ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 56

از اون پایین باهام تماس گرفتن که بر نامه و شرایط چه طوره؟
-نفیس جون عالیه . عالی از این بهتر نمیشه ..
-یادت باشه ما الان یه مرحله رفتیم جلو تر . گرفتی ؟
-بله جناب سرگرد .. امید وارم هرچه زود تر بشی سرهنگ .. ولی برای من تو یک رهبری ...
-شنیدم یک مورد لز در طبقه بالای این خونه صورت گرفته .
-اشتباه به عرض شما رسوندن قربان ..
-بیا زود تر نشونم بده که اشتباه نبوده ...
شوخی ما گل کرده بود .  از صفیه خواستم که لباساشودر بیاره . در این مرحله نفیسه ازمون خواسته بود که لباسای زیر و رومونو در آریم . با یه شورت و سوتین باشیم .   موضوع رو با صفیه در میون گذاشتم . اونم با این که می گفت خیلی خجالت می کشه ولی پذیرفت که این کارو بکنه به شرطی که همراش باشم .. با این که می دونستم نفیسه برام بی تابی می کنه قبول کردم . چاره چی بود . واییییییی چه خبر بود پایین . زنا یه تیپی زده بودن و طوری هیکلشونو انداخته بودن بیرون و توی دید که انگاری این جا ساحل دریاست .  عجب شورت و سوتین هایی هم تنشون بود .
 -بیا صفیه خوشگله من از این سمت بریم .
  یه حس همراهی خاصی نسبت به صفیه داشتم .  اونو مث خودم می دیدم . وقتی که تازه وارد زندان شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم . واقعا افسانه و نفیسه خیلی به دردم خورده بودن . رفتم اون پایین و کنار بقیه خانوما نشستم . صفیه هم اومد کنار من . سرشو انداخته بود پایین . با آرنج یواش زدم به پهلوش .
- دختر سرت رو بگیر بالا . تو از الان باید خودت رو سر بلند نشون بدی . چون  سر بلند هستی .
 سرشو که بالا کرد شگفت زده شد . همه دستاشون دور کمر هم بود . یه جوری ولو شده بودن که انگاری همین حالا می خوان همولخت کنن و خیلی وقته که اصلا بر نامه ای نداشتن . خوشم میومد از این که این قدر احساس راحتی می کنن و دیگه از نفیسه هم خجالت نمی کشن . نفیسه رفت واسه سخنرانی ... از میکروفون استفاده نکرد . نیازی هم نبود . صداش جذبه خاصی داشت . همه را سر جاشون می نشوند . طوری که بیشتر زنا حس می کردن همون خانوم نفیسی با قدرت زندانه . هر چند در این جا هم واسش احترام قائل بودن .. بعد از یکی دو جمله احوالپرسی رفت سر مقد مه چینی های دیگه ای برای پر داختن به اصل مطلب .
-خانوما همه تون به خوبی می دونین که ما برای چی اومدیم این جا . به غیر از یک تازه وارد یعنی صفیه جان که برای همه ما عزیزه ما در دنیایی قرار داشتیم که که همه مون دور هم بودیم .  دنیایی با مشغله زیاد . شایدبیشتر شما نسبت به من نظر مساعدی نداشته باشید . اما حالا می دونین که منم یه آدمی مثل شمام . با همون احساس شما .. با همون نیاز ها .. با همون توان برای اندیشیدن . آدما هرکدوم برای زندگیشون تلاش می کنن . درسته من اومده بودم تا بتونم امور زندانو کنترل کنم . این شغل من بود . باید اداره می کردم . هر کدوم در این زندان فقط خودتونو در آینه سرنوشت و زندگی می دیدید و من هم با توجه به این محیط خودمو می دیدم . اما به این صورت نبود که نسبت به شما بی توجه باشم . می دونستم که دارین چیکار می کنین . ولی کاری به کارتون نداشتم . آره من یه آدمی هستم مثل شما . مثل شما نیاز مند به عشق و دوستی و محبت و نیاز مند به مسائل جنسی .. و این که به نوعی با زندگی کنار بیام . من به خوبی می دونستم که شمادر زندان چیکار میکنین . و در حمام و در سلولهای خودتون ... می تونین از مهتاب بپرسین . من ازش خواهش کردم که چیزی نگه ...
خلاصه سخنرانی نفیسه  ادامه داشت . بقیه با این که از همون اول دوزاریشون افتاد ولی این که نفیسه از کاراشون با خبر بود تعجب می کردند و دهنشون وا مونده بود و جز تحسین اون  کار دیگه ای نمی تونستن بکنن .. و بعد از نفیسه من خواستم چند کلمه ای رو واسه بقیه حرف بزنم ..
 -خانوما این زنی رو که این جا وایساده و یه زمانی رئیس زندان ما بوده رو من نمی دونم به چی تشبیه کنم . اصلا در این دنیا شاید نتونم چیزی رو پیدا کنم که بهش نسبت بدم . اون زمانی به دادم رسید که با خاک یکسان بودم .. زمانی که ما و شما داشتیم زندانو واسه خودمون تفریحگاه می کردیم اون از همه اینا با خبر بود و اجازه داد هر طور که دوست داریم عمل کنیم .. اون حس کرد که می تونه کمکم کنه .. حس کرد که من ذاتم خراب نیست و نمی خواستم و دوست نداشتم که از راه تباه کردن زندگی دیگران پولدار شم . اومد کمکم .. و من جسم و روحمو با اون ساختم . با اون به اوج رسیدم . و اون بود که زندگی رو به من بر گردوند .. امیدو بهم پس داد ... همسرمو با هام آشتی داد .. طوری همه چی رو جورکرد که که گذشت لحظه ها واسم راحت تر باشه .
 دیگه نتونستم ادامه بدم .. نفیسه بغلم زد .در آغوشم گرفت . دیگه نمی دونستیم ساعت چنده .. و کی چی خورده و چقدر خسته ایم .. فقط من و نفیسه مثل دو کبوتر عاشق به هم نگاه می کردیم و دوست داشتیم که نوک های همو  در تماس با هم قرار بدیم .. اشکهای من صورت نفیسه رو خیس کرده بود . لباشو رو لبای من گذاشت ..
-ناراحتی مهتاب ؟
-نه نمی تونم بگم چقدر خوشحالم . باورم نمیشه ..
-آره یه سلول ..یه محیط خفه .. یه چهار دیواری که دلهای ما رو به هم پیوند داده مارو به این جا رسونده ..
سوتین همو در آوردیم .. چشای بقیه پر اشک شده بود . در همین لحظه افسانه سوتی کشید و مهسا هم پشت سرش این کارو انجام داد وبقیه هم به نوبت یه کاری انجام می دادند که نشون دهنده این بود که همه شون دارن به این جا عادت می کنن . یه نگاهی به نغمه انداخته تا ببینم اون چیکار می کنه . ظاهرا افسانه اونو کشوند سمت خودش .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی