ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 111

-فدات شم بابا دلت درد می کنه . باور کن من نمی خواستم اذیتت کنم . من نمی خواستم برنجونمت .
 -پس با یکی دیگه بودی ؟ 
 منو به حال خودم گذاشت تا به گشتنم ادامه بدم . یه کارد آشپز خونه گرفتم توی دستم ..
 -بابا خواهش می کنم تو که آدمکش نبودی .. پدر صبر کن .. من می ترسم . نه ..
-بگو کجا رفت . کی بود . خیلی وقته باهاش رابطه داری ؟
الناز خودشو انداخت توی بغلم . این که مردی دیگه ای دستش بهش رسیده باشه باعث چندشم می شد . با فشار می خواستم اونو از خودم ردش کنم
-پدر خواهش می کنم . تو احساس منو درک نمی کنی ؟ این که اگه اون سه تا دخترتن خب باشن  ولی اون حس شوهر بودنو می خوام فقط واسه من بذاری . واسه من داشته باشی . اونا شوهر دارن . اگه دلشون می خواد که با مردی غیر شوهرشون باشه اختیارشون دست خودشونه و شوهراشون . و این که حالا اونا می خوان بی غیرت باشن یا نه خودشون می دونن . پدر من نمیگم  بین من و اونا از  نظر پدر فرزندی تفاوتی قائل شی . من می خوام مال تو باشم مثل همسر تو .
-معلوم هست چی داری میگی و چیکار می کنی ؟ برو از جلو چشام دور شو نمی خوام ریختتو ببینم .  تو دیگه دخترمن نیستی . اگه اون خواهرات بگن که ما دوست داریم  واسه بابامون این نقشوداشته باشیم چی ؟ تازه اونم در شرایطی بود که تو یه آدمی باشی که حس کنم فقط متعلق به منی . نه این که این جور با احساسات من بازی کنی و بهم خیانت کنی .
سریع به سمت پنجره رفتم .  ولی بعید به نظر میومد از این سمت رفته باشه یه طبقه پایین تر . ولی می تونست رفته باشه رو شیروانی . پشت بوم .
-الناز کلید اون بالا رو بدش به من ..
-نمیدم
-زود باش بده به من ..
دیدم داره می خنده .. کلیدو برام آورد ..
 -مگه خودت کلید نداری ..
اون جا هم کسی رو ندیدم . از کارای الناز سر در نمی آوردم . همین که می دید من حالم بد شده آروم می شد قربون صدقه ام می رفت تا می دید که  بهتر شدم بازم اذیت کردن منو شروع می کرد  یعنی داره فیلم بازی می کنه ؟ پس این کاندوم چیه . این برهنگی .. ولی همین تردید داشت منو می کشت . باید می فهمیدم .. دیگه با خودم گفتم بهتره آخرین فیلممو هم بازی کنم . خودمو زدم به موش مردگی و نزدیک تخت که شدم خودم روش ولو کردم . از اون جایی که خیلی ناراحت بودم دیگه از این فیلم بازی کردنم خنده ام نمی گرفت . فقط می خواستم بفهمم که آیا مرد دیگه ای بوده که با الناز رابطه داشته باشه یا نه .؟اون لحظه با خودم پیمان بستم که اگه  همه اینا شوخی بوده باشه و الناز اذیتم کرده اول چند تا بارش کنم  و سیاست خودموحفظ کنم ولی بعد به عنوان یک همسر فداکار همونی بشم که اون می خواد و دوست داره . با چشای نیمه بازم نگاش می کردم .
 -پدر من نگرانتم .  نگران قلبتم .. الان زنگ می زنم اورژانس بیاد .. با آمبولانس ببرنت . این قدر سهل انگاری نکن ..
-نه من حالم خوب میشه ..
-پدر ما خودمون این کاره ایم .. ما رو رنگ نکن ..
 شروع کرد به ور رفتن با من . دوست نداشتم این کارو با من انجام بده . ولی اون لختم کرد .. چند بار رفتم یه چیزی بگم ولی دستشو گذاشت رو لبم .
-بابا تو که جنبه شو نداری چرا به من خیانت می کنی . بیا یه معامله ای یبا هم بکنیم . تو دیگه بهم خیانت نکن منم این کارو نمی کنم .
 -زنی که یک بار خیانت کنه امکان نداره تکرار نکنه روش باز میشه . منم دیگه اون حس سابقو ندارم .
 -من نمی دونم با همه اینا چقدر دوستت دارم بابا . نمی دونم .
رفت و  روکش کاندومو از رو زمین برداشت و نشونم داد و گفت ببین پدر جون داخلشو نگاه کن این هنوز مغزیش داخلشه . فقط یه گوشه اش پاره شده که گولت بزنه . ببین تو این جا اصلا حس و حالی از مرد می بینی ؟ اصلا بوی عطری حس می کنی ؟ یادت رفته دخترت موقع سکس عاشق بوی خوش عطر مخصوص خودشه ؟ خب دیگه چی بگم برات .. توکه می دونی دخترت دروغ نمیگه . ممکنه حقه بازی بکنه . من بهت گفتم مردی این جا هست ؟خودت بریدی و دوختی ..
 وقتی این حرفا رو برام می زد تازه شق شدن کیرمو پس از چند دقیقه دستمالی اون حس می کردم چون تا حالا حواسم بود جای دیگه و بدم اومده بود .  از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ولی سعی کردم که نشون ندم .
-حالا خیالت تخت شد . یعنی به نظر تو الناز یه دختر بده ؟ تو دلت میاد در مورد من این جور حرف بزنی .
کیرمو که حسابی شق کرد اومد و بهم گفت . می ذارم به عهده خودت . ولی من همیشه عشق و هوسم همشه در یه حدیه که واسش نهایتی نیست . من همون دختر بابا م
-ولی من اون بابا نیستم .
 بغلم زد و گفت خیلی دلم می خواد همونی باشی که می خوام . نمی دونی چه عذابی کشیدم وقتی حس کردم با  اون سه تایی   . لباشو گذاشت رو لبای من . من دیگه با خودم پیمان بسته بودم که جز اون با هیشکی نباشم ولی گفتم اینو به همین سادگی و سرعت بهش نگم که روش زیاد نشه . دیوونه چیکار کرد با من .. با همه پدر سوخته بازیهاش از این که آخر این استرس به خوبی تموم شد احساس آرا مش می کردم  تمام خستگی ها و سردرد و دل دردم رفع شده بود .
-بابا کی میگه تا سه نشه بازی نشه . من میگم تا چهار نشه بازی نشه ..
-چند بار باید بهت بگم من امروز با دخترام کاری نکردم .
-من از قیافه ات می خونم که راستشو نمیگی
-خب این از صداقت منه در عوض تو خوب تونستی گولم بزنی .
-بابا الحق و والانصاف که بابای همون دختری .. می دونم چیکارت کنم .. توی دلم گفتم مگه این که تو حریفم بشی . .خودشو طوری بهم می مالوند که با وجود حس لذت زیاد آبم نمیومد چون  دیگه اون سه تا منو نقره داغم کرده بودند . -عحبا ! بابا چقدر کیرت خود نگه دار شده . دیگه دیدم داره میدونو در دستای خودش می گیره .. دستامو در کمرش قلاب کرده و از این که اونو مال خودم می  دونستم نیروی دوباره ای گرفتم . و خودمو روش سوار کردم و اونو اون زیر قرار دادم  ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی