می کنه اگه برسم به نقطه ای که بتونم باهاش مقابله کنم این کارو نمی کنم .  و شاید بازم به دنبال این باشم که خودمو از تنهایی نجات بدم . ممکنه امشبو تنها نباشم . فرداشب و شبهای دیگه چی ؟ هر شب در آغوش یکی .. و یا هر چند وقت در میون .. شاید این همون  حس و حال ما این جور زناست که سبب میشه دیگران یه فکرای ناجوری در مورد ما بکنن . یه زن متاهل هرشب کنار شوهرش می خوابه .. هر وقت که دلش خواست ولی اونی که از همسرش جدا شده ..اون باید چیکار کنه .. خنده ام گرفته بود . یه لبخند تلخی رو گوشه لبام نشست . لعنت بر تو فرزانه . باید به خودت بگی خود کرده را تدبیر نیست . ازضد حالی که به زری زده بودم و سکسی که با شوهرش کرده بودم آرامشی بهم دست داد که حس کردم می تونم چند ساعتی رو راحت بخوابم با این که کیوان میشه گفت به نوعی بهم تجاوز کرده بود ولی من بعدا راضی شده بودم و می دونم که اونم اینو حس کرد .  دمیدن آفتاب و ورودش ازپنجره به روی تختم نشونه این بود که باید  چند ساعتی روخوابیده باشم . ساعت حدود هشت صبح بود . خوابم میومد . چقدر زود بیدار شدم .. صدای زنگ در میومد .. ظاهرا هرکی بود باید قبلشم زنگ زده باشه . چون با صدای زنگ دوم حس کردم این صدا در اون لحظات برام صدای تکراره .. این وقت صبح کی می تونه باشه .. حال و حوصله این پسرا رو ندارم . به من چه مربوطه تارا , من و دوست پسرش جاویدو با هم گیر انداخته . جاوید می خواست هوسبازی نکنه . هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه . صدای زنی میومد . توی عالم خودم بودم .متوجه نشدم کیه .. فقط همینو شنیدم که میگه باز کن فرزانه ... فقط همینو متوجه شدم که صدای مامان نیست .. درو که باز کردم چهره اون لحظه وحشتناک زری رو دیدم . اومد داخل و درو بست . عین آدمایی که مثلا دارن از حقشون دفاع می کنن هنوز سلام نکرده افتاد به جون من . البته نه با حرف بلکه با وحشی گری . کاری جز کشیدن مو از دستش بر نیومد ..
-جنده .. خیابونی ..کسو! مرد قحط بود رفتی سراغ شوهر من؟
 منم پنجه هامو گذاشتم رو صورتش و گفتم دستتو ول کن اگه ادامه بدی  با ناخنام روی صورتت خالکوبی می کنم و اون وقت هفته ای یک بار هم زیر کیر شوهرت نمی خوابی .
 تکرار کرد ..
 -مرد قحط بود رفتی سراغ شوهر من ؟
 -جرات داری از اون بپرس که زن قحط بود اومد سراغ من ؟ ببین عوضی بی عرضه !  آدما آزادن که هر کاری دلشون بخواد انجام بدن .
-کثافت پس قانون چی ..
-گفتم اگه زورت می رسه برو سراغ شوهرت .. ولی خیلی حال داد . بذار مزه این سکس چند ساعتی رو تنم بمونه . خیلی بد جنسی . موهامو ول کن .  تا سه می شمرم اگه ول نکنی  خراشی رو صورتت می ذارم که به این نون وماستها نتونی محوش کنی .. بشین مث بچه آدم ببینم حرف حسابت چیه ؟ بهت راستشو نمی گفتم ؟ آخه فامیل با فامیل باید رو راست باشه . شما چقدر حسود و بخیلین ..
 دستشو ول کرد و منم صورتشو ول کردم .. خیلی خونسردانه ادامه دادم ..
-آخه من نمی دونم شما زنای متاهل چقدر بخیلین . اصلا میگین همش ما لذت ببریم .. ما اعصابمون آروم باشه .. ما حال کنیم .. پس ما چی ؟
 -ببینم تو حاضر بودی که شوهرت رو با دیگران قسمت کنی ؟
-نه من راضی به این کا ر نبودم ولی اگه کار خلافی هم انجام می داد اول می رفتم سراغ خودش . دیگه  به معشوقه اش توهین نمی کردم . من با شوهرم ازدواج کردم نه با معشوقه اش . حالا حس می کنم درد و محرومیت زنایی روکه به خاطر تنهایی و هوس میرن و ساعتی رو با یه مرد سر می کنن . تو این دوره زمونه هر کسی یه دردی داره .یه مشکلی داره .. من آدم گناهکاری هستم . خیلی پستم . اینو قبول دارم . تو میگی که فامیلم بودی نباید در حقت کم لطفی می کردم . اولا شوهرت  در یه حالت تجاوز اومد رو من ,  من در یه حالت نیمه بیهوشی بودم . بعد تسلیم شدم . راه دیگه ای نداشتم . پشیمون هم نیستم و خوشمم اومده . چطور من باید تو رو فامیل حساب کنم اما تو منو تحقیر کنی ؟ هر چی دلت خواست بهم بگی ؟ من نمی خواستم به روت بیارم .نمی خواستم زندگی تو رو خراب کنم . من و تو تنها زنان زندگی کیوان نیستیم . زنگ زدی که منو مسخره کنی . یه فامیل در بد ترین شرایط یه فامیلو رها نمی کنه .. من خودمم حس می کنم دیگه راه نجاتی واسم نیست . نا امیدی گناهه .. ولی من عادت کردم . گاهی فکر می کنم اگه فرزاد برگرده ..اگه منو یک بار دیگه به عنوان همسر خودش قبول کنه دیگه گرد گناه نرم .. ولی حس می کنم به دنیای شیرین و لذت بخش گناه عادت کردم . وقتی که خاطرم جمع شد فرزاد در کنارمه شاید که بازم رفتم به دنبال هوی و هوسهای خودم . چون طعم تنوع رفته زیر پوستم .. وجدانمو زیر پا گذاشتم . حالا وقتی که تنهام ..وقتی که حس می کنم همه ولم کردند و دلم می گیره و غرق در دنیای حسرتها میشم میگم  ای کاش فرزاد تنهام نمی ذاشت .. اما می دونم اونم حق داره زندگی کنه . تا کی می تونست یک گناهکار رو تحمل کنه ..با این حال اینویاد گرفتم که در زندگی به چیزی یقین نداشته باشم جز این که اون یقین برای من به یه حالت اثبات رسیده باشه .. ولی باید بازم اون یقینو احساسش کرد . من فرزادو حسش می کنم ..
گریه امونم نداد .. در میان اشکها و هق هق گریه ادامه دادم
-چرا همه باهام بدن ؟! چرا وقتی خدا بنده هاشو می بخشه و تا جا داره به اونا فرصت میده , بنده ها بنده ها رو نمی بخشن ؟ تنهاش می ذارن .. حتی اگه خدا بنده هاشو نبخشه اونا روتنها نمی ذاره . چرا همه تون می خواستین تحقیرم کنین ؟
زری ساکت بود ..
 -این جور حرف زدن از بار سنگین گناهت کم نمی کنه . خودت خودت رو تحقیر کردی ..
-آره قبول,  ولی به نظرت باید برم بمیرم ؟..
یه نگاه از پنجره به بیرون انداخته و مردی رو دیدم که حواسش به سمت خونه ما بود . انگار دوست داشت صاحب خونه رو ببینه .. کیوان نبود .. جاوید و فرزان هم نبودند .. -زری توتنها اومدی ؟
 -آره . مثل این که دوست داشتی معشوق توروهم با خودم بیارم .
 اون مرد کی می تونست باشه . همه چی امکان داشت .. وقتی یک زنی این جور رسوای عام و خاص و انگشت نما شده باشه از هر کانالی ممکنه یکی بیاد سراغش .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی