ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 9

چه قد کشیده ای داشت . فقط همین طور از پشت داشتم نگاش می کردم .. نمی دونستم چه جوری باهاش جور شم ... بد جوری دلمو برده بود .  درسته که از بچگی سوسول بودم و مامانی ولی خیلی هم اهل فن بودم و از هر کاری چند تا چشمه شو می دونستم .
-خانوم ببحشید اتفاقی افتاده ؟ ..
 سرشو آورد بالا چقدر خوشگل بود . شباهت زیادی به مامان و آبجی شهرزادم داشت . اونم همین جور خیره نگام می کرد ..
-ببخشید اتفاقی افتاده خانوم ؟
 -نه .. نه ... چیزی نیست من نمی دونم این ماشین چرا همین جلو در خاموش کرده ..
 یه  ریوی شیک و سفید رنگ  بود که به تیپش هم خیلی میومد . در خونه رو که باز کرد دو تا سگ گردن کلفت از خونه اش اومدن بیرون و  به طرز وحشتناکی نگام کرده در حال غر زدن بودن . ترس برم داشته  بود . پس همینا بودن که هر وقت از جلو خونه شون رد می شدم صدای واق واقشون طوری نشون می داد که انگاری کنارت وایسادن و هر لحظه می خوان بپرن روت .. هیکل به این نانازی اصلا بهش نمیومد دو تا سگ گردن کلفت وحشی داشته باشه که اصلا نمی دونستم از چه نژادی هستن . 
-ببینم  آقا ترسیدین ؟ جیم و آلیس بچه های خوبی هستن ..
  -آره معلومه ...
 مشغول ور رفتن با جلو بندی ماشین بودم که این سگای دور و برم تمرکز منو بهم می زدند ..
-هی جیم ..آلیس برین خونه من الان میام ...
عجب پر و پاچه ای داشت .. اوووووففففففف .. معمولا تازگیها یه دامن کوتاه هم رو همچین شلوارایی میندازن . حالا از اون جایی که اون داخل ماشین نشسته بود با این تیپ و استیل خودشو رسونده بود این جا .. ماشینو واسش راه انداختم و خیلی هم ازم تشکر کرد .. می خواستم برم که ازم دعوت کرد برم بالا ... تعجب کردم .  اون دخترایی که اهل حال بوده و خیلی هم گردن افتاده به این سرعت از آدم دعوت نمی کنن . من اونو به یاد داداش کوچیک ترش  انداخته بودم که داشت در فرانسه تحصیل می کرد و چند سالی می شد که اونو ندیده .. ازش نپرسیدم که چیکار می کنی و چیکاره ای و از این حرفا . فقط خیلی دلم می خواست دوباره اونو ببینم . خونه اش خیلی بزرگ و شیک بود ... نمی دونستم چه جوری و از چه دری باهاش حرف بزنم که بیشتر اون جا بمونم .. دو سه تا گوشی  موبایل بود توی جیبم و به کمرم آویزون بود . چند تایی تماس داشتم . یکیشون ملوک بود ..
-کجایی پسر .. الان باید یک ساعت پیش میومدی خونه . بیا دیگه . من منتظرم . همین تازه برقش انداختم .
-میام .. الان مبام ملوک جون ...
گفتم بهتره برم به سیلی نقد بچسبم که از حلوای نسیه خیلی بهتره .. با ملوک که خداحافظی کردم  از یه سیم کارت دیگه باهام تماس گرفتن . واسه این که قاطی نکنم از چند موبایل و چند سیم کارت استفاده کرده و هر کی هم که واسم زنگ می زد اسمشو می دیدم .ولی اگه می خواستم برم به جایی باید تک موبایله و تک سیم کارته می رفتم یا اجازه دخالت به کسی رو نمی دادم . بعضی از این دخترا که اصلا جرات نداشتن بدون اجازه من نفس بکشن .. مژده خیلی ناز بود ..از رو کارت گواهینامه اش متوجه شدم که اون سی و شش سالشه یعنی ده سال ازم بزرگتره ..حتما شوهر داره ... فضولی من گل کرده بود . دو دل بودم که ازش بپرسم یا نه ..وای فیروزه ول کنم نبود .. برام پیام داد که امشبو تا چند ساعت دیگه چون همه بر و بچه های خونه شون  رفتن  مهمونی و اون تنهاست حتما برم پیشش .. آخه منم کار و زندگی دارم . همکلاسمه و خیلی هم به دردم می خوره . یه چند ترم از مرحله قبلی رو هم با هم گذرونده بودیم . از چشم چرونی های من خبر داره ولی اگه بدونه من با خیلی های دیگه راه دارم پدرمو در میاره .. مژده همش از این می گفت که اونو به یاد برادرش میندازم ولی یکی از این نمی گفت که بیا به جای داداشت تو رو ببوسم .اون شوهر نداشت . اینو از لا به لای حرفاش فهمیده بودم . حالا چی شد ه بود ازش جدا شده یا این که مرده بود یا اصلا از دواج نکرده بود رو نمی دونستم ..
 -آخ که این پسرا چقدر شیطونن . این دوست دخترات ولت نمی کنن ..
یه نگاهی بهش انداختم و گفتم نه یکی مامانم بود و یکی خواهرم و یکی دیگه هم یکی از همکلاسام .. مجبور شدم  به طور ضمنی به دانشجو بودن خودم اشاره کنم ولی زیاد بازش نکردم .. آخه معلوم نبود یکی از کتابای من توی دستش چیکار می کرد . به نظرم میومد هیچی دستم نبود . قاطی کرده پاک آلزایمر گرفته بودم . نمی خواستم بهش بگم در چه مرحله ای هستم . آدم که همه ریزه کاریهای زندگیشو به دیگران نمیگه ..
 -با این همه مشغله و خاطر خواه که داری چه جوری به این درسای سنگینت می رسی ..
-همینو بگو .. هم استعدادم خوبه هم این که حسابی هوامو دارن ..
-کی دخترا یا پسرا ؟ ..
 چیزی نگفتم .. فقط خنده ام گرفته بود ..
- البته کارمندای دانشگاه هم خیلی مهربونن .
 -خانوماشو میگی ؟ ..
دیگه جیکم در نیومد .. چی می گفتم این که اگه راهی داشته باشه اونا به یه نحوی سوالای امتحانی پایان ترمو بهم می رسونن ؟ من این سوالا رو در اختیار کسی نمی ذاشتم فقط خودم ازش استفاده می کردم .. البته خیلی موردی بود .. ولی بار ها و بار ها دوست دخترم در این قسمت به دردم خورده بود . ولی حالا فقط به مژده فکر می کردم که چطور می تونم تورش کنم .. ظاهرا اون حرفامو باور نکرده بود . نمی دونم چرا بعد از این که فهمیده بود من دانشجوهستم و اونم در رشته پزشکی بیشتر دوست داشت با هام گرم بگیره و از اوضاع احوال من با خبر شه . منم بادی در غبغب انداخته و تمام شاهکار های خودمو جز همونی که بعضی وقتا سوالا رو از دوست دختر کار مند اونجام می گرفتم واسش تعریف کردم ..
-مژده خانوم یه وقتی فکر نکنین من تنبل هستما .. این درسا بیشترش کلیشه ایه .. نصف بیشتر کتابای پزشکی به درد  پزشکا نمی خوره ..
-بله حق با شماست .. شما خیلی با مزه این . این وقتی رو که واسه تقلب و دختر بازی صرف می کنین اگه  واسه درس خوندن می ذاشتین حالا یه نابغه بودین ..
باهاش خدا حافظی کرده و موقع رفتن مثلا رفتم بهش دست بدم .. دستشو تو دستم نگه داشته و یه لحظه توچشاش نگاه کردم . صورت گرد وتپلی داشت . بینی قلمی . ابروهای یه کمی کلفتش بهش میومد و اونو جذاب تر نشونش می داد . موهای مشکی و رنگ مشکی ابروش خالص  و مال خودش بود .. به نظر رنگ شده نمیومد . شماره موبایلمو دادم بهش و گفتم هر گونه کار فنی در حد سطحی ومعمولی اگه داشتی در خد متم . اگرم خودم از دستم بر نیاد آشنا زیاد دارم .. از اون جا اومدم بیرون .. ملوک منو کشته بود . هنوزم بعد از سالها زیر کیر من خوابیدن هر وقت که با هاش می خوابیدم عین روز اولش واسم هیجان نشون می داد .. یه ناخنکی به ملوک زده و خیلی زود ار گاسمش کرده رفتم خونه ..  این زنه مژده بد جوری فکرمو مشغول کرده بود . هر بار می رفتم توبه کنم این چش لعنتی نمی ذاشت . واسه همینه که میگن به نا محرم نگاه نکنین . حجابتونو حفظ کنین .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداش دمت گرم عالی بود داستانها مرسی خسته نباشی

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین محبوب و گلم . شب وروزخوبی داشته باشی ...ایرانی