ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 43

وقتی رفت خونه هنوز دو سه ساعتی رو به پایان وقت اداری و بر گشتن شوهرش مونده بود . تازه یواش یواش داشت به یادش میومد که چه کاری کرده .. فکرشو مشغول کرد به چیزای دیگه . اما هنوز لذت سکس رو بدنش نشسته بود .با کم شدن این لذت می رفت تا یه حس بدی در وجودش زنده شه . حسی همراه با گناه .. با عذاب وجدان .. ولی نه نه .. ویدا این همون چیزی بود که خودت می خواستی . اون پسر یا اون مرد کاری رو که رامین نتونسته انجامش داده ..  سرشو بالا گرفت و به  عکس دو نفره خودش و رامین نگاه کرد  . عکسی زیبا ازروز عروسی .. چند ساعت بعد اون تسلیم شوهرش شده بود  . با شوق و التهاب ..  بهش قول داده بود .پیمان بسته بود که نسبت به اون وفا دار بمونه .. نه .. تقصیر من نیست . به من چه . مقصر اونه . چشاشو رو هم گذاشت .. کف دستشو گذاشت روی کسش .  اثر کیر ناصر و لذت اون بازم در عمق کسش وجود داشت و با دست مالی روی کس این لذت در حال پخش شدن بود .. خوابش گرفته بود .. یه ساعتی روئ خوابید .ولی نه یکسره .. وقتی که بیدار شد حس کرد تمام خستگی هاش در رفته . اون  حالا باید به فضای خونه فکر می کرد . به این زندگی مشترکی که با رامین داشت . دنیای اون با دنیای ناصر فرق می کرد . اون معلوم نبود که خالا چیکار می کنه .شاید  فردا دختر عموشوببره پیش خودش .. یا این که یه دختر دیگه رو . کسی چه می دونه شاید سمانه هم با هاش حال کنه . و یا این که قاپ رامشو هم دزدیده باشه .. من چطور می تونم خودمو در اختیار کسی بذارم که اون فقط مال من نیست . نه .. نه... حس می کرد که دلش نمی خواد که ناصر معشوقه دیگه ای داشته باشه .. رامین کجایی بیا .. بیا من دارم دیوونه میشم ..  بالاخره شوهرش رسید ..  بازم با کیفی از پرونده های مشتریانی که نرسیده بود در وقت اداری پاسخگوی اونا باشه ..
 -عزیزم باز که اینا روآوردی خونه . پس  من چی ..
رامین : تو که جای خودت رو توی دل من داری .
-معلومه .. نه تفریحی نه گردشی .اصلا سکست هم معلوم نیست چیه ..
رامین اومد جلو تر .. عزیزم همه این کارا به خاطر توست . واسه اینه که تو راحت تر باشی .  تو حسرت چیزایی رو نخوری که زنای دیگه دارن . ولی آدم هر چقدر بدوه و در بیاره بازم چیزای زیادی برای نداشتن وجود داره . ولی یه دل پاک  و یه همسر با وفا و نجیب ومهربون داشتن از همه اینا بالاتره ...
حرفای رامین خیلی قشنگ بود . شاید اگه هر وقت دیگه ای اونا رو بر زبون می آورد به دل می نشست .. ولی ویدا حس می کرد که اون حرفا اون کلمات و جملات مثل تیری دارن به فلبش فرو میرن که سرش داره منفجر میشه .. می خواست توپو بندازه تو زمین رامین .. نه ..من مقصر نیستم .. -
ببین رامین منم یک زنم . منم آرامش می خوام .  به منم باید برسی . یک زن نیازش فقط خورد وخوراک و پوشاک نیست و این که به جایی داشته باشه که راحت درش زندگی کنه . همه اینا هست ولی اون چیزی که مهمه اینه که شوهر درکش کنه . مردش در همه زمینه ها پشتش باشه . ولش نکنه ..
رامین : عزیزم من خسته ام . تازه از سر کار اومدم . پاشو غذارو بیار بخوریم می خوام بخوابم . چهار تا کار مردمو برسم ..
-ببین تو اگه خسته ای منم خسته ام . کار هر کسی واسه اون ارزش داره ...
رامین لباساشودر آورد و روی تخت دراز کشید ..
-خیر ناهارو خوردیم . 
-حالا داری با من لجبازی می کنی ..؟
ویدا می دونست حس می کرد که این اونه که داره لجبازی می کنه . رامین به این سادگی ها از کوره در نمی رفت . زن تا حدودی احساس شرم می کرد . می خواست یه جوری خودشو قانع کنه که اشتباه نکرده . مرد حس کرد که زنش حق داره . با همه خستگی هاش رفت سراغ ویدا بغاش زد اما ویدا خودشو از آغوشش رها می کرد . زن حس می کرد که ناصر داره میره به سمتش . با این که از نظر جنسی و ارضا شدن احساس سبکی می کرد ولی ازاین که دست مرد بیگانه ای مثل ناصر بهش برسه هیجان زده بود .. ولی یه خشم عجیبی هم درش به وجود اومده بود . وجودش پر شده  از تضاد هایی که سردرگمش کرده بودند . یک زندگی زناشویی که خودشو ازش رها کرده بود .. آلوده گناهی شده بود که دوست داشت دق دلی هاشو سر شوهرش خالی کنه واز طرفی نمی تونست این تصور رو داشته باشه که مردی که امروز صبح باهاش بوده حالا رفته و یکی دیگه رو آورده خونه اش . نمی دونست کدوم فکر و کدوم نیازه که داره زندگی اونو به آتیش می کشه . ویدا کاملا متوجه بود که رامین واسه راضی نگه داشتن اونه که داره در این لحظات ادای مردای حشری رو در میاره . می دونست تا زمانی که اون از خواب سیر نشه اشتهاش واسه سکس با زنش باز نمی شه ولی گذاشت که کف دست رامین همچنان روی کسش باقی بمونه و اونو در چنگ خودش داشته باشه . به صورت شوهرش نگاه کرده  به کاری که کرده بود فکر می کرد . به دنیای فریب .. به دنیایی که صداقت درش نقشی نداشت . حس کرد که فکرش داره از کار میفته . دوست داشت از خونه بره بیرون .. حس کنه هرچی رو که دیده خواب بوده ..  دنیای بیرون و داخل خونه اش ..ازدواجش , خیانتش ..همه و همه خواب بوده ..
-رامین خسته ای بگیر بخواب ..
-تو اگه دلت می خواد کاری کنیم من حرفی ندارم
-عزیزم بخواب . اگه گرسنه ته غذاتو بیارم .
-نه اول می خوابم ..
دستشو آروم رو سر شوهرش قرار داد .
 -چقدر خوشم میاد ویدا . وقتی مهربون میشی خیلی دوست داشتنی میشی .
.-رامین بیداری ؟
وقتی دیگه صدایی از شوهرش نشنید دست از سرش بر داشت . ویداسعی کرد از شوهرش فاصله بگیره تا تنش به تنش نخوره . به سقف نگاه می کرد .. از روی تاسف خنده ای کرد و به خودش گفت فکر نمی کنم در این دنیا فریب صادقانه ای وجود داشته باشه تا آدمایی که حس می کنن وجدان دارن آرامش داشته باشن .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی