ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 40

ویدا حس می کرد به همون نقطه ای رسیده که شب قبل در آغاز حرکت هوس آلود ناصر بهش رسیده بود .. مرد با حرکاتش به اون اجازه فکر کردن نمی داد . وقتی لبای ویدا از رو لب ناصر جدا شد خواست یه چیزی بگه که بازم ناصر  در جا لباشو با یه بوسه دیگه بست .. دستشو گذاشت رو باسن ویدا ..  زن حس کرد که بازی سوم رو باخته .. شایدم یک برنده واقعی باشه که طلسم و تابو رو شکسته .. با این حال دوست داشت همچنان به ناصر نشون بده که زنی نیست که اون فکر می کنه خیلی راحت تسلیم میشه .. اما مرد به این چیزا اهمیتی نمی داد . فقط دوست داشت از جسم اون زن لذت ببره . و به خودش ثابت کنه که اون می تونه . و تیرش هیچ وقت به خطا نمیره .  ناصر حرکت منی رو درون کیرش حس می کرد . به زحمت جلوی ریزش آبش گرفت تا ویدا اونو خیلی سست حس نکنه .. ولی  اون زن برای لحظاتی به این فکر افتاده  بود که چطور می تونه خودشو قانع کنه  که در آغوش دیگری قرار بگیره . اونی که این عملو خیلی زشت می دونست و اونایی رو که این کارو انجام می دادن سرزنش و نصیحت می کرد .
-عزیزم عشق من . می دونم تو فکرت چی می گذره . می دونم احساس گناه می کنی .. ولی نیازی نیست که خودت رو در این احساس غرق کنی . تو حالا خودت رو وارد یه دنیای دیگه ای کن . دنیایی دور از وابستگی ها .. دنیایی که از تو یه تصویری به عنوان یک زن مستقل ارائه میده . می تونی  بین احساس خودت در این لحظه با احساست در لحظه ای که در کنار شوهرتی یک تفاوت و یک حد فاصلی قائل شی ...
 دستای ناصر آروم آروم زیر و دامن پیرهن ویدا رو به سمت بالا حرکتش داد .. جایی هم ایستاده بودن که از یک آینه نیمه قد می شد به خوبی  باسن ویدا رو دید . .. ناصر همچنان حرف می زد و می خواست که ویدا رو قانعش کنه که دچار عذاب روحی نشه ولی اون دیگه به این چیزا فکر نمی کرد . فقط حواسش به اتگشتایی بود که از بر جستگی های باسنش به عمق نفوذ  می کردن . نوک انگشتای ناصرو حسش می کرد که داره به سمت کس میره .. چشاشو آروم بسته بود و تسلیم شده بود . ناصر هم فهمیده بود که  ویدا دیگه تقریبا رام شده ..
 -آههههههههه همون جوری  که خواستم پوشیدی . مثل دیشب بازم شورت پات نیست و اثری از سوتین هم نمی بینم . ویدا در حالی که صداش از هوس می لرزید گفت فکر نکنی واسه تو این کارو کردم . من خودم عادت دارم که راحت باشم یه چیزسنگین و اضافه اون زیر اذیتم می کنه احساس راحتی نمی کنم .
 مرد بر جستگی کیرشو از داخل شلوار به شکم ویدا ماالوند و گفت اگه چیز اضافه این باشه چی ..
-نهههههههه ..نهههههههه.
 -چرا که نه .. تو حالا مال منی .. عزیزم و. من تسلیم توام و تو تسلیم منی . الان دقیقه ها و ثانیه هایی که این جا هستند متعلق به من و توست . به هیچی دیگه جز خودمون فکر نکن
.. ناصر کمی حس  کرد که نیرویی چند برابر پیدا کرده به همون حالت دستاشو دور کمر ویداقفل کرده اونو به سمت تخت برد . ویدا چشاشو بست و فقط دستای غریبه رو احساس می کرد که داره لباسشو از تنش در میاره .  شدت ضربان قلبش حرکت خون داغو در رگهای پر هوسش زیاد تر کرده بود . وقتی لبای ناصر رو سینه  سفت و درشتش قرار گرفت  تنها تصویری  که تصورشو می کرد صحنه ای بود که اون مرد داره سینه شو می مکه ..
-وقتی قشنگ ترین زن روی زمین هوس انگیز ترین اونا هم بشه دیگه اون مرد هیچی از این دنیا نمی خواد .
-نه ..نه... نه ...
-چی رو نه دختر! چی رو نه !.
ویدا تن لخت ناصرو رو تن خودش احساس می کرد .. به یاد اولین مرد عشقی زندگیش .. یعنی رامین یا شوهرش   .. هرچند رابطه لمس دو بدن با هم و از اون جا به آرامش رسیدن اوج کارو نشون میده .  واسه لحظاتی به این فکر کرد که عشق اون نسبت به رامین تا چه حدی می تونه باشه . آیا می تونه دوستش داشته باشه ؟ عاشقش باشه ؟ این دوست داشتن از روئ عادت و تعهد نیست ؟ نه . ویدا ساکت مونده بود .  اون ستیز اولیه  رو با درون خودش نداشت . رامین مدتها بود که داغ یک سکس مهیج و سوزنده رو به دلش گذاشته بود . ویدا  این هیجانو از  وجود ناصر می خواست . می دونست که  اون پسرایی که مجردن بهتر می تونن به یک زن لذت بدن و ازش لذت ببرن . وقتی که ناصر پاهای ویدا رو به دو  طرف باز کرد و دهن بازشو با یه هیجان و استیل خاصی روی کس اون قرار داد ویدا حس کرد که حالا دیگه باید باور  کنه که زندگیش وارد فاز جدیدی شده . اون حالا می تونه یک زن دو چهره باشه . نه ...نه .... حالا جاش نیست که به این فکر کنی آیا از هر دو چهره ات می تونی لذت ببری یا نه ؟ آینه فقط یک چهره رو نشون میده .  شاید هیشکی تونه به خودش بگه که من یک چهره دارم . ناصر قبل از این که کس ویدا رو میکش بزنه یا روش زبون بکشه نوک زبونشو دورلبه ها و قسمت بالا و پایین کس ویدا می گردوند ..
 -می دونستم مال خودمی ..
-آره .. من حالا تو دستای توام . تو شکار چی منی ..به  من بگو .. اصلا در این دنیای بزرگ چیزی به نام گناه وجود نداره . من واسه تو حلالم . 
-آره عزیزم گناه کثیف ترین چیزیه که  در این دنیا هست  و ما باید دفنش کنیم .
-ناصر داری چه بلایی بر سرم میاری .. به من بگو .. من همه چی مو انگاری کم کردم . اسممو هویتمو .. حتی بیشتر این لحظاتو فراموش کردم که اسم شوهرم چیه و اصلا شوهر دارم فقط به یه چیز و یه اسم فکر می کنم . همونی که دلم می خواد منو رو دستای خودش بگیره .. سر تا پامو غرق بوسه کنه.. بهم بگه و نشون بده راه درست همینه که من امروز رفتم و می خوام ادامه اش بدم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

5 نظرات:

ناشناس گفت...

ایرانی جان عاللللللللللللللی .
با این که همه می دونیم چی میشه ولی این داستان فوق العاده هیجان انگیزه . تو رو خدا این داستان رو سریعتر به روز کن .
ارادتمند - مهرداد

ایرانی گفت...

با درود به مهرداد عزیز و دوست داشتنی و تشکر از همراهیت .. البته من این داستانو یک روز در میون می نویسم و در جا منتشر می کنم ..و خیلی هم دوست داشتم و دارم که سبک داستانو به همین صورت داشته باشم ولی در بعضی از قسمتهاش بنا به دلایلی ممکنه از سکس مستقیم تری هم استفاده کنم .. ولی سعی می کنم حاشیه و هیجانو هم در موارد خاص دیگه هم نگه داشته باشم و این که اگه ویدا استارت خیانت رو بزنه برای دفعات بعد می تونه شجاع تر باشه ..ولی خب قسمت بعد این داستان میشه برای فردا شب .. یعنی 34 ساعت دیگه... هنوزم ننوشتمش .. با سپاس ...ایرانی

ناشناس گفت...

سلام داداش داستانت عالیه من روزی چند بار میام سر میزنم به عشق این داستان داداش فقط یک سوال دارم این داستان چند قسمته؟؟؟؟اخه دوست ندارم تموم شه

ناشناس گفت...

به خدا عالیترین داستانیه که تاحالا خوندم فقط میخوام بدونم چند قسمته؟؟

ایرانی گفت...

با درود به آشنای نازنین و دوست داشتنی .. ممنونم از همراهی و توجه وحسن نظرت .. من خب تمام داستانهایی رو که می ذارم نویسنده اش خودم هستم و اگه یکی دوموردی هم بوده که از بقیه داستان گذاشتم مثل داستان آقارضا وانتی به منبع و نویسنده اش اشاره کردم . من تقریبا قسمت بعدی تمام داستانهامونوشته ندارم . داستاهان رو که نوشته در جا یا حداکثر یک روز بعد منتشرش می کنم .ق این داستان هم حالا حالا ها تموم نمیشه ..و هر یک روز در میان یا همون 2 روز یک بار منتشر میشه . تازه ویدا داره میفته توی خط و البته شاید بعد ها مواردی باشه که راحت تر سکس کنه اما من سعی می کنم هیجان را در یه حدی هم که باشه نگه داشته باشم . درضمن با سلیقه ای به این صورت داستان پریان در غربت رو هم فکر کنم بدت نیاد ..که سه تا خواهر متاهل میرن تایلند و در اون جا به دور از شوهراشون خیلی کارا می کنن . البته یکی از اونا کسی بود که پیش نا محرم روسری از سرش نمی گرفت ولی بعد یواش یواش افتاد توی خط .و به سخی حتی سخت تر از همین ویدا تونست خودشو قانع کنه که با یک مرد غریبه باشه .. و این داستان بالا رو من سعی می کنم طولانی ترش کنم و شخصیت های مرد داستان احتمالا پی در پی تغییر می کنن ولی ویدا هست و گاهی هم ممکنه یه چند تا زن کمکی هم دور و برش بذارم قسمت بعدشو حدود 14 ساعت دیگه منتشر می کنم . . با سپاس از تو آشنای گلم ...ایرانی