ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 66

از اون بالا شاهد بودم که چه جوری وقتی که سامان از ماشین پیاده شد چند نقابدار اونو محاصره کرده و تا می خورد زدنش . خون از سر و صورتش جاری بود . تعجب می کردم که این گروه گانگستر چه جوری از این که گیر بیفتن وحشت ندارن ولی اونا حسابی از خجالت سامان در اومدن . همونی که از سکس با من فیلم گرفته در اختیار چنگیز قرار داده بود تا دهنمو ببنده و منو همراه خودش کنه . لعنتی . من هر گز اهل این جور انتقام گیری ها نبودم ولی اون حقش بود . حالشو حسابی جا آوردم . دیگه تکون بخور نبود . نمی دونم اونو کجا بردند .. ولی دیگه نمی تونستم صحنه رو ببینم . واسه چند لحظه ای پشیمون شدم اما  به خود اومده و گفتم حقش بود . نباید به این جور آدمای پست ترحم کرد .
لحظاتی بعد چنگیز با هام تماس گرفت و گفت دیدی ؟ کیف کردی ؟ حقش بود . خوب حالشو جا آوردم .
-فدات شم . فقط یه کاری کن که بعدا بتونه راه بره .
-این بر و بچه ها واردن . شماره شونو بهت میدم هر وقت من نیستم اونا  ازت اطاعت می کنن . اگرم باشم خودت مستقیما می تونی بهشون دستور بدی .
-تا آقای ما هست من همچین اجازه ای به خودم نمیدم ..
 -فقط یه لحظه بیرون رو نگاه کن حال کن ..
-ببینم  اونو که نکشتیش .
-من وقتی بهت گفتم نمی کشمش یعنی نمی کشمش ..
فقط پرشیای مچاله شده سامانو دیدم که عین یه گلوله آهن اون جا افتاده بود .   اون لحظه ای هم که داشتن سامانو می زدن یه چند نفری پا به فرار گذاشتن .. صدای آژیر ماشین پلیس به گوش می رسید . اونا سامانو با خودشون بردن .  معلوم نبود  کجا در رفتن . ولی دیگه اثری از ماشین نبود که  اون کثافتی که فریبم داده بود به خودش بنازه . حس کردم کمی آروم گرفتم.. دلم خنک شد ... دیگه باید خودمو واسه شب آماده می کردم .  یه شراره سکسی سکسی می شدم . یه پیر هن کوتاه به رنگ آتش تنم کردم که یه حالت تور مانند روشن داشت و در مایه های لباس عروس بود . واقعا عروسم کرده بود .. لب ها و گونه ها مو هم رنگ پیر هنم در آورده و کلی وسایل پذیرایی رو برای عباس جونم آماده کردم . اون با یه ماشین بنز اومد .. نمی دونم هیئت همراهشو چیکار کرده بود . قرار بود دسته جمعی بیان اون جا . وقتی که اومد بازم با یه دسته گل و شیرینی اومد .
 -عزیزم تو خودت گلی ..  وجودت هم برای من یه دنیا لذت و شیرینیه . حالا دیگه داری میری اون بالا بالا ها و ازم فاصله گرفتی.
 -شراره بذار از راه برسم بعدا گله کن .. من که الان پیشتم .  
اون خیلی گرفته به نظر می رسید . حس کردم چیزی رو ازم پنهون می کنه .
-خیلی خوشگل وناز شدی .
-واسه تو عزیزم .
-ببینم تو این جا تنهایی ؟
 -توکه خودت می دونی تنهام . انتظار داشتی کس دیگه ای هم با من باشه ؟ یه همکار زن ؟ یا این که یه مردی که با هام باشه . تو که می دونی من جز تو کسی رو دوست ندارم  و بعد از طلاقم با تنها مردی که بودم تو بودی .
-آره اینو می دونم . خوب هم می دونم .
-چیه عباس .. طوری با هام حرف می زنی که انگاری من با یکی دیگه بودم .
 -نه .. اصلا به این فکر نمی کنم . من می دونم  تو چقدر خانوم و با محبت و دوست داشتنی هستی ..
-پس چیه .. چته ؟
-ببینم تو منو دعوت کردی تا این جوری ازم سین جیم کنی ؟
-معذرت می خوام ..
 شاموبا هم خوردیم .یواش یواش موضوع رو به مسائل کاری کشوندم . ازم راجع به شعبه و کارای اون پرسید .. 
-عزیزم من کار مند تازه واردم. جدیدم . کم سابقه ام .نمی تونم خودمو در گیر کارایی کنم که به من مربوط نیست ولی یه حسی دارم و این که این جا خیلی کارا انجام میشه که اگه بازرس بیاد حسابی مچشونو می گیره ولی من نمی دونم چرا حس می کنم سیستم به صورتی عمل می کنه که یه حس بد بینی رو در مشتریا و در بین خود کار مندانی که می خوان سالم زندگی کنن به وجود میاره .
-مگه چی شده ..
جریان چنگیز رو به صورتی تعریف کردم که اصلا پای خودم گیر نباشه و از این که اون یک قاچاقچیه ولی هنوز ثابت نشده هم مسائلی رو واسش توضیح دادم .
-ببینم تو خودت رو در گیر با این مسئله کردی ؟
-عباس جون وقتی رئیس بانک به من میگه باید کار شناسی کنی و طوری نگام می کنه و سرم داد می کشه که باید به فکر جذب سپرده و تامین منابع باشم چیکار می تونم بکنم ؟ وقتی که میگه چنگیز خان مغول مشتری خوش حساب ماست و وامهاشو سر سر رسید و حتی قبل از اون پر داخت می کنه داره به بانک سود میده من چی می تونم بگم ؟ حالا گاهی یه وقتی یه بنده خدایی بیماره .. میاد به یه صورتی وامی می گیره کارمریضش یا خودش پیش میره و یه ثوابی داره ولی این کار هیچ توجیهی نداره . به نظرت من چیکار می کردم ؟  فدات شم من می خوام سالم زندگی کنم . ..
یه عشوه ای واسش اومده و رفتم سمتش ..
-نگاه کن .ببین خوشت نمیاد ؟ چقدر بی احساسی امشب ! خسته ای ؟ دیگه دوستم نداری ؟ نمی خوای با من باشی ؟ .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی