ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن چهل ساله 6

درددل هاش که تموم شد آروم گرفته بود .  بسوزه پدر این کیر که  همین جور عین یه سگ داشت کون زن همسایه رو بو می کشید و به وصالش نمی رسید .. رفتیم و داخل ماشین نشستیم .
-اگه سختته توضیح نده ولی خیلی چیزا واسه من معما شده .
 -فرسام حرفاموکه شنیدی . حس می کنم خیلی آروم شدم . خلاصه می کنم . من و پدر و مادرم زندگی آرومی داشتیم . منم از زندگیم راضی بودم . مامان بعد از من دیگه نتونست بچه دار شه . همه به بابام می گفتن برو زن بگیر ولی اون مامانو دوست داشت . این کارو نکرد . یه روز اومدم خونه و مادرمو دیدم که روی همون تختی که شبا بابا رو در کنارش داره ..با یه جوونی داره سکس می کنه . خیلی هم پر عطش و حشری نشون میده . حتی یه جمله اش این بود که چرا این قدر می ترسی من بار دار نمیشم .. من باباموخیلی دوست داشتم .. اونا متوجه من شدن .. پسره رفت و مادرم با ترس و لرز ازم خواست که چیزی به بابا نگم . به خاطر مادرم نه .. ولی به خاطر این که می دونستم پدرم دق می کنه بهش چیزی نگفتم .  مادر پیش من گریه می کرد می گفت گاهی وقتا زن به یه جایی می رسه که احساس نیاز می کنه به این که با یه مرد دیگه ای هم باشه و خودشو طور دیگه ای تامین کنه .. وقتی  که یه سنی رو پشت سر میذاره می خواد احساس جوونی کنه . چشاشو اگه به روی خیلی چیزا نبنده می تونه خودشو اسیر دامهایی بکنه که دوست نداره از چنگ اون دام خلاص شه .. ازم می خواست که درکش کنم .. دفعه بعد این من نبودم که اون و معشوقشو با هم می دیدم . بابام متوجه شد و طلاقش داد . من پیش بابام موندم. همین باعث شد که یه خواستگار خوبمو از دست بدم . ولی خب بعدا ازدواج کردم و اینه زندگی من که  ازش راضی هستم هرچند همه چی یکنواخته . . مادرم هم که از همه جا رانده شده بود میره با یکی ده سال بزرگتر از بابام ازدواج می کنه . یک مرد بد قیافه ای که یه کلفت می خواست نه یک زن .. دیگه اون جا جرات نداشت که خیانت کنه ولی من تا آخرین لحظه زندگیش روی خوش بهش نشون ندادم . پدرم تا ده سال بعد از جدایی از مادرم زنده بود ولی به خاطر اون ناراحتی قلبی گرفت و مرد . مادرم به دست و پام افتاده بود ولی من اعتناش نکردم . اونو به خونه ام راه ندادم . چون مادرمو قاتل پدرم می دونستم . اون التماس می کرد زار می زد ببخشمش .  .. و حالا من به همون دامی افتادم که یه روزی اون افتاده بود . اون نفرینم نکرده بود . وقتی دید بهش توجهی ندارم برام آرزو کرد که منم یه روزی بیفتم به دامی که اون افتاده و درکش کنم . البته سلامای مادرمو جواب می دادم . ولی بعد از اون روزی که اون کار زشتشو دیدم هرگز بغلش نکردم . هرگز از دستش چیزی نخوردم و چیزی بهش ندادم که بخوره . حتی وقتی که مرد هیچی از مراسم تدفینشو نخوردم . شاید یه مقدار هزینه ای رو هم که واسش کردم واسه این بوده که مردم نگن چه دختر بی رحمیه .  آره فرسام . یه زن و همه زنا باور ندارن روزای پیری رو .. سخته واسشون قبول کنن که جوون دیروزی بودن . حتی مردا هم اینو به سختی قبول می کنن ولی زنا بیشتر . منم راستش زیاد در بند خودم نبودم ولی حس کردم که  دوست دارم که هر کی منو می بینه جوون و زیبا ببینه .  هر جا به یه مهمونی یا مجلسی می رفتم به اونایی که ده سال کم سن تر از خودم بودن حسادت می کردم . راستش اصلا دوست نداشتم این وضع برام پیش بیاد . نمی دونم اصلا نمی دونم چرا این طور شد . وقتی ازم تعریف می کردی لذت می بردم . این که یک پسر مجرد کم سن تر از من و شاید هم خوشگل تر بیاد و ازم تعریف کنه واسم خیلی هیجان انگیز بود . در نگاه تو آتش می دیدم . می دونستم منو واسه این می خوای که ازم کام بگیری ..ولی همینشم فکر و روح منو ارضا می کرد . بهم اعتماد به نفس می داد . یه روزی خودمم حس کردم که نیاز دارم . تن داغ تو رو می خوام . ولی وقتی به یاد آوردم که من با مادرم چیکار کردم و شاید همون کارو دخترم و پسرم باهام انجام بدن موبر تنم سیخ شد . به یاد مادرم افتادم . مادری که محبت می خواست . 
-فرناز ! حالا مادرت صداتو شنیده . اون درکت می کنه . اون نیاز تو رو حس می کنه . خودت هم که گفتی نفرین مادر اثر نداره . تازه اونم که نفرینت نکرده . ..
 کس خلی ام گل کرده بود و حرفای بی ربط هم می زدم ..
-اگه مادرت می رفت یه جایی غیر از خونه خودشون و با معشوقش می بود شاید لو نمی رفت . هر کاری راهی داره ..
 بعد که دیدم سوتی دادم گفتم عزیزم مادرت صداتو شنیده . اون درکت می کنه . حست می کنه . دوستت داره . اون بد تو رو نمی خواد . اون خودش از زندگیش لذت برده .. لذت می بره که همون لذتی رو که خودش برده تو هم ببری . مادر درکت می کنه . روحش به آرامش می رسه وقتی ببینه تو هم به راه اون ادامه دادی و واسه خودت معشوقی گرفتی . خوشی تو آرامش روح اونه . ..
دیگه کس شر گویی من به سقفش رسیده بود ...
-گفتی که در همین سن تو بوده ؟ خب نیاز تو رو احساس می کنه . برات دعا می کنه . عزیزم اونم متاثر و متاسف بوده از این که تو رو رنجونده . اون درکت می کرده . اون عاشق توست . اگرم اشتباه و بی توجهی کردی اون تو رو بخشیده .
-راست میگی فرسام ؟
-دروغم کجا بود . الان خود تو .. پسر و دخترت سرت داد بکشن , بهت بی احترامی کنن بد اونا رو می خوای ؟ توقع داری که سر سوزنی بهشون آسیبی برسه ؟ چون از وجود تو هستند ..
-فرسام حرفات آرومم می کنه . خیلی آقایی . وقتتو گرفتم ..
اوخ جون حس می کردم یک قدم به کون نزدیک شدم .
-پس امشب می خوای بری عروسی ؟
 -نمی دونم .. نیاز به این دارم که یه جوری اعصابمو آروم کنم .. اونو رسوندم خونه شون و منم رفتم به واحد خودم . ظاهرا این مرغ امشبه رو هم می خواست که از قفس بپره .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی .