ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ماه زیر ابر پنهون نمی مونه

وقتی در یکی از دانشگاههای آزاد اطراف تهران قبول شدم خونواده از خوشحالی فکر می کردن که  دکترا گرفتم . من دختری بودم که سرم تولاک خودم بود .  با هیچ پسری هم دوست نشده بودم .. بهمون خوابگاه داده بودن ولی به نظر آدم اگه خودش خونه داشته باشه .. بومی یا تنها باشه خیلی بهتر درس می خونه تا این که یک هم اتاقی داشته باشه .  ما پنج شش تا دختر بودیم که من تو اونا از همه شون آروم تر و درس خون تر بودم . خوابگاه خیلی شلوغ بود .. وقتی  مهناز  و مونا بهم گفتن که دو تایی شون یه خونه کرایه کردن توی تهرون و منم با اونا باشم و اجاره ندم با خوشحالی قبول کردم . فقط یه کمی راهش تا دانشگاه دور بود . در عوض فرصت بیشتری واسه درس خوندن داشتم . زیاد سختم نبود که چرا از نظر مالی شریک اونا نشدم وضع مالی پدرشون خیلی بهتر ازپدر من بود . وقتی ازشون پرسیدم چرا از اول این کارو نکردن جوابی بهم ندادن . اما اونا زیاد اهل درس نبودن . بیشتر به فکر این بودن که به خودشون و سر و صورتشون برسن ..  و اصلا معلوم نبود چند تا دوست پسر دارن . دو سه روزنگذشته بود که من رفته بودم اتاقم بخوابم که سر و صداهای فیلمی رو می شنیدم که انگاری داشتن به یه زنی تجاوز می کردن . فیلم دوبله شده نبود .. مهناز و مونا نشسته بودن و داشتن فیلم شکسی می دیدن . با یه تی شرت و پاهایی لخت و احتمالا با یه شورت کنار هم نشسته بودن .. دوتایی شون همو بغل زده و خیره به صفحه تلویزیون نگاه می کردن . از کار مهناز ومونا چندشم شده بود . ولی نمی دونم چرا  از دیدن فیلم سکسی لذت می بردم . یه حس عجیبی بهم دست می داد که تا اون موقع سابقه نداشت . با این که مهناز و مونا با هم لز می کردن ولی من از اونا خجالت می کشیدم اگه یه وقتی متوجهم می شدن که من دارم اونا رو می بینم یا دارم فیلم می بینم . اون شب خیلی زود بر گشتم به اتاقم تا منو نبینن ولی شب بعدش لو رفتم . یکی شون به ناگهان بر گشت عقب و من عین مسخ شده ها بهشون نگاه می کردم . همون باعث شد که ور رفتن با من و دست زدن به تن و بدنم واسشون عادی شه .. اولش طفره می رفتم . بدم میومد . حس خوبی نداشتم حسی که همراه با خجالت و چندش بود که چرا یکی از همجنس من داره باهام ور میره .. اما یواش یواش عادت کردم  .. فقط دو روز کشید که منم مث اونا شم . بار اول وقتی که لختم کردن  من چشامو واسه لحظاتی بستم تا نگام به نگاه اونا نیفته .مهناز و مونا فقط می خندیدند .. وقتی مهناز دهنشو گذاشت روی کسم من حس کردم آتیشی هستم که هم دارم می سوزونم وهم دنیا رو می خوام به آتیش بکشونم . مونا اومد رو سینه هام .. فیلم سکسی هم روشن بود و دو تا مرد داشتن یه زنو می کردند ..  انگار تمام بدنم به زمین چسبیده بود ..  و جریان برق هوس تمام تنمو می لرزوند . نوک سینه های من اسیر لبان مونا شده بود .. احساس کردم که از کسم داره یه چیزی می ریزه .خیلی زود .. مثل این که  کس من شبیه یه کتری شده بود که آبش جوش اومده و یه خورده اش ریخته باشه . ولی دوست داشتم که بازم جوش بیارم .. به اینم فکر می کردم که مردای فیلم پورنو دارن با من حال می کنن .. دیگه از اون روز به بعد درس و دانشگاه رو نمی دونستم چیه . مهناز و مونا دختر نبودن .. اونا با پسرا گرم می گرفتن ولی من از اونا می ترسیدم . با این حال وقتی پا به هر مغازه ای می ذاشتم و فروشنده پسرشو می دیدم اونو جای هنر پیشه  فیلم سکسی تصور کرده که طرف زنش منم .  دو سه بار هم مهناز و مونا پیش چشم من رفتن به طبقه بالای یکی از این مغازه ها که حالت انبار فروشگاه رو داشت و فروشنده با اونا حال کرد و ولشون کرد .
مهناز : دیدی مونا ؟! یارو داشت بهم پول می داد . چقدر بهم بر خورد ..
مونا : منم همین طور . دیگه نمی دونه ما واسه عشق و حال خودمون داریم این کارا رو می کنیم ..
 دو هفته بعد در یکی از این شب جمعه ها دو تا پسر اومدن به خونه مون  . با این که در فانتزی های خودم می دیدم که  دارم با اونا سکس می کنم ولی می ترسیدم . از این که یه وقتی شیطون گولم بزنه  و از خود بی خود شم و اونا دختری منو بگیرن . پسرا با این که لاغر نشون می دادن ولی خیلی خوش سر و وضع و شیک و خوشبو بودن . حس کردم تماشای فیلم سکسی فعلا تحت الشعاع سکس اون چهار نفر قرار گرفته . چهار تایی شون رفته بودن به یه اتاق .. از سوراخ کلید یه نگاهی به اون داخل انداختم .. فقط یه تیکه اش معلوم بود . که اگه یه حرکتی می کردن اونا رو می دیدم . یه صحنه میلاد و مهرداد , مهنازو رو زمین خوابوندن و میلاد کرد توی کونش و مهرداد هم فرو کرد توی کسش .. نمی دونستم کیر میلاد تا چه اندازه رفته توی کون  مهناز و آیا از محلولی چیزی استفاده کردن یا نه ولی مهناز همچین جیغی کشید که من از ترس فرار کردم و به اتاق دیگه ای پناه بردم .. ولی انگار عادت کرده بودن .. اصلا ملاحظه منو نمی کردن .. دو سه ساعتی گذشت .. ظاهرا دخترا که خوب سیر شدن تازه به یاد من افتاده بودن .. پسرا رو به حال خودشون گذاشتن ..
مونا : مهسا جون .. بیا تو هم یه حالی بکن . قیافه ات داد می زنه که اگه دست بهت بخوره دراز میشی .
-مونا جون نه .. اصرار نکن ..
-عزیزم نگران نباش .. تو اگرم بخوای اونا کاری به پرده ات ندارن . تازه این روزا کی به فکر پرده و این چیزاست . تا کی می خواستیم صبر کنیم خواستگار نابمون از فضا برسه .. هر وقت هم که اومد اون قدر ازش وقت می گیریم که بریم پرده دوزی . طوری هم فیلم بازی می کنیم که فکر کنه  تا حالا جلوی خروس هم حجاب می کردیم . حالا اون دیگه با خودته .. بگم بیان ؟
-نههههه حالا نه ..
-پس کی ؟
 -نمی دونم . الان چیزی نگو ..
 دلهره داشت منو می کشت . قلبم به شدت می تپید .. یعنی اونا دو تایی شون می خواستن بیان ؟ چطور مهنار و مونا خجالت نکشیدن .؟!حتما عادت داشتن . پس برای بار اول چی ؟ . خودمو قانع کردم که فقط یک درصد  احتمال داره که به اونا راه بدم . درجا رفتم دستشویی و خودمو شستم .. یه آرایش مختصری هم رو صورتم انجام داده و یه عطری هم به خودم زدم .. ولی  خودمو بی خیال نشون دادم .. مهناز بر گشت و گفت
-اوووووووففففف دختر چقدر توناز داری . این تیپی که تو زدی با این عطر منو داری وسوسه می کنی . بگم بیان ؟ -می ترسم .. من می ترسم . پدرم منو می کشه ..
 -مگه بابات توخونه مونه ؟
-دو تایی شون با هم میان ؟
-بس کن خانومی . مگه من و مونا دو تایی باهات حال نکردیم .؟ حالا اونا  به جای گیرنده دو تا فرستنده اون لاپاشون آویزونه ولی چه فرستنده ای ؟ البته هر قدر بیشتر بخوری و بهش عادت کنی بیشتر بهت حال میده .. بار اول ممکنه خیلی کلفت نشون بده ..
 لبامو گاز می گرفتم و گفتم نمی دونم ..
-زود باش بله رو بگو 
 -دراتاقو می بندیم دیگه .
 -مگه این جا غریبه داریم ؟
-سختمه .
-از ما خجالت می کشی ؟ حالا دیگه از مهرداد و میلاد خجالت نمی کشی ؟ باشه .. باشه ..
 اونا اومدن .. ولی چه راحت ؟! کاملا لخت .. من فقط نگاهشون می کردم .  می دونستم در نگاه من یه حالت زار و التماس وجود داره . التماسی که حکایت از هوس و نیاز داشت و این که ازشون می خواستم که حواسشون به دختری من باشه . خیلی راحت لختم کردن . حرکاتشون درست شبیه کارای شخصیت های فیلم سکسی بود  . وقتی منو تا مرز پوشش یه شورت فانتزی لختم کردن , مهرداد دهنشو گذاشت روی کسم .. یه جوری شورت و کس منو با هم میکشون می زد که پاهام شل شد و در حال دراز شدن , میلاد کمر منو گرفت و از بالا دهنشو گذاشت رو سینه هام .. شورت منو هم در آوردند .. هر کاری که دوست داشتن باهام می کردن .. چشامو بسته بودم که دیدم یکی کیرشو می زنه به دهنم . میلاد بود .. یه خورده بدم میومد . از خود کیر که نه اگه می خواست توی دهنم خالی کنه .. مهناز و مونا می گفتند که آب بد بو و بد مزه ایه ولی اگه هوست زیاد باشه واسه حال کردن خودتم کیف می کنی اگه بخوریش و هم این که لذت می بری که به اونا حال میدی . دستای پسرا رو همه جای بدنم کار می کرد واسه همین کیر میلادو با لذت فرو بردم توی دهنم ..
-جوووووووون .. چه دهن تنگی داره مهرداد .
-گشادش نکن به منم برسه ..
 کیف می کردم از این که اونا دارن لذت می برن . مهرداد هم دوباره چسبید به میک زدن کسم .. میلاد هم آبشو خالی کرد توی دهنم .. حالم داشت به هم می خورد ولی اون کیرشو بیرون نمی کشید مجبور شدم آب کیرشوتا آخر بخورم که راه نفسم بسته نشه  ولی وقتی که همه شو خوردم حالا دیگه خوشم میومد که بازم کیرشو میک بزنم .. دو تایی شون با سوراخ کونم بازی می کردن .. هر کدوم یه پهلو و یه برش از کونمو گذاشته بودن توی دهنشون .. کونم کوچیک بود و دخترونه .مثل سینه هام. جا برای رشد داشت .. پسرا هم متوجه این مسئله شده بودن . -مهردا د ! این اگه یک ماه کار بخوره قول میدم بهت یه چیزی بشه .. بیست بیسته ..
-فعلا که آک آکه  ..
ترس برم داشته بود وقتی که کونمو روغن مالی کردن ولی اول میلاد طوری سر کیرشو فرو کرد توی کونم که با وجود درد شدید  تحمل می کردم بعدش مهرداد گذاشت تو کونم ولی همون سه چهار سانت بود .. با این حال به شدت خودمو به زمین فشار می دادم . میلاد هم کف دستشو گذاشته بود روی کسم و با لبه هاش بازی می کرد تا یه تسکینی برای من باشه . حس کردم مهرداد  آبشو خالی کرده توی کونم و پشت سرش میلاد هم یه بار دیگه گذاشت توی کون ... داغ شده بودم . سراسر هوس .. یه لحظه حس کردم کسم بازم جوش آورده و داره یه چیزی ازش می ریزه .. مهرداد کیرشو گذاشته بود وسط کسم .. اونو رو به بالا حرکتش می داد . دوست داشتم جیغ بکشم و بگم منو بکنه .. بکنه .. من نمی خوام دختر باشم .. ولی به یاد حرف یکی از همکلاسام افتاده بودم که می گفت آدم اگه دختر نباشه می تونه با لذت سکس کنه ولی اگه پشتوانه ای نداشته باشه .. نتونه جراحی کنه . پولشو نداشته باشه که مخفیانه این کارو کنه یا اگه دکتر قبول نکنه به افسردگی می رسه .. می رسه به جایی که حتی آرزوی مرگ می کنه .. چون یه جای کار لو میره .. خونواده اش  به چشم هرزه اونو می بینن . ولی اون دو تا پسر منوبرده بودن توی عالم خواب و خیال .. رویا .. فکر می کردم دارم خواب می بینم  وقتی که میلاد و مهرداد داشتن در مورد فرو کردن کیرشون توی کسم ازم نظر می خواستن .. راستش وقتی به خودم اومدم اصلا یادم نمیومد در اون لحظه چیزی بهشون گفته باشم . فقط اینو به خاطر داشتم که کیرشون رفته بود به جایی که تا حالا این جوری بهم حس لذت نداده بود . به یه جای تنگ وچسبون .. شاید نمی خواستم به این فکر کنم که دختر نیستم . اون لحظه فقط به آتش هوسم فکر می کردم که یه جوری باید فروکش کنه .. فکر کنم میلاد داشت کسمومی کرد  که من دیگه از هوس نتونستم تحمل کنم با دوتا دستم اونو پس زدم و وقتی کیرش اومد بیرون یه لحظه یه چیزی مثل ادرار ازم ریخت بیرون.
 -آخخخخخخ .. قلبم .. کسسسسم.. نهههههههه ..
میلاد کیرشو رو قسمت بالای کسم حرکت داده و همون رو خیس کرد .. پشتش هم مهرداد همین کارو با هام انجام داد .. یه لحظه سرمو متوجه پایین و لاپا م کردم . دور و برکسم خونی بود و یه قسمت از بالای رونم هم خون خشکیده جلب توجه می کرد .. دیگه باید باور می کردم که دختر نیستم ..  یه حالت اندوه داشت بر من غلبه می کرد که دخترا وارد شدن .. سوت کشیدن و کف زدند .. آواز بادا بادا مبارک بادا می خوندن . به مناسبت عروس شدنم به من تبریک گفتن .... از اون به بعد هر چند وقت در میون یکی از این بر نامه ها داشتیم . قرص ضد بار داری می خوردیم . هر سری با یکی بودیم .  دو سه ترموناپلئونی و با تقلب و به این واون کس دادن قبول شدیم ولی بعدا مشروط شدیم واخراجمون کردن ..  واسه خودم سر شناس شده بودم . از دخترا جدا شدم .. خونواده دلشون خوش بود که من دانشجو هستم . اونا در شرایطی هم نبودن که بیان به محیط دانشگاه .. با هر کی هم که حال می کردم و دوست دخترش می شدم ازش پول می گرفتم به امید این که یه روزی بکارت مصنوعی بذارم ..همون جوری که پسرا پیش بینی کرده بودن باسنم خیلی بر جسته و تو دل برو شده سینه هام درشت و آبدار و مرد پسند شده بود .  دیگه یواش یواش داشتم تبدیل به یه جنده حرفه ای می شدم که یه روز یه مردی که دو برابر من سن داشت و چهل سالش بود اومد با هام حال کنه .. دیگه راهی نداشتم واسه نجات خودم .. این که بخوام پرده بکارت بذارم و نخوام کسی بفهمه شاید یک ریسک بود .. خودمو مظلوم نشون دادم  این که فریب یه پسری رو خوردم و حالا نمی دونم چیکار کنم . تا می تونستم هواشو داشتم . رفتارمو مثل یه آدم عادی کردم .. اون ازم تقاضای ازدواج کرد .. خونواده تعجب می کردن که من چه طور اون همه خواستگار خوبو که در میون اونا یک دکتر و یک مهندس بود و زیر سی سال بودن رد کردم . حالا من زندگی آرومی دارم .. یک پسر کوچولو دارم و به شوهرم وفادارم . اون منو از منجلاب نجات داد ولی تا چند وقت دیگه بی حوصله میشه .. بیست سال اختلاف سن کم نیست ولی امید وارم دوباره گیرمونا ها و مهناز هایی نیفتم که منو از راه به در کنن . هر چند آدم تا خودش نخواد فریب نمی خوره .. اونا فقط محرک هستن . من احساس لذت می کردم . پس نمیشه گفت فریب خوردم یا اشتباه کردم .. نمی دونم چی شد که بعد ها خونواده همه چی رو فهمیدن . شاید یه روزی در یه زمانی در دیار غربت  با یکی درد دلی کرده بودم که به گوش اونا رسیده بود ..و شاید غیر اون , از اون پسرایی که با من حال کرده بود یکی شون هم شهری من بوده منو می شناخت و در یه مجلسی اونم بعد از از دواجم منو دیده بود واین که من لیسانسمو نگرفته بودم و یه جای کار هم گندش در اومده بود مزید بر علت شده بود که دیگه بقیه شک کنن . ولی دیگه مهم نبود . واسه من زمان حال مهم بود .. اما حقیقت این مثال بیشتر برام روشن شد که ماه زیر ابر پنهون نمی مونه ... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

باسلام وخسته نباشید.لطفا در باره سکس باپدربزرگ ومادربزرگ هم بنویسید.یا داستانی که دراون زنه عروساشو واسه شوهرش جورمیکرد ویا مادرزنه دختراشو واسه دامادش جور میکرده.میدونم که خیلی طرفدارداره.ممنون ودمت گرم.

ایرانی گفت...

با تشکر از پیشنهاد های جالبت .. سر فرصت حتما می نویسم . منتها چون تعداد داستانهای تک قسمتی من کمه ممکنه یه مقدار زمان ببره .. در ضمن این داستانی رو که در بالا نوشتم یک ماجرای واقعی بود . فقط صحنه های سکسشو خودم اضافه اش کرده یه حالت تشریحی بهش دادم . اصل ماجرا کاملا واقعیه . با سپاس ..ایرانی