ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 122

ناصر با خشم و حرص  به همسرش نگاه می کرد . کاملا متوجه شده بود که دیگه امیدی به نوشین نیست . راستش اونم به این زنی که خودشو باخته بود علاقه ای نداشت ولی حداقل این انتظارو داشت که تا حدودی احساس شرمندگی کنه . تا حدودی زیر بار مسئولیت کاری که کرده بود بره . قبل از این که ناصر چیزی بگه نوشین گفت
-اگه می تونی یه بار دیگه بهم ضربه بزن . تو اگه بخوای نابودم کنی من  نابودت می کنم . تو زود تر از من اقدام به خیانت کردی . پس من زنده می مونم و نابودی تو رو می بینم . تو همین حالاشم نابود شدی . خداوند مردان رو برای این نیافریده که اونا عذاب نکشند که اونا بشن بلای جان زنان .. که اونا هر غلطی که دلشون می خواد انجام بدن به این بهانه که ما مردیم . خیانت کنیم مردیم .. داد بکشیم هوار بکشیم که مردیم .. زنمونو کتک بزنیم چون مردیم .. پست فطرت نامرد تا به کی می خوای به این بازی خودت ادامه بدی ؟من دیگه دوستت ندارم .دیگه تو رو نمی خوام .  حالا که ما راهمونو اشتباه انتخاب کردیم بیا تا از همین حالا مسیرمونو درست بریم . بیا عزیزم . بیا  خواهش می کنم .  سعی نکن خودت رو تباه ترکنی . این قدرتی که به عنوان یک مرد داری به این خاطر نیست که هرکاری که دلت می خواد انجام بدی ..
 ناصر توجهی به حرفای نوشین نداشت . اون فقط به انتقام فکر می کرد  . حس می کرد که شرافتش رفته زیر سوال . اون فقط به این فکر می کرد که چطور می تونه نادر رو از بین ببره . هنوز باورش نمی شد همسرش  نسبت  به اون این راهو پیش گرفته باشه . می دونست خیلی راحت می تونه هر کاری که دلش می خواد انجام بده ولی عجله داشت دیوونه اش می کرد . دلش پر از کینه بود .  ناصر در درونش زمزمه می کرد باشه باشه نوشین تونتونستی موافق میل من کار کنی . نتونستی صبر کنی .. خیانت منو با خیانت جواب دادی .. خلاف خواسته من کار کردی .. منم خلاف خواسته های تو کار می کنم . همون جوری که تو امروز داری عذابم میدی عذابت میدم .
 -پاشو وحشی .. پاشو یه غذایی درست کن بخوریم .. درضمن از این به بعد حق نداری درس بخونی ..
 -اون به خودم مربوطه .. ربطی به تو نداره ..
 -این کارو نکن بد می بینی . من به عنوان شوهرتو خیلی کارا می تونم انجام بدم .
 -توی قباله ازدواج من نوشته نشده که  نمی تونم درس بخونم . حتما بدون اجازه تونمی تونم نفس هم بکشم ..
 -مرد یعنی خدای خونه .. اینو توی گوشت فرو کن
-اگه فرو می کردم که دیگه کارمون به این جا نمی کشید ...
-با من و با درونم بازی نکن نوشین ..
-من بازی کردنو از تو یاد گرفتم .. رنجوندنو از تویاد گرفتم ..  خیانتو از تو یاد گرفتم ..  جراتشو نداری که منو ازبین ببری . یک بار منو از بین بردی ولی من دوباره زنده شدم . دیگه نمی تونی منو بکشی . اگه بخوای عشقمو بکشی ..اگه بخوای اونی رو که به من زندگی دوباره ای داده بکشی من خودم نابودت می کنم ..
 ناصر با همه هارت و پورت کردناش حس می کرد که در برابر زنش کم آورده .. یه لحظه به یاد آورد که نوشین چه جوری کاملا برهنه در آغوش  نادر بوده و لذت می برده..
-یک زن هرزه بایدم این طور گستاخانه حرف بزنه . انتظار بهتر از اینی ازت نمیره  و بیشتر از این ..
-خوب شد که دوزاریت افتاد . یواش یواش داری میشی یه پسر چیز فهم . اگه قراره این جوری با هم زندگی کنیم از الان به بعد باید همدیگه رو درک کنیم . در ضمن فکر کارای خلافو هم از سرت به در کن . آفرین پسر خوب .
-باشه حالا بهم بخند . عیبی نداره  نوشین ..
 -من وقتی بهت خندیدم که قبلش گریه کرده بودم . حالا تو هم گریه کن بعد از خنده هایی که با یکی دیگه کردی . گریه کن تا ببینی وقتی اشک زنتو  در میاری چه دردی رو اون تحمل می کنه . گریه کن گریه کن . تو که هر چی رو خواستی به دست آوردی . حالا یه چیزی رواز دست بده تا طعم از دست دادنو هم بچشی . راستی یادم رفته بود تو نلی رو داری . اونی رو که بهت زندگی داده . از بچگی با تو بوده . ولت نمی کنه . همیشه با توست . در خوشی و ناخوشی در سردی و گرمی .. در تلخی و شیرینی .. اون تو رو خیلی بیشتر از اونی دوست داره که یه زمانی من فکر می کردم دوستت دارم .
-این قدر رو اعصاب من راه نرو ..
 -خیلی با غیرتی ناصر خان . مجبور نیستی منو تحمل کنی . شکستو باور کن . اگه دوست داشته باشی یه کاری می کنم که بدون این که آب از آب تکون بخوره نلی از شوهرش جدا شه و بیاد با تو ازدواج کنه چه طوره ؟
-تو یک شیطانی نوشین . من با تو از دواج کرده بودم .  تو زنم بودی وهستی ..
 -پس اونی که دور از چش من توی بغلت می خوابید خود من بودم ؟ اون زنت نبود ؟ نوشین دیگه فهمیده بود به اندازه کافی ناصرو داغونش کرده .. اون حالا به نادر فکر می کرد که چطور می تونه اونو ببینه .چطور می تونه با هاش حرف بزنه .. اگه شرایط به همین صورت بمونه چطور اون مرد می تونه واسش صبر کنه ؟ بمونه تا که شاید یه روزی نوشین از شوهرش جدا شه . .. اونم حتما نیاز به زن داره  به شریک زندگی . عشق تا کجا می خواد با ها شون بیاد ؟ عشق باید گناه خودشو جبران کنه .. عشق بین اون و ناصر قرار گرفته بود در حالی که این کارش اشتباه بود . حالا اون از عشق می خواست که صبر کنه .. خودش همه کارا رو درست کنه . مجبور بود با شرایط موجود بسازه .   با این که به اون چیزی که می خواست نرسیده بود ولی تا حدودی خودشو برنده بازی می دونست . از این نظر که در این شرایط بحرانی تونسته بود بر خودش مسلط شه و شاخ و شونه های یک مرد مغرور و گناهکارو که خیلی به خودش می نازید  بشکنه . .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی