ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 35

فرامرز رفت به سمت سمانه .. میلاد هم رفت طرف رامش و اسی هم به سمت اونی رفت که از اول نشونش کرده بود .ولی قبلش سمانه صداش زد .. 
سمانه : سلام اسی جون .. خوب کردی اومدی سمت ما . اگه بتونی حال وهوای ویدا  جونو عوض کنی خیلی هنر کردی . آب و هوای منو که عوض کردی  .
 اسی : فرامرز که پسر گلیه .. میلاد هم که حرف نداره ..
شش تایی شون با هم رفتن به سمتی که جمعیت کمتری باشه . ویدا حس می کرد که همین  اسی بوده که دستشو گذاشته لاپاش و توی کسش انگشت کرده . میلاد دست ویدا رو گرفت و گفت  به نظرت نمیاد هوای این جا کمی  گرم و خفه باشه ؟ با این که تهویه و کولر کار می کنه ولی ...
 -خب چیکار کنیم .
-بد نیست بریم در یه فضای باز تری با هم یه هوایی بخوریم .
 سمانه از پشت سر یه چشمکی به اسی زد که یعنی  ببرش و ردیفش کن . اون خیلی دلش می خواست که ویدا رو مثل خودش اهل حال بار بیاره و بتونه با اون لحظات خوشی رو داشته باشه  . اصلا هم به این فکر نمی کرد که اون مردی که یه ساعت پیش با اون بوده چرا رفته سمت دوستش  . ولی ویدا این حسو نداشت . وقتی که با اسی می رفت تا در فضای بازی  هوایی بخوره ازسالن رقص های دو نفره و اون جایی که از دست ناصر در رفته بود گذشت .  سالن مملو از زوجهایی بود که اونجا رو با اروپا اشتباه گرفته بودند . یه لحظه چشاش به ناصر افتاد که چه جوری یه دستشو دور کمر دختر عموش نیره حلقه زده .. بی اختیار چشاش داشت از حدقه در میومد . عوضی.. با منم آره با اونم آره ؟ قلبش به شدت می تپید ..
 -اسی . یه خورده این جا می رقصیم ؟
 -بد فکری نیست . الان یکی دو ساعته که این بر نامه همین جا هست و تا آخر مراسم هم می مونه .خیلی جالبه . برای هر سلیقه ای یه فکری کردن .
 یواش یواش فضا تاریک تر و شاعرانه تر میشد ولی هنوز نور اون قدر بود که بشه تا چند نفر بغل دستو دید . ناصر متوجه ویدا شده بود و از این که اونو با اسی می دید حالش گرفته شد . بهش بر خورده بود از این که ویدایی که از دستش در رفته و اون جور از این فضا زده شده چطور راضی شده که با یکی دیگه بیاد و این جا برقصه .. واسه ثانیه هایی ناصر و ویدا نگاهشونو به هم دوختن . ولی ویدا سرشو پایین انداخت و بی اعتنا به ناصر به رقصش با اسی ادامه داد . اسی هم یه اعتماد به نفسی رو در خودش حس می کرد از این که خطر ازبیخ گوشش رد شده .. حواسش بود که حرفای اضافه ای نزنه که یه وقتی حکم سوتی دادنو داشته باشه . ویدا چشاشو بسته بود تا بهتر بتونه خودشو با لمس دستای اسی هماهنگ کنه . این که این لمس چه احساسی درش به وجود میاره .. ولی نگاهش به دنبال نیره و ناصری بود که رفته رفته در میان فضای تقریبا تاریک در حال گم شدن بودند . فکرشو نمی کرد میون دستای بیگانه ای که اونو لمس کرده باشه  یه دستی   براش آشنا تر به نظر بیاد وبه دست ناصر فکر می کرد .  اسی دستشو گذاشته بود دور باسن ویدا . بعد اونو آروم آروم آورد پایین تر یه لحظه یه دستشو گذاشت زیر کمر ویدا و اونو به حالت نیم خواب در آورد و به زحمت یه دست دیگه شوبه بالای زانوی اون  رسوند ولی حالت تعادلی نداشت و ادامه نداد . .. ویدا تقریبا مطمئن شده بود اسی همونیه که  نیم ساعت پیش لمسش کرده .. همون پلاک  دست و همون حالت و فشار رو درش به وجود آورده بود .
-عزیزم میای بریم بیرون .. این جا  اصلا حال نمیده . پایین یه فضای سبز و دنجی داره که آدم حظ می کنه ..
 -باشه اسی جون . فعلا که داریم به ساز تو می رقصیم .
 به غیر از اسی و ویدا چند زوج دیگه اون دور و برا بودن .انگار اونا هم از فضای تالار خسته شده اومده بودن به یه صورت دیگه با هم حال کنن .
 اسی: بیا این جا روی نیکت بشینیم . خیلی هم دنجه و کسی ما رو نمی بینه ..
-خب ببینه. مگه چه اشکالی داره !
-راستم میگی ها . اتفاقا من دو نفر رو دیدم که بی خیال بقیه چه جور داشتن همومی بوسیدن ..
از اون طرف ناصر به یه بهونه ای از نیره فاصله گرفته جدا شد وبه تعقیب ویدا و اسی پرداخت . راستش اونا رو گم کرده بود .. هی از این سمت به اون سمت می رفت . داشت نا امید می شد که زمزمه هایی به گوشش رسید .. خودشو پشت یکی از درختا مخفی کرد . ویدا و اسی رو دید که کیپ هم نشستن . اسی فامیل شوهر خواهرش بود ولی می دونست پسرایی در این شکل و شمایل وقتی که با یه زنی خلوت می کنن چه نقشه ای در سر دارن .. دلش می خواست بره و اونا رو از هم جدا کنه ولی این دلیل بر نقطه ضعفش می شد و دیگه نمی تونست پیش ویدا سر بلند کنه . یه لحظه لبای اسی به سمت لبای ویدا رفت .. ناصر فقط اونا رو می دید که در حال اتصال به همن . دندوناشو به هم می فشرد . .. ویدا دیگه نتونست تحمل کنه . از سر شب تا به حال همه  فقط به این فکر می کردن که چه جوری ازش لذت ببرن . با این که فاصله اش با اسی تقریبا به صفر رسیده بود یه لحظه خودشو به عقب کشید و محکم گذاشت زیر گوش اسی .. و بعد اون , سه سیلی دیگه و پی در پی از چپ و راست نثار اسی حشری کرد . پسر اصلا نفهمید چی شده . ناصر خوشش اومد ..
 -چی شده . چرا این جوری می کنی ..
 -فکر نکن من هرزه ام .. چهار تا سیلی خوردی .. اولی و دومی واسه دو بار حرکت کثیفت توی تالار بود و سومی واسه این گستاخی آخرت بود .. تا این جاشو با هم مساوی شده بودیم ولی من دوست دارم همیشه بر نده باشم . حالا میری گم میشی یا من زنگ بزنم مثل سگ بیان و ببرنت ؟
تا ویدا دستشو آوردبالا که  سیلی پنجمو بزنه اسی فرار کرد .. ناصر خودشو به  ویدا رسوند . حرفاشونو کامل  نشنیده بود . چون فاصله برای شنیدن مناسب نبود اما به خوبی دیده بود که ویدا با اسی چه کرده ..
-آفرین ! خانوم شجاع ..
-چیه فضولی مردمو می کنی ؟
 -ببینم  تو که می خواستی با من خلوت کنی  مادر مقدس شده بودی  جا نماز آب کش شده بودی ..
 - کارت با دختر عموت تموم شد ؟ ازش اجازه گرفتی که بیای این جا ؟
-نه از تو اجازه می خوام که برم به سمت اون . ببینم دست بزن خوبی داری . اگه دوست داری می تونی یکی زیر گوش منم بزنی . خیلی حال میده .. 
-اوووووووومممممم نهههههههه .. برو دیوونه روانی ...
-یکی دیگه اذیتت کرده چرا دق دلیشو سر من خالی می کنی . همه که مثل ناصر نمیشن . دیگه کاریت ندارم . بهت دست نمی زنم . فقط حواست باشه شاید از من بتونی فرار کنی ولی از خودت نمی تونی فرار کنی . من الان می دونم توی قلبت چی می گذره . چه آشوبی در وجودته . راستی یه پیام برات فرستادم .. شماره ات رو از یکی گرفتم ..
 -برو گمشو .. برو ..
ناصر رفت ... اون چه پیامی می تونه به من داده باشه . اگه حرفای زشتی نوشته باشه ... حس می کرد ناصر مراقبشه . به دستشویی رفت تا پیامو بخونه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی