ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 181

دقایقی بعد من و عروس خانوم و چند تا از جوونا شروع کردیم به رقصیدن . شاید این جوری  می تونستم کمی کمتر فکر کنم  تا این شب سخت بگذره . سر و کله دوماد هم پیداش شد . یه پسر خوش تیپ و مودبی بود با کت و شلواری براق و طوسی .. و یه پیرهنی سفید و کراواتی به رنگ کت وشلوارش که بهش میومد . داشتم فکر می کردم که آیا می تونسته از ترکیب مناسب تری استفاده کنه یا نه ؟  چند پسر جوون دیگه هم خودشونو از سالن مردا جدا کرده و اومدن به این سمت .. یواش یواش گروه نوازندگان هم خودشونو به جایی رسونده بودن که از قبل آماده کرده بودند . چقدر رفتار مردا و پسرای جوون فامیل باهام فرق کرده بود . مثل گرگ باران دیده هایی بودم که همه شونو می شناختم .  هر کدوم از اونا به نحوی می خواست خودشو بهم بچسبونه . از دور یه نگاهی به مادرم داشتم که چه طور داره با حرص نگام می کنه . ولی من دیگه خیالم نبود . بعد یواش یواش مردای دیگه هم اومدن . وقتی که پدرمو دیدم بی اختیار زانوهام سست شد نتونستم ادامه بدم . حس کردم که دارم زمین می خورم . درست موقعی هم رسیده بود که یکی از پسر خاله های عروس که خیلی هم خوش قیافه و جنتلمن نشون می داد دستمو گرفته بود و دوست داشت با هام برقصه و منم بدم نمیومد که در مورد اون کمی تخفیف بیام .. دست رامتینو ول کرده و عذر خواهی کردم و گفتم یه کاری پیش اومده ولی رفتم و سمت مادرم نشستم . خیلی سریع روسری رو از کیفم در آورده گذاشتم سرم . می خواستم مانتومو هم بپوشم ولی فرصت نشد .. پدرم با عصبانیت اومد سمت میز ما .. اون لحظه فقط من و مادر دور میز بودیم ..
 -زن ! این کیه این جا کنارت نشسته . این جا چیکار می کنه ؟
 -عزیزم خودت رو ناراحت نکن . هرچی باشه دخترته .. دختر عموی عروسه ..
-ببین همه می دونن اون مایه ننگ ماست . می دونن که اون چه کاری انجام داده .
 -مرد صداتو بیار پایین .. الان این جا همه می فهمن .. می فهمن که ما با هم دعوا داریم . آبرومون میره .
-ببین تو لوسش کردی .. بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست . بذار هرچی می خواد بشه بشه . عروسی برادر زاده مه . من که نباید این قدر زجر بکشم .
زری از اون دور  متوجه ما بود و لبخند می زد . حرصم گرفته بود . اون داشت به من می خندید .. پدر و مادرم داشتن بر سر من دعوا میفتادن . هر چند مادرم هم کلی یا هام پیچیده بود ولی حالا در مقابل کارای پدرم کمی دلش واسم سوخته بود با این حال بهم توپ و تشر هم می رفت که واسه چی اومدم .. اما جواب پدرمو هم این جوری داد . -مرد تو خودت هم مقصری .. خیلی بیشتر از این که من هواشوداشته باشم تو لوسش کردی ... اصلا به پسرت توجهی نداشتی . می گفتی که اون یک دختر نمونه هست . آفتاب  که اونو می بینه خدا رو شکر می کنه .. می گفتی که نظیرش در دنیا وجود نداره .. لوسش کردی .. هر کاری کردی خودت کردی ..
 تا رفت صداشون بره بالاتر مانتومو تنم کردم . وقتی که از کنار زری رد می شدم کیوان هم چند متری اون طرف ایستاده بود .. زری یه نگاهی بهم انداخت و گفت چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی .. خودشو به کیوان رسوند و پیش من عین ندید بدید ها لبشو گذاشت رو صورت شوهرش و گفت   کیوان من هرچی باشه من قدرشومی دونم .. حس کردم که سرم داره گیج میره .. نمی تونستم دیگه اون جا وایسم . گفتم بهتره بذارم ماشینم همین جا بمونه و فردا ببرمش .. چون نمی تونستم رانندگی کنم ..  برادرم فرشید رو دیدم که داشت با چند تا پسر دیگه حرف می زد -داداش .. داداش ...
با خونسردی یه نگاهی بهم کرد و اومد سمت من .. بغلش کردم  وقتی می خواستم لباسشو ببوسم یه حرکتی به صورتش داد که لبام رفت رو صورتش ولی اون منو نبوسید .
-چیه فرشید .. 
-من خجالت می کشم . پیش دوستام.. پیش فامیلام خجالت می کشم. باورم نمیشه ..
 -آخه واسه چی ؟
 -واسه همونی که تو خودت بهتر از همه می دونی . من چه گناهی کردم فرزانه که باید به آتیش تو بسوزم . الان یه سری از دوستام فامیل شوهرای زهره در اومدن .. نمی دونم اونا از کجا فهمیدن که توشوهر نداری و چیکار کردی که به این روز افتادی .. چقدر خبرا همه جا زود می پیچه .. حالا کلی خاطر خواه داری ..
 دست فرشیدو گرفته و اونو کشوندم به یه قسمت خلوت و قسمت بیرونی تالار و گفتم تو خجالت نمی کشی با خواهری که ازت بزرگته و کلی هم تا حالا همه جوره هواتو داشته این جور حرف می زنی ؟
سرشو انداخت پایین و گفت خواهری که نذاره ما سر بلندی کنیم واسه من مرده .. همه میگن خیلی کثیف و بی مرامی . می خوان یه جوری تورت کنن . من خجالت می کشم ..
 -تو نباید این جور با هام حرف بزنی ..
-تو ما رو سر افکنده کردی ..
 تمام نیرومودر دست راستم جمع کرده و با کف دست سیلی محکمی بر گونه چپ داداش فرشیدم نواخته که خودمم ناراحت شدم ولی ولش کرده به سمت خروجی رفتم.. داشتم دیوونه می شدم . آدما رو یه جوری می دیدم . حس می کردم که مردا همه شون بهم نظر بد دارن . منو به خاطر بدنم می خوان . کسی به شخصیت من توجهی نداره . هیشکی منو به خاطر خودم نمی خواد . من فرشیدو زدم . داداش خودمو زدم . اون به من حرف بد زد . ولی حرفاش درست بود .. آدم که نباید حرفای درستو هر وقت که دلش خواست و به هر کی که خواست بزنه ...در حالی که همه جا رو تیره و تار می دیدم به یکی که کنارم بود گفتم آقا ببخشید  این طرفا تاکسی تلفنی نداره ؟
 -باشه من شما رو می رسونم ..
صداش آشنا بود .. ولی نمی تونستم چهره شو خوب ببینم .. همه جا رو با دون دونای سیاه می دیدم .. خوب که دقت کردم فهمیدم که اون کیوان  شوهر دختر عمو زریه ..
 -حالت خوب نیست فرزانه جون .. من تو رو می رسونم ..
-نه .. ماشین بگیر واسم .. تو خودت این جا کار داری ..
-کدوم کار مهم تر از کمک به تو .. تو دختر عموی زنم هسنتی .. مثل دختر عموی خودم می مونی . نامردیه اگه بخوام این جور تنهات بذارم ..
 می دونستم اون بی دلیل این قدر با محبت نمیشه ولی اون لحظه طوری حالم بد بود که حتی مرگ هم واسم مهم نبود . رفتم پشت پژوش نشستم و تقریبا دراز کشیدم .. آدرسمو بهش دادم و اونم راه افتاد.... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی