ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 179

تصمیم گرفتم که برم . نمی دونستم که چه لباسی بپوشم . سکسی ؟ نیمه سکسی یا پوشیده .. هرکدومش واسه خودش یه معایب و مزایایی داشت . من قبلا روسری سرم می ذاشتم و فقط یکی دو مجلس آخر بود که جلو نامحرم گاهی رو سری از سرم بر می داشتم . بعدشم در عروسی فامیلی شرکت نکردم . شاید بیشترا از من همون تصور فرزانه قبلو داشتن . دلم می خواست که با همون وجهه و متانت برم . دوست داشتم نشون بدم که یک زن نجیب و پاکم و بی خود و بی جهت  محکوم به این سرنوشت شدم . . ولی با این حال خیلی به خودم رسیدم . اما بالاخره یه لباس شیک سکسی پوشیدم که یه پیرهن مشکی خیلی شیک بالاتر از زانو با یه توری که تا پایین پام می رسید ولی حالت سکسی منو حفظ می کرد . احتمالا مجلس در ابتدا یه حالت زنونه مردونه داشت و شاید بعدا مختلط می شد . من حال و هوای اون تالارو می دونستم. اگرم می دیدم شرایط ناجوره می تونستم مانتوموبندازم رو پیر هنم . دلم مثل سیر و سر که می جوشید . اولین باری بود که بعد از تغییر شرایط زندگیم می خواستم فامیلامو ببینم . می خواستم خودمو ثابت کنم . نشون بدم که همون فرزانه همیشگی هستم . همون دختر زیبا و نجیبی که پسرای فامیل آرزوی یک لبخند منو داشتن . وقتی یکی از اونا بهم سلام می کرد و به رسم ادب جوابشونو می دادم غرورو شادی رو توی چهره شون می دیدم . وقتی که با فرزاد از دواج کرده بودم خیلی ها تا مدتها بهش غبطه می خوردن ..پسرا و مردای مجرد فامیل یه جوری نگاش می کردن انگار که از کره مریخ اومده باشه و منو تصاحب کرده .. یا یک شاهزاده ای با اسب سپید .. ولی می دونم هر کی بود حالا واسم یک رویا شده .  همون جوری که آینده ای که در کنارش باشم واسم یک رویاست گذشته ای رو هم که در کنارش بودم  واسم مثل یک رویا شده . خواب و خیال .. خیلی سخته تک و تنها به جایی رفتن .. قبلا من و فرزاد  این جور مهمونی ها و مجالسو با هم می رفتیم . اون از ماشین پیاده می شد و درو واسه ملکه اش باز می کرد . برای چند لحظه توی پرایدم نشستم و از دور به اونایی که وارد پارکینگ می شدن نگاه می کردم . به زنا و شوهرایی که در کنار هم بودن . دستشون تودست هم بود . از پارکینگ اومدم بیرون و رفتم به زحمت یه جای پارک اونم پونصد متر اون طرف تر گیر آوردم . نمی خواستم کسی منو با این ماشین ببینه . چقدر استرس داشتم . بالاخره باید با اونا روبرو می شدم . هرچند این روزا آدما بیشتر فامیلاشونو فقط در عزایی یا عروسی و دعوتی های خاص می بینن . خدا کنه در مورد من صحبت زیاد نشه .. عروس , دخترعموم بود . من کجا می تونستم خودمو قایم کنم . نمی دونم . داداشم فرشید رو که در شمال کشورمهندسی مکانیک می خوند  دیدم . اون چند ماهی می شد که نیومده بود تهرون یا گاهی میومد که من سرم با مهران گرم بود و فقط  تلفنی با هم حرف می زدیم . از اول سرش تولاک خودش بود .خیلی هم محجوب وخجالتی بود . همش بهم می گفت من با اون دختری از دواج می کنم که تو تاییدش کنی . من دوستم دارم زنم مث تو باشه . نمی دونم مامان بهش چی گفته . خدا کنه یه چیزی یه بهونه ای واسه طلاق تراشیده باشه . اون فرزاد رو خیلی دوست داشت . همش بهمون می گفت شما دوتا بهترین زوج دنیا هستین . گمش کردم ... از پله ها رفته بودم بالا .  خانوما یه طرف و آقایون یه طرف دیگه . کاش می تونستم فرشیدو ببینم . دلم واسش تنگ شده بود . حس کردم دارم دچار رنگ پریدگی میشم . واسه چند لحظه آرزو کردم که کاش نمیومدم . ولی یه نهیبی به خودم زدم و اون این که فرزانه هر چی باشه بد تر از لحظه ای نیست که شوهرت تو رو توی بغل یه مرد غریبه گیر انداخت .. سعی کردم برم به سمتی که چهره ها ی آشنای کمتری باشن . به نظرم اومد  در یه سمتی  کسی رو نمی شناسم . ظاهرا اونا باید فامیلای داماد بوده باشن .خیلی دلم می خواست با فرشید حرف بزنم . اگه مامان آبروموپیشش نبرده باشه بابا حتما برده .. خوشبختانه سالن خیلی بزرگ بود و می تونستم خودمو یه گوشه ای قایم کنم . مامانو ندیده بودم. ولی عروس به خاطر فضای اطراف و لباس سپیدش مشخص بود ..  به فرشید زنگ زدم دوست داشتم با هاش حرف بزنم . بهش بگم دلم واسش تنگ شده .. نمی دونم چرا گوشی رو بر نمی داشت به نظرم اومد شماره رو رد می کنه . لحظاتی بعد موبایلش خاموش شد .. یعنی شارژتموم کرده یا این که نخواسته با من حرف بزنه ؟ اون که همه حرفاشو به من می زد .یعنی گوش اونوهم پر کردن ؟ حتما بابا بهش گفته . نمی دونم چرا احساس بیگانگی می کردم . بهتره طوری برم که هیچ آشنایی منونبینه .سرمو انداخته بودم پایین . یه دستی رو روی شونه هام حس کردم . -دختر چرا مث غریبه ها این جا نشستی . بیا بریم بالای مجلس .. مگه توو زن عمو با هم نیومدین .
اون دخترعموم زری خواهر عروس بود که ازش بزرگتر بوده و شوهر داشت و زن عمو هم به خبری مادرم می گفت . می خواستم بگم نمیام همین جا راحت ترم روم نمی شد . اصلا دلم می خواست در برم ولی واسه این که کم نیارم با هاش رفتم . با همه سلام علیک و روبوسی کردم . جز خود عروس بقیه استقبال سرد و معنی داری ازم کردند . رفتم و کنار ماد رم نشستم . خیلی ناراحت بود . می خواست نشون نده ولی من متوجه بودم . جایی نشسته بودم که یه طرفم خالی بود و راحت تر می تونستم با هاش حرف بزنم .
-مگه بهت نگفتم بابات حالش خوش نیست ؟
-مامان من بچه نیستم . بهتره شلوغش نکنی ...
-مردم دختراشونو یکی یکی شوهر میدن ما یه دونه دختر داشتیم این جوری .. چقدر من بد بختم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی