ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 3

در ساحل و در سیاهی شب قدم می زدم . یک لحظه از یاد فروزان غافل نبودم . با لگد زدن به ماسه ها که کاری ساخته نبود . تازه ما رفته بودیم به یک خونه دو واحدی که طبقه دومشو اونا می نشستند و طیقه پایینشو هم من درش بودم . یعنی در یک ساختمون . همیشه باید این احساس رو داشت که اونا دارن چیکار می کنن داشتم عذاب می کشیدم . نمی تونستم تحمل کنم... حتی در سیاهی شب در انتهای دریا , زیر ستاره ها اونا رومی دیدم . انگار صدای امواج صدای ناله های اونابه وقت سکس بود . یه حس عجیبی رو نسبت به سپهر پیدا کرده بودم . چرا این جوری شده بودم . چرا نسبت به دوستی که از کودکی تا حالا با هم بودیم وهمیشه بیشتر به دردم خورده تا من به درد اون بخورم باید این احساس بدو پیدا کرده باشم. نه من نسبت به سپهر احساس بدی ندارم . نه ! نمی تونم این احساس بدوداشته باشم .اون هنوز بهترین دوست منه . از یک برادر نسبت به من بالاتره .  یک زن نباید بین ما جدایی بندازه من می گردم و یکی بهتر از فروزانو واسه خودم پیدا می کنم . یکی خوشگل تر از اون . همین جوری چش آبی با موهایی بلوند . صورتی سفید . اندامی متناسب  . باسنش بر جسته .. نگاهش نافذ ... ولی اخلاقش چی .. به کی همچین سفارشی بدم ؟ به خدا ؟ چرا اون از دست من در رفت . چرا مرغ از قفس پرید . چرا من عجله نکردم . خدایا من اینا رو به کی بگم . نه .. نه .. من نمی تونم نمی تونم . نمی تونم .. کنار شن های ساحل دراز کشیدم . دوست نداشتم برم خونه . تا صبح همون جا کنار ماسه ها دراز کشیدم . به ستاره ها نگاه می کردم . دیگه این فکر که اونا دارن چیکار می کنن برای من عادی شده بود . ولی همچنان عذابم می داد . نمی تونستم این شکنجه رو تحمل کنم .تمام تنم درد گرفته بود . هر گز در تمامی عمرم تا به این حد عذاب نکشیده بودم .  فکر کنم برای دقایقی رو خوابیده باشم . با این که فصل تابستون بود ولی احساس سر ما می کردم . آخه چیزی که نخورده بودم . خیلی سخته آدم تلخ ترین لحظه زندگیش باشه و بخواد خودشو خیلی خوشحال نشون بده . خیلی سخته آدم به کسی که از دستش و از کارش عصبیه برای زندگیش هدیه هم بگیره اونم به اندازه ای زیاد که آمارش از دستش در بره . شاید این کارا رو بیشتر برای فروزان انجام داده بودم که بتونم خودموبهش نشون بدم . هر گز هیچ دختری تا به این حد قلب و روح منو تسخیر نکرده بود . شایدم به این خاطر بود که تا به حال قلب و روحمو  در این بازیها شرکت نداده بودم . روز بعد دیگه اون حس روزای قبلو نسبت به اون دونفر نداشتم .  البته هنوز فروزانودوست داشتم ولی با یه احساس کینه از این که زنی بوده که به شوهرش خیانت کرده . یعنی مثلا خودمو شوهرش فرض می کردم که از بوم من پریده .  آره من اونو زنم می دونستم واونو یک خائن . سپهر رو هم معشوقه زنم می دونستم .می دونستم دزد پررویی هستم که داره یقه صاحب خونه رو می گیره . فروزان می دونست که من چی دارم می کشم ولی نمی تونست کاری بکنه ونمی خواست . چون براش زندگی خودش مهم بود . اون انتخاب خودشو انجام داده بود . صمیمیت اونا روز به روز منو بیشتر حرصم میداد . کاری هم ازم بر نمیومد که بتونم خودموتسکین بدم .کاش می تونستم اونوبدزدم . برم به یه دیاری که فقط خودم باشم و اون و دیگه هیشکی دیگه نباشه که سد راه من و اون بشه . نه نه .. اون نمی تونه عاشق سپهر باشه .. وقتی سپهر ازم پرسید که چته من اینو بهونه کردم که خیلی وقته سکس نداشتم . فروزان هم زیاد با هام گرم نمی گرفت . دیگه اون صمیمیت سابقوبا هام نداشت . این کارش واسم منطقی بود . ولی آرومم نمی کرد .همه کاری حاضر بودم انجام بدم تا  به وصال فروزان برسم جز کشتن سپهر .آخه اون دوستم بود . کسی که به من اطمینان  داشت . رفیقم بود . حتی اگه من و زنش در یه اتاق در بسته می خوابیدیم بهم اعتماد داشت ولی من حاضر بودم اگه فروزان بخواد باهاش رابطه داشته باشم . وقت و بی وقت سعی داشتم کاری کنم که فروزان نسبت به سپهر بد بین شه .حتی حاضر بودم زنایی رو اجیر کنم و بفرستم سراغ سپهر تا اونو منحرف کنن . یا یه جوری فکر فروزانو عوض کنم ولی می دونستم که سپهر فریب نمی خوره . وقتی اونا رو با هم می دیدم که چه طور قربون صدقه هم میرن و با عشق به هم نگاه می کنن حرصم می گرفت . فروزان تا منومی دید خودشو جمع و جور می کرد . سعی نمی کرد وقتی که من هستم عشق ومحبت خودشو به صورت اوج گرفته نشون سپهر بده . ولی دوستم همش از مهربونیهای زنش می گفت .  از فرهنگ بالاش .   یه روز یکی برام زنگ زد . شماره اش واسم آشنا نبود ..
 -الو ..
-بفرمایید
 -ببخشید یه آپار تمان می خواستم شرایطی .. حداقل هشتاد متر زیر بنا داشته باشه . حالا یه جای دنج و دور تر هم باشه قیمتش کمتر موردی نداره ..
 -سپهر شوخیت گرفته ؟ تو هم حوصله داری ها .. 
-ببخشید سپهر ؟ متوجه نمیشم ..
-شما ؟
-من اسفندیار .. خونه می خوام . یکی شماره موبایل شما رو به من داده ....من اسمم سپهر نیست .
 کمی باهاش حرف زدم و حوصله شو دیگه نداشتم واونم پولش با وضع ما نمی خوند .گوشی رو که قطع کردم فکری مثل برق از کله ام گذشت .  این بار خودم باهاش تماس گرفتم و گفتم به زودی بهش اطلاع میدم که با این پولش کجا رو می تونه بخره . و یه شماره دیگه هم ازش گرفتم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی