ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 39

این حرف ناصر ویدا رو به فکر فرو برده بود . ناصر با یک زرنگی خاصی این حرفو بر زبون آورده بود . اون می خواست به ویدا بگه که هنوز اونو فراموش نکرده و از طرفی اینو هم می خواست بگه که بی اندازه به اون اهمیت میده . می دونه که هدف و خواسته اون چیه . می دونه که اون  زنیه که اصلا در پی تفریح و لذت  های خلافی نیست که اونو از مسیر اصلی زندگی خودش دور کنه . یعنی می خواست به اون بها بده ارزش بده . می خواست بگه درکش می کنه . اون خواسته خودشو گفته بود .. پذیرفته بود که اون زن شکستش داده .. ناصر حس می کرد که آب سردی بر آتش ریخته . ویدا مونده بود که چی بگه ..
-ویدا جان این همه راه اومدی بفرما  چای درخدمت باشیم . دیگه همه کارا رو که نمیشه با جنگ و دعوا پیش برد
 -من با کسی جنگ و دعوا ندارم . من فقط خواستم  تو رو متوجه مسائلی کنم که خودت متوجه اون هستی یا شدی  -این قدر به خودت سخت نگیر . مانتوتو در بیار .. بده من آویزونش کنم .  این قدر سخت نشین .. ویدا مانتوشو در آورد . ناصر چند بار با یه مکث و نظر کوتاه اندام ویدا رو بر رسی کرد .. حس کرد که اونوزیبا تر ازشب قبل می بینه . واسه این که زیاد حساسش نکنه چشاشو زیاد رو اندامش زوم نمی کرد . می دونست ویدا ششدانگ حواسش به اونه . ویدا روی کاناپه نشست و ناصر هم با یه متر فاصله رو یه کاناپه دیگه نشست .
 -خونه مجردی قشنگی داری . دکور بندی هاش نشون می ده که دست یک زن هم باید توی کار باشه ..
ناصر حس کرد که هنوز  رگه هایی از امید هست که بتونه هیجانو به وجود ویدا بر گردونه . اون خوب تونسته بود غرور اون زنو بهش بر گردونه .. واسه اون فقط این مهم بود که بتونه با ویدا سکس کنه . اون این کنجکاوی زن رو به نوعی حسادت تشبیه  می کرد ولی باید خیلی آروم اونو به مسیر ی که دوست داشت هدایت می کرد .
-خب گاهی خواهرم میاد این جا رو واسم ردیف می کنه.. مادرم کمکم می کنه ..
- نیره هم میاد ؟
 -اون شوهر داره . کار و زندگی داره ..
 ویدا حس کرد که کمی زیاده روی کرده . وقتی متوجه شد  غرور از دست رفته شو به دست آورده کمی به خودش اجازه داده بود که از چند وچون کارای اون پسر با خبر شه .
-واسه چی این سوالا رو می کنی ؟
-هیچی همین جوری . وقتی یادم میاد داداشم که مجرد بود چقدر شلخته بود  تعجب می کنم که که یه پسر ی این قدر تر و تمیز باشه .
 حالا ناصر با مکث بیشتری به ویدا نگاه می کرد . ویدا رو خیلی تو دل برو تر ازشب قبل می دید . شاید به خاطر این بود که کمی سرکش تر شده بود و از طرفی شب قبل اون در میان دهها دختر زیبا خود نمایی می کرد و اگه از چنگش در رفته بود می تونست بره سراغ یکی دیگه ولی حالا تنها زیبا روی دور و برش بود و اونم به شدت احساس نیاز می کرد .نیاز به این که زنی رو در آغوش بکشه سر تا پاشو ببوسه وباهاش سکس کنه . قدرتشو نشون بده . کاری کنه که اون زنو وابسته به خودش کنه . این حسی بود که اونو ارضاش می کرد . دوست داشت طوری ویدا رو وابسته به خودش کنه که بعد از این اون باشه که تمنای بیشتری برای هماغوشی با ناصر نشون بده . ویدا متوجه نگاههای مرد  شده بود . هر وقت نگاه اونو با یه نگاه جواب می داد و متوجه می شد که ناصر مسیر نگاهشو برمی گردونه لذت می برد از این که اونو به اضطراب انداخته . دوست داشت که این جور باهاش بازی کنه . لذت می برد .
-خیلی زیبا تر از شب قبل به نظر میای .. 
-قرارمون این نبود .
 -یعنی دیدن زیبایی ها حرامه ؟ یا گفتن از اون ؟
-گفتن داریم تا گفتن .
-به نظرت من چه جوری میگم ..
-نمی خوام وارد اون بحث ها شم .
 -پس دوست داری از چی بحث کنیم .
ویدا پاک گیج شده بود .نمی دونست چه عاملی باعث شده که نذاره اون جا رو ترک کنه . حس می کرد که  یواش یواش یه اثراتی از تسلیمو در خودش می بینه. ولی هنوز این فکر که بخواد با مرد دیگه ای غیر شوهرش باشه اونو دیوونه می کرد . دیشب ناصر و میلاد قصد عشقبازی با اونو داشتند و اون با این که از گستاخی اونا به خشم اومده بود ولی ازاین کارشون لذت هم برده بود .   خودشم هنوز نمی دونست تا کجای کارو می تونست باهاشون همراهی کنه . اگه تابو رو در حد نهایت می شکست بعدا چه احساسی بهش دست می داد . شاید زندگی واسش تلخ می شد یا لذت گناه واسش یه عادت می شد ..
-به چی فکر می کنی ویدا ..
-نمی دونم به زندگی .. به این که چه چیزی آدما رو به هم ار تباط میده . به این که چرا من حالا این جا هستم ..
-من بگم ؟
-چی رو ؟
-جواب اینا یی رو که از من یا از خودت پرسیدی ..
-نمی دونم چی می خوای بگی . ولی نمی خوام حرفایی رو بشنوم که دوباره به هم بریزم ..
-بازم باید دید علت این به هم ریختن چی می تونه باشه . می دونی چه چیزی آدما رو به هم پیوند میده ؟
-چیه .
 -اون یک نیازه .. ازاین نظر فرقی بین هوس و عشق وجود نداره . هردوشون نیازن .
 ویدا حس کرد که ناصر می خواد موضوع رو ادامه اش بده . فرصت برای تصمیم گیری کم بود . رفتن یا موندن . اگه می خواست بمونه نمی دونست چی پیش میاد . حسرت .. تاسف ..پشیمونی ؟ همه اینا می تونست آزار دهنده باشه ولی نیاز چی ؟ .. سکوت کرده بود . ناصر ادامه داد .
-و اگه تو هم این جایی به خاطر یک نیازه ..
 ویدا با صدایی بلند که بی شباهت به فریاد نبود گفت اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟
 -آره این که توضیح دادن نداره . این فریاد تو نشون میده که کاملا متوجه شدی . و احساس من اشتباه نمی کنه.
 -میشه روشن تر توضیح بدی ؟
 ناصر از جاش بلند شد و تا ویدا بخواد فکر کنه چی شده دستای  مرد رو دور گردنش حس کرد که با یه حرکت اون دست لباشو رولبای ناصر احساس کرد . ویدا بازم عصبی شده بودو ناصر اینو حس می کرد . . زن لباشو به هم دوخته بود ..  ویدا با فشار ی که به خودش آورد یه لحظه لباشو از رو لبای ناصر جدا کرد سرشو به سمت عقب بر گردوند و ازیه فاصله کم با کف دست راستش محکم گذاشت زیر گوش ناصر .. ناصر سکوت کرده بود و جوابشو نمی داد .. داشت به این فکر می کرد که پاسخ سیلی اونو با یه سیلی بده و به کارش ادامه بده ؟  ولی احساس کرد که با اون باید به شیوه دیگه ای مدارا کنه. خودشو زد به موش مردگی و مظلوم نمایی و نگاهشو به نگاه ویدا دوخت . دو تایی شون به هم نگاه می کردند .. ویدا حس کرد که  خشن بر خورد کرده.. می خواست بگه تقصیر خودته .. نمی دونست چه جوری از دلش در بیاره .. ناصر نا امید نشد . احساس می کرد   می تونه در چشای ویدا عقب نشینی خاصی رو بخونه .. بازم دستشو گذاشت پشت سر زن  و لباشو به لباش نزدیک کرد .. این باردیگه ویدا مقاومتی نکرد .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی