ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 54

صغری رو کرد به من و گفت مهتاب جون دخترم با این وضعیت زیاد آشنایی نداره یه جورایی آب بندیش کردیم ولی هنوز احساس غربت می کنه . اون یه خورده تعجب می کنه . باورش نمیشه که ما بخواهیم اهل بر نامه ای چیزی باشیم .
-پس واسه چی اونو آوردیش این جا .
-گفتم یواش یولش با بر و بچه های گلی که این جا هستن یه آب بندی هایی بشه .
-اون وقت این آب بندی رو کی باید انجام بده ؟
-اون حلال مشکلات .. همونی که همه چی روحل می کنه و ما ازش راضی هستیم . حرف نداره .
-من ؟!
-نه عمه ام ..
 -صغری تو که  همه رو دور سرت می گردوندی . الان نفیسه می خواد یه سخنرانی بکنه ..
- فقط نیمساعت .
 -من که دکتر نیستم . تو راستی راستی این دخترو ردیف نکردی که بیاریش این جا .
-چرا .. گفتم ما خیلی خو مونی هستیم و ممکنه یه شوخی هایی بکنیم . گفتم بیارمش هر چه باداباد .
سریع رفتم پیش نفیسه و گفتم که جریان اینه ..
 -وای مهتاب . من که دیگه دلم یه ذره شده برای بغل کردن تو .. راستش اون اولش حال و حوصله زنای دیگه رو ندارم . ولی زیاد طولش نده .
-آخه چیکار کنم . من که یهو نمی تونم بیفتم سر دختر بیچاره . باید یه حرفی بزنم . اونم که نمی دونه جریان چیه . 
-ولی خیلی هم حال میده .
-آره یه نیروی تازه نفس دیگه به جمع خانومای هوسباز زیاد میشه .
 -یعنی به نظرت ما هوسبازیم ؟
-نه اون جوری . فقط اگه ما رو به حال خودمون بذارن اصلا متوجه شب و روز نمیشیم ..
 -برو ببینم چیکار می تونی بکنی .. ببین ببرش اتاق بالا . ما هم این جا مراسمو شروع نمی کنیم تا تو بر گردی .. یه جوری با چای و شیرینی و میوه سرشونو گرم می کنم . البته بیشترا در جریانن که چه اتفاقی می خواد بیفته . این که شوهر داشته از خط خارج شده ..
-آخه فضا ومحیط منطقه روهم باید در نظر بگیری .
-ولی شمالی ها که خیلی پیشرفته ان .
-آره ولی این یکی رو جزو ترقیات حساب نکردن .  نمیشه دسته جمعی آپدیتش کرد . ولی باشه برو .
-به نظرت موفق میشم ؟ 
-دختری که پونصد گرم شیشه ازش می گیرن و حالا این جا باشه معلومه که موفق میشه .
-منو دست میندازی ؟ یه اشتباهی کردم و دیگه تکرار نمیشه .
-نه می خوام بگم تو یک معجزه گری.
 -البته به کمک تو نفیسه . باورم نمیشه که این جا باشم ..
 وقتی صفیه رو با خودم بردم به طبقه بالا .. تعجب  کرد که چرا با هم تنها شدیم و خودمونو ازبقیه جدا کردیم . 
-صفی جون تو خیلی سختی کشیدی . دختر خوبی به نظر میای .. نمی دونم چرا از شوهرت جدا شدی . یعنی دقیقا علتش چی بود . در یک جدایی نمیشه مستقیما و در جا گفت تقصیر کیه . شاید با کمی گذشت همه چی حل می شد .. -آخه اون معتاد بود زن باز بود اصلاح نمی شد.
 -حالا هر چی بود . من نمی خوام در مورد اون حرف بزنم . ما خانومایی رو که می بینی دور هم جمعیم به نحوی توی زندان هم با هم بودیم . یه زن یه نیاز هایی داره  مثل یه مرد .. لذت تن, آرامش فکر و روان آدمو به همراش میاره و تو هم اگه اعصابت راحت باشه راحت تر زندگی می کنی و با مشکلات می جنگی .. ببینم این جمع خانوما رو چه طور دیدی ..
-نمی دونم .. فقط زیادی شوخی می کنن . 
رفتم طرفش و گفتم ..
-آره اولش سخته . ولی این شوخی ها اونا رو می رسونه به یه حس قشنگ . اولش حس می کنی که می خوای فرار کنی با اون حس بیگانه ای .. ولی اون احساس ریشه می زنه .. هم خودشو محکم می کنه هم تو رو .. حس می کنی که داری به خودت تو هین می کنی .. و یکی دیگه  شخصیتت رو برده زیر سوال .. اگرم مذهبی باشی احساس گناه می کنی .. ولی وقتی شور و لرزش لذت و هوس  مثل جریان برق در وجود آدم راه بیفته دیگه هیچی جلو دارش نیست .
دیگه متوجه شده بودم زیادی حرف زدم و این جا کلاس درس نیست و اون پایین منتظر منن . حوصله منم سر رفته بود و صفیه هم داشت قاطی می کرد که هدف من از این همه صحبت چیه ..
-می خوای بهت نشون بدم که منظورم چی بوده ؟
-بفرمایید ..
یه نگاهی به صورت کشیده و خوشگل و اون موهای مشکی و بلندش انداخته رفتم سمتش .. لبامو خیلی آروم گذاشتم رو لباش .. خودشو کنار کشید ولی من عقب ننشستم . این بار دستمو از همون رو دامنش گذاشتم روی کسش و بهش اجازه ندادم که عقب بره .. چند بار لباشو از رو لبام کند و گفت زشته زشته ..
 -زشت اینه که ما یه عده رو اون پایین منتظر بذاریم .
همچین چاق و چله هم نبود و زورم بهش می رسید ..  چند تا داد سرش کشیدم و اونو بردمش رو تخت .. زیپ دامنشو کشیدم پایین .. و بعدش شورتشو ..
 -پاهاشو جمع می کرد ..
 -می خوام برم خونه مون ..
 -اصلا بهت نمیاد یه وقتی شوهر داشتی ..
 دهنمو که انداختم رو کسش و دستامو گذاشتم رو سینه هاش دیگه ساکت شده بود . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی