ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 45

شرایط طوری بود که به ترتیب از راست به چپ عرفان , سحر , فیروزه و سامان کنار هم نشسته بودند . سحر انگشتشو فرو کرده بود توی کس فیروزه و خیلی آروم با هاش بازی می کرد .. فیروزه به وقت خوردن صبحونه مرتب دهنشو باز و بسته می کرد . خیلی از مردا و زنای فامیل نگاهشونو به فیروزه  و چشا و لباش دوخته بودن . فیروزه یه حالتی پیدا کرده بود که دیگه نمی تونست به بقیه توجهی داشته باشه  بی اختیار چشاشو باز و بسته و خمار می کرد . لباشو به وقت خوردن صبحونه غنچه  کرده آروم ناله می کرد . سهیل روبروش نشسته و نگاش می کرد . از طرفی  سامان که سمت چپ اون نشسته بود  به شدت مراقبش بود که اون داره چیکار می کنه و در چه شرایط روحیه . انگشتای سحر داشت کارشو می کرد .  اون اصلا استرس نداشت از این که داره با کس این زن حشری  ور میره . لذت می برد . فیروزه هم دیگه ناله های آرومشو سر داده بود و فقط تنها نگرانی اون عرفان بود که نکنه شلوغ بازی در بیاره . مردا هم کنجکاو بودن و هم دستشون رفته بود رو کیرشون و زنا هم از این که بعد از مدتها یکی رو گیر آورده که غرق در دنیای سادگی ها شه لذت می بردن . دنیایی که در اون واسه لذتها و لذت بردن جنسی ارزش قائلن . سحر حالتش طوری بود که به صورتی غیر عادی نشسته . عرفان متوجه یه چیزایی شده بود . ولی از اون جایی که نمی خواست پیش بقیه مسئله ای رو عنوان کنه که اونا از شرایط موجود استفاده کرده و به نوعی با مادرش حال کنن چیزی نمی گفت . فیروزه نفس نفس می زد . معلوم نبود چی داره می خوره . دلش می خواست به اوج برسه  ار گاسم شه .. آخه اون فقط با همین سحر حال کرده بود و سپیده .. سپیده هم از دور براش دست تکون می داد و کاملا مراقب بود که اون داره چیکار می کنه .. ولی فیروزه نمی تونست به دست تکون دادنهای سپیده جواب بده .. دوست داشت بالای میز دراز می کشید و هر کسی که دوست داشت و دلش می خواست از بدن اون لذت می برد .. لباشو گرد کرده بود و تر جیح داد که موقتا دست از خوردن صبحونه بکشه . تا این جوری کمتر سوتی بده . کیر سامان طوری شق شده بود که حس کرد بهتره دستشو بذاره روش و با اون ور بره . اون هوس یک کس خالص ایرونی رو کرده بود . مدتها بود که در همین جمع چند نفره شون عشق و حال  می کرد . و اونا هم با هم پیمان بسته بودند که جز با اعضای گروه فامیلی خانوادگی با کس دیگه ای سکس نکنن . ولی دیگه اونا نیازی هم نداشتن که به بقیه متوسل شن .  حالا سامان گرمای خاصی رو دور و بر کیرش حس می کرد . انگار حجم اسپرمهاش زیاد شده بود . هم برای گروه خانوادگی جا داشت و هم واسه فیروزه کنار گذاشته بود . فیروزه غرق در دنیای درون خود بود . اون دیگه به این فکر نمی کرد که خیلی ها دارن اونو نگاه می کنن و از حالت طبیعی و بی شیله پیله اون لذت می برن . دست سحر داشت توی کس فیروزه و از این سمت به اون سمت حرکت می کرد و بیشتر با انگشتاش ور می رفت . فیروزه چشاشو بسته بود . عرفان یه لحظه از جاش پا شد و می خواست خودشو به مادرش نزدیک کنه که سحر دست گذاشت رو شونه اش و اونو سر جای خودش نشوند . سحر هم واسه این که عرفانو سر جاش بنشونه پا هاشو به پا هاش مالوند و طوری هم باهاش رفتار و بازی کرد که اون دیگه وابسته شه و همون نشستن در کنار سحرو تر جیح بده .. دستشو به طرف دست عرفان دراز کرد و اونو روی کسش قرار داد . شورتشو کشید پایین تا عرفان کس اونو چنگش بگیره .. عرفان هم همین کارو کرد ولی سحر در یه حالت یه پهلو همچنان داشت به کس فیروزه حال می داد سرعتو برد بالا .. فیروزه حس کرد که نزدیکه ار گاسم شه .. لباشو می جوید و سرشو به شدت از این سمت به اون سمت حرکت می داد  سحر حس کرد که حالا بهترین موقعیتیه که اون می تونه ضد حال خودشو بزنه و فیروزه رو در خماری داشته باشه .تازه ور رفتن با فیروزه هم واسش سخت شده بود.  سیاوش شوهر ساناز و داماد سحر هم به شدت  از حرکات حشری فیروزه حشری شده بود و دوست داشت یه اسبابی فراهم بیاد که زود تر بتونه سکسی با مادر عرفان داشته باشه . 
-اووووووفففففف
-جوووووووون فیروزه چیه ..
 -آخخخخخخخ آبروم رفت .
-کسی چه می دونه . همه سرشون تو لاک خودشونه دارن صبحونه می خورن ...
در همین لحظه  سامان یه اشاره ای به سحر زد و گفت عزیزم گوجه کم آوردی ؟
-باشه من الان میرم از آشپز خونه میارم ..
 سحر که اینو گفت یه نگاهی به فیروزه انداخت و طوری که عرفان نشنوه گفت خانومی من بارای سنگین دارم ده دقیقه ای عرفانوبا خودم می برم و کارش دارم .  از جاش پا شد .  .. مخصوصا این کارو کرده بود که فیروزه رو توی خماری بذاره .. واون مجبور شه خودشو راحت تر تسلیم شوهر اون یعنی سامان بکنه .  
سحر : عرفان عزیزم میای با هم بریم آشپز خونه ؟ یه چند تا وسیله هست باید بیاریم .. خیلی آروم بهش گفت پاشو بیا ضرر نمی کنی . خیلی با حالی .  
 سحر خودشوکمی خم کرد و یه اشاره ای به سامان زد و با عرفان راه افتاد ..
پسر هیجان زده بود . سحر می خواست یک تیر دو نشون کنه . هم این که شوهرش سامان بتونه از زیر میز با فیروزه ور بره و آماده اش کنه .. هم این که خودش با کیر تازه حال کنه و فضا ی اون جا در لحظاتی که سامان به فیروزه حال میده مزاحمی به نام عرفان نداشته باشه که بخواد به مادرش گیر بده . هر چند حس می کرد که اگه فیروزه چند بار در همچین محیط هایی قرار بگیره و پسرش یکی دوباری شاهد لذت بردنهای مادرش باشه وضعیت براش عادی میشه . سحر و عرفان به سمت آشپز خونه رفته و دست سامان رفت رو پا های فیروزه .. فیروزه می خواست خودشو جمع کنه .. ولی سامان دستشو از داخل شورت رسونده بود به کس زن .. با دو انگشتش لبه های کسو باز کرد .. خودشو یه پهلو و بهش نزدیک تر کرد . خیلی ها  آروم و زیر چشمی داشتن به اون دو نفر نگاه می کردند و به احترام سامان خان پا پیش نمی ذاشتند .. با این که سمت راست فیروزه خالی بود ملاحظه سامان خانو می کردند که اون راحت تر بتونه با فیروزه حال کنه .. فیروزه از حال رفته بود .. مدام لباشو گاز می گرفت .. چشاشو باز و بسته می کرد .. نگاهشو به مسیر آشپز خونه دوخته بود. که یه وقتی عرفان سر نرسه .. بفیه لذت می بردند از این که می دیدند فیروزه چقدر با شرم و حیای خاصی داره حال می کنه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداش دمت گرم داستانها عالی بودن مرسی داداش یه مدت نبودم داشتم لپتاپمو درست میکردم داداش داستان خانواده خوش خیال خیلی عالی دار پیش میره دمت گرم

ایرانی گفت...

ممنونم دلفین جان که همچنان به یاد مایی . دست گلت درد نکنه .. شاد باشی ...ایرانی