ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 11

با اون تیپی که درست کرده بودم فکر نمی کردم این جوری خیطم کنه . حس می کردم می تونم  اونو جذبش کنم و به خودم علاقه مند کنم . با اون میکاپی که کرده بود و اون طرز لباس پوشیدنش .. آخه تا اون جایی که من فهمیده بودم تمام زنا نهایت لذتشون در اینه که جلب توجه کنن واسه مردا و اگه این جور خودشونو به یکی نشون میدن حتما می خوان هوش از سر دیگری ببرن و دیگه به دید اون خیلی خوشگل بیان  . منم که همش از اون تعریف می کردم و واقعیتو می گفتم . لعنت بر من که این همه دختر خوشگل و جوونتر از اونو ول کردم و وقتمو حروم این یکی کردم که دو تا سگ تخمی و آدمکشو تو خونه خودش نگه می داره . حقته که همونا رفیقت باشن . حال و حوصله رفتن به بیمارستان رو نداشتم . تازه  دو ساعتی دیگه باید اون جا می بودم . لعنتی . حالتو می گیرم . ولی چه جوری . اصلا نمی دونستم چه جوری می خوام حالشو بگیرم . می دونستم فیروزه منتظرمه ... زنگ زدم واسش ..
-الو فیروزه جون کجایی .
-تو کجایی .
 -هیچی خبرمرگم دارم قدم می زنم میام طرف بیمارستان .
 -چیه بازم با زنت دعوات شده ؟
-داری ما رو دست میندازی ؟ تو این دوره زمونه و بیکاری و بی پولی کی بهمون زن میده ..
-همین حالا شم اگه درستو ول کنی و هفته ای چند شبو کشیک باشی خرج یه ماهتو در میاری .
-برو بابا تو هم شوخیت گرفته .
 -عشق که باشه همه چی حله ..
-خیلی حرف می زنی . ببینم می تونی واسه منم تحقیق بنویسی و ردیفش کنی ؟
 -تو چقدر تنبل شدی پسر .  باشه واسه تو می نویسم . ولی باید بخونی و حفظش کنی  .. اونایی رو هم که بابد به منابعش توجه کنی حتما این کارو بکن .. ولی یادت باشه  یه موضوعی هم هست که ما پنج نفرمون باید با هم تحقیق کنیم ..
-آره شماره چهار تا دختر من بیچاره رو گرفتین وسط خودتون .
 -جرات داری با اونا بگی و بخندی .
-ما که این حرفا رو با هم نداریم .
- ببینم بیام  دنبالت ؟ اتفاقا نزدیک خونه شمام . یعنی ده دقیقه  دیگه می رسم .  
-تو چرا این قدر زود راه افتادی .
-کار داشتم ..
 در همین لحظه از فاصله صد متری دیدم در خونه مژده باز شد و  ظاهرا یکی که ریخت و قالب تعمیر کارا و یونیفورم اونارو داشت وارد شد و ده  دقیقه بعد هم کارشو تموم کرد و رفت . باطری رو عوض کرد  چون دستش گرفته بود و دیگه رفت .. چه تصادفی ! زمانی که فیروزه با هاش بک جلوپام ترمز زد مژده هم از اون سمت با ریو اومد بیرون .. فیروزه خیلی خوشگل بود ..
-شهروز چرا اون جا وایسادی ..
-هیچی دارم به اون دو تا سگ گردن کلفت نگاه می کنم که هر کدومشون اندازه هیکل صاحبشن ..
-زشته شهروز . حالا چرا این قدر بلند حرف می زنی که اون بشنوه . اگه هم سن ما بود یا کوچیک تر , فکر می کردم داری زاغ سیاهشو چوب می زنی .
این قدر این و ر و اون ور و این پا و اون پا کردم تا بالاخره مژده رو متوجه کردم که ما هم همچین دست و پا بسته نیستیم و یکی رو واسه خودمون داریم . در همین لحظه مهسا که  دختر جذابی بود و به اتفاق خواهرش مهناز  یه بوتیک سر کوچه مونواداره می کردن از کنار ما رد شد ..  شانس آوردم حواسش نبود ولی از بخت بد یه لحظه بر گشت عقب .
-شهروز جون این جا چیکار می کنی ..
 -سلام مهسا خانوم . همشیره خوبن .   همشیره قرار بود بیاد مغازه جنس بگیره .. مهسا یه نگاه خاصی بهم انداخت و یه دیدی به فیروزه زد حس کردم لجش گرفته ..
 -فیروزه جان ایشون مهسا خانوم یکی از با انصاف ترین فروشندگان لباسهای زیر زنانه و لوازمی از این قبیله .. مهسا خانوم ! ایشون هم از همکارا و هم درسای بنده و رزیدنت هستن ...
یه چشمکی به فیروزه زده گفتم فیروزه خانوم بریم که دانشگاه دیر شد ..
-نه اصلا دیر هم نشد . فکر می کنم مهسا خانوم با شما کار خصوصی دارن .
-نه من که باهاش کاری ندارم ..
 ولی مهسا صدام کرد و یه گوشه ای بهم گفت شهروز این رسمش نیست که وقتی با منی و یه حالی هم به خواهرم میدی و اونم بهت حال میده بری با دخترای دیگه هم باشی ..
 -فرض کن فیروزه هم جای خواهرت ..
فقط داشت حرص می خورد ..
 -شوخی کردم مهسا .. به دل نگیر . فقط آبرومونو پیش این فیروزه نبر . دختر خوبیه . سرش تو لاک درسشه . اگه بفهمه که من و تو همدیگه رو دوست داریم و با هم بودیم دیگه به من اعتماد نمی کنه . کمکم نمی کنه . آخه این روزا درس خوندن و نمره گرفتن خیلی سخت شده ..
-ولی یه جوری نگاش می کنی ..
-چشم حتما به شبنم میگم بیاد .. ولی شهرزاد پولشو به شما داده ..
دوزاریش افتاد و دیگه ادامه نداد . من و فیروزه راه افتادیم به سمت بیمارستان . دیگه باید می رفتم به بخش .. شانس آوردم فیروزه یه سمت دیگه کار داشت و همراه من نیومد . معمولا دکتر و چند دانشجو یک ساعت قبل از ظهر یه سری به بیمارا می زدن .. با یکی یکی پرستارا خوش و بشی کرده  و رفتم یه گوشه ای کنار ایستگاه پرستاری نشستم .  دیگه امروز حسابی جمع دوستان فشرده بود . منصوره و محبوبه دو تا از اونایی بودن که با این که متاهل بودن ولی چند بار تو همین بخش و اونم خیلی هول هولکی باهشون برنامه داشتم .به غیر اون دو تا محجوبه هم کشیکش بود که  شوهر نداشت و متارکه کرده بود . بودند به غیر از اینا پرستارای دیگه ای که بهم حال می دادن ولی کشیکشون نبود . .محجوبه رو هنوز توی خماری گذاشته بودم . منصوره و محبوبه که هر کدوم چهار پنج سالی رو ازم بزرگتر بودن می دونستن که من با دو تایی شون رابطه دارم ولی محجوبه چیزی در این مورد نمی دونست . اون یه زن مطلقه بود ... بیکار نشسته بودم ظاهرا فیروزه چند تا از پرونده ها رو تنظیم کرده بود اما می بایستی چند تا شرح حال ووضعیت روزانه بعضی از بیمارا رو می نوشتم . محجوبه با یه نگاه خاصی اومد نزدیکم . نگاهی که از دید محبوبه پنهون نمونده بود . -آقای دکتر .. بیا از این ور بریم ..
 چه جوری حالیش می کردم الان وقتش نیست .. می خواست منو ببره به اتاق استراحت تا اون جا یه دستی به بدنش بزنم . چند بار فقط در همین حد پیشرفت داشتیم که به یه بهونه ای با هم بریم اون جا و یه چند تا ماچ و بوسه خشک و خالی نثار هم کنیم .. انگشتامو فرو کنم توی کسش و چند دقیقه ای عین کیر انگشتامو توی کسش بگردونم . فکر نکنم هیچوقت هم به مرحله ارگاسم رسیده باشه .. آخه استرس  بیشتر وقتا نمی ذاشت که تمرکز کنیم ولی خیلی حال می داد .  باهاش نرفتم و اونم به حالت قهر ازم دور شد ..
محبوبه : ببینم این محجوبه  چیکارت داشت . چی می خواست . بهش رو نده .  اون اگه آدم درستی بود می موند سر خونه زندگیش و شوهرشو حفظ می کرد ...
عجب گیری افتاده بودیم . از دست حسادت زنا .. محبوبه مثلا داشت به من سفارش می کرد و از محجوبه انتقاد .. دیگه به خودش نمی گفت که چرا با وجود متاهل بودن با من رابطه جنسی داره ..
-برو به کارات برس  محبوبه خانوم ..تو هم خیال برت داشته ها .. یکی دو تا از دخترای بیمار تا منو دیدن رفتن  به بقیه اطلاع دادن .. انگاری که  پزشک معالجشون اومده باشه ..همه دوستم داشتن و خیلی زود با همه شون گرم می گرفتم بعضی هاشون چه مامان خوشگلی داشتن ..خوشگل تر از دختراشون بودن .. ولی نمی دونم چرا هنوز دلم بود پیش مژده .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی