ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 124

اعصاب ناصر به هم ریخته بود .. دختره لعنتی ... من خودم هزار جور بد بختی دارم اونم واسه من ناز می کنه . چه مرگته شوهر داری برو سر خونه زندگیت . چرا باعث بد بختی من میشی ؟ تا حالا هر چی کشیدم بسه . اگه وسوسه های تو نبود که دیگه کارم به این جا نمی کشید . به وقت خواب نوشین نگران بود و زجر می کشید . اون از این هراس داشت که  شوهرش ناصر بهش دست بزنه ..  و ناصر هم نفرت داشت از این که بخواد دستشو به بدن زنش برسونه .اما می خواست کاری کنه که اون اذیت شه . به این فکر نباشه که می تونه با عشقش خلوت کنه . باورش نمی شد . به این راحتی .. یک زن به این راحتی همه چی رو زیر پا گذاشته باشه . زنایی رو می شناخت که عمری خیانت های شوهرشونو تحمل کرده بودند و تازه مرد خونه سر پیری می خورد توسرش و بر می گشت سر خونه زندگیش . ولی  نوشین چند ماه دوام نیاورده بود . اونم  تنها مورد رابطه خلافش با نلی بود . دختر عمه اش که از بچگی با اون بزرگ شده بود .. باورش نمی شد .. 
-ناصر اگه من و تو دور از هم بخوابیم خیلی خوب میشه ..
-ولی این درست نیست که زن و شوهر دور از هم باشن . میگن باید تنشون به هم بخوره . احساس نزدیکی کنن . صمیمیتشون زیاد تر شه ..
-بچه بازی رو بذار کنار . تو الان باید دختر عمه ات رو در کنارت می داشتی و تنت به تن اون می خورد تا به آرامش می رسیدی ..
-نوشین جون با یک زن شوهر دار که نباید شوخی کنی . همچین زنی رو باید سنگسار کرد . خیلی زشته آدم شوهر داشته باشه و بخواد بره دنبال مرد دیگه .. باید گردن این جور زنا رو خردشون کرد .. باید اونا رو گرفت زیر تریلی ..
-من حاضرم برم زیر تریلی .. به شرطی که بعد از تو و نلی نفر سوم باشم .
 -ببینم چرا این جوری خوابیدی ؟
-چشه مگه ..
-عادت نداشتی با مانتو و این جور پوشیده دراز بکشی ..
-باید حجاب خودمو حفظ کنم . در واقع تو میشی نا محرم من ..
 -آره زنای هرزه,  غریبه ها رو محرم خودشون می دونن . آشغال کثافت ..
-آشغال خودتی . هر چی از دهنت در میاد میگی . حیف که زبونم بسته ..
 -زبونتو به دهنت می دوزم . کاری می کنم که دنیا به حالت گریه کنه .. ولی من بخندم  
-این آرزوتو به گور می بری . ناصر خودشو به همسرش رسوند . دستشو گذاشت رو سرش ..
-نکن جیغ می کشم . واسه چی به یه هرزه دست می زنی ..
-هر کی هرچی باشی زن منی . قانون هم از من حمایت می کنه . اگه عصیان کنی .. اگه تمکین نکنی قانون پدرت رو در میاره .
دستشو گذاشت دور کمر نوشین ..
-عذابم نده . تو رو خدا خواهش می کنم . اون دستایی رو که دور کمر نلی گذاشتی دور کمر من قرار نده .
نوشین از این  که شوهرش همون کاری رو که با نلی انجام داده داره با اون می کنه ناراحت نبود . اون از این که حس می کرد  داره به معشوقش ظلم میشه ناراحت بود . نمی خواست نادر به این دلیل که اون و شوهرش با همند زجر بکشه .و خودش هم خلاف میل و احساسش کاری انجام بده .  دستهای ناصرو دستهای بیگانه ای حساب می کرد که داره اونو خفه می کنه .  ناصر اسیر خشم و نفرت بود . دوست داشت نوشینو بزنه . اونو بگیره زیر مشت و لگد خودش .. صورتشو خراش بده . موهای سرشو بکشه . لگدش بزنه .  یه  خرده از عقده هاشو خالی کنه . اصلا من برای چی این جا هستم . پیش همه بی ارزش شدم . حالا خونواده زنم می دونن که اون در حق من چه کرده . یه آدمی هستم که ارزش اینو نداره که  همسرش بهش وفا دار بمونه .. اون مرد چطور تونسته زنی رو که شوهر داره به چنگ خودش در بیاره . زن من چطور راضی شده با یه مرد بیگانه بخوابه .. چرا من نمی تونم نوشینو بگیرم زیر مشت و لگد های خودم ..
-نوشین ! نمی خوای منو ببوسی ؟ الان پس از مددتها اولین شبیه که پیش هم می خوابیم . دوست داری امشب شانسمونو واسه بچه دار شدن امتحان کنیم ؟ خیلی دلم می خواد بچه اولمون پسر باشه ..
نوشین به این فکر می کرد که تا به کی باید پرت و پلاهای شوهرشو  گوش کنه .
 -ناصر برو .. برو از پیش من برو
-امشبو میگی یا واسه همیشه ..
-فرقی نمی کنه برای هر دو وقت .. برای همیشه ..
-من طلاقت نمیدم . من اگه شده اونو معشوق تو رو بکشم نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره . شایدم تو رو کشتم .
 نوشین که دید ناصر از ش فاصله نمی گیره رفت به اتاقی دیگه تا اون جا بخوابه . من نمی ذارم که اون به بدنم دست بزنه. جسم و روح من متعلق به نادره . شوهرم دیگه حقی نسبت به من نداره . اون نباید با هام عشقبازی کنه . من این قانون مسخره رو زیر پا می ذارم . من نمی تونم با اون زندگی کنم . نمی تونم با اون باشم .
 -نزدیک من نشو ناصر ..
در اتاقو از داخل قفل کرد ..
-درو باز کن نوشین . من زنمو می خوام .
-خفه شو عوضی .. زنت مرده . نلی زنته ..
 -درو می شکنم .
-جرات داری این کارو بکن ..
 ناصر هرچه شکستنی دم دستش بود رو بر زمین زد .. کف پذیرایی رو پر کرده بود از تیکه خرده های لیوان و ظروف شکسته ... اون شب تا صبح هیشکدومشون نخوابیدن .. و نوشین تا می تونست واسه عشقش نادر پیام فرستاد . ناصر در مانده و ناتوان و تحقیر شده منتظر روشنی صبح بود تا بتونه نقشه هاشو واسه انتقام از نادر بچینه .. من نمی دونم. نمی دونم چطور این جا نشسته دارم این ننگو تحمل می کنم . یه بار آدما مو فرستادم سراغش و ضرب شست منو دیده . کاش همون دفعه می کشتمش و کار به این جا نمی کشید . با زن من ؟ با اون ؟ اول نادرو می کشم . بعد نوشینو . اون وقت فرار می کنم . میرم خارج .. میرم جایی که دست هیشکی بهم نرسه . نادر  نوشینو دعوت به آرامش می کرد .. بالاخره نوشین خودشو قانع کرد که بره به جا رختخوابی اتاق و خیلی آروم و به زحمت با نادر حرف بزنه ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی