ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 195

دلم می خواست گوشی رو بر دارم و یه زنگ به بیتا بزنم ودق دلی مو سرش خالی کنم . ولی حس کردم اون بیچاره نیتش خیربود . حال و حوصله اینو هم نداشتم که بخوام خاطرات زن سابقمو بخونم .. احتمالا این هشت ده روزی چند نفر دیگه رو هم آورده بود توی رختخوابش . لعنتی . چه جوری آدما در یه لحظه با یه حرکت با یه اشتباه همه چیزو از این رو به اون رو می کنن . وقتی رفتم خونه بیتا متوجه این تغییر روحیه من شد ..
-چته فرهاد از وقتی که فتانه رو دیدی پریشونی ؟ نکنه فیلت یاد هندوستان کرده ..
-تو یکی دیگه نمک رو زخم ما نپاش ..
-راستشو بگو چی شده . من و تو که با هم این حرفا رو نداریم . هرچی هست رو باید به هم بگیم . در نهایت صداقت و پاکدامنی و درستی و راستی .
-یعنی به نظرت من بهت دروغ میگم ؟
 -نه ولی داری یه چیزی رو ازم پنهون می کنی
-ازم ناراحتی ؟ ببین بیتا پنهون کردن هم واسه خودش یه دلایلی داره .. گاهی به مصلحتی بعضی چیزا رو نمیشه گفت و نباید گفت .
 -ولی تو پسر خوبی هستی و همه چی رو به من میگی ..
اومد سمت من و شروع کرد به نوازش کردن من .
-بگو به من چه چیزی باعث ناراحتی تو شده ..
 من که نمی خواستم  در مورد مسائل اینترنتی و این جور چیزا حرفی بهش بزنم
-بیتا من از گوشه و کنار شنیدم که فتانه از نظر اخلاقی  شرایط خوبی نداره . پوست کنده بگم  با یک زن هرزه هیچ تفاوتی نداره .. 
-تو اینو یقین داری برات ثابت شده ؟
 -فرقی هم نمی کنه که اون هرزه باشه یا نه .. برای من مهم نیست . اون مادر بچه منه . می ترسم که این بعد ها رو فربد اثر بد بذاره .. و حالا .. اگه اون در کنار پسرم بخواد یه مردی رو بیاره خونه اش چی ؟
-عزیزم یک زن هر قدر بد هم باشه بازم ته دلش یه محبت مادری نسبت به فرزندش داره . شاید یه زمانی بیاد که در ظاهر مادرایی باشن که بچه هاشونو ول کنن به خاطر هوا و هوسهاشون . ولی یه جایی اون محبت خودشو نشون میده ..
 -تو اینا رو از کجا می دونی .تو که هنوز مادر نشدی ..
 -خب دیگه بالاخره که میشم . یک زن حتی اگه مادر هم نشه اون حس مادری اون حس غریزی و عاطفی و محبت لطیف درش وجود داره . خود من حس یه مادرو دارم . می تونم درکش کنم . فربد هنوز یه بچه هست  فتانه دلش گرفته . اون هر قدر هم که با مردای دیگه باشه عشق به پسرش به جگر گوشه اش واسش یه آرامشو به همراه داره که اونو با هیچی توی این دنیا عوض نمی کنه .
 -بیتا این راستی راستی حرفای دلته ؟
-مگه توشک داشتی ؟ فکر می کنی من با تو یکدل نیستم ؟ فکر می کنم بازم چیزی هست که بیارزه ازم پنهونش کنی ؟
نمی دونستم چی بهش بگم . تردید داشتم که آیا در مورد پیشنهاد فتانه مبنی بر این که باهاش باشم چیزی به بیتا بگم یا نه ؟
-چرا این جوری بهم نگاه می کنی . اگه دوست نداری نگو ازت ناراحت نمیشم . ولی فکر می کنم اون جوری که من دوستت دارم تو بهم علاقه ای نداری . زن و شوهر نباید چیزی رو از هم پنهون کنن حالا گاه می بینی مثلا یه هدیه ای واسه هم می گیرن یه دوروزی حرفی نمی زنن تا سور پرایز شه یا مثلا مادر شوهر یه چیزی میگه زن برای جلو گیری از فتنه به روی شوهرش نمیاره و خلاصه خیلی حرفای دیگه ..
-تو هم می تونی اینو از همون قسمش حساب کنی برای جلوگیری از سوءتفاهم. 
-تو به من اعتماد داری ؟ به نظر تو من مردی هستم که بخوام بهت خیانت کنم ؟ با یه زن دیگه باشم ؟
بیتا یه نگاهی به من کرد و گفت آدم در زندگی جز خدا به هیشکی نمی تونه اعتماد داشته باشه حتی به خودش .. ولی در این لحظه یه حسی بهم میگه اگه از تمام دنیا خیانت ببینم از تو یکی نمی بینم ..
 بیتا خودشو انداخت در آغوشم ..
-نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم
-اگه تو رو نداشتم نمی تونستم با حسرت زمانهای از دست رفته زندگیم کنار بیام .بیتا 
-فراموش نکن فرهاد که در همون زمانهای از دست رفته بود که  فربد رو به دست آوردی .
 احساساتی شده بودم . اشک از چشام سرازیر شده و گونه های بیتارو خیس کرده بود  -قول میدی عکس العملی نشون ندی ؟آره بیتا ؟
 -موضوع چیه
-این چیزی رو که الان می خوام بهت بگم ..
-چی رو ..
-فتانه  ازم خواسته که برم و باهاش باشم . نه  واسه همیشه .. بهم قول داد برام قسم خورد که این یک دام نیست .. و در اینمورد منو لونمیده .
 -محکومش نمی کنم . اون دیگه خصلتش این شده . خود خواهی .. فرار از شکست و احساس شکست و احساس حقارت .. یه سوالی ازت می کنم راستشو به من بگو . تو دوست داری که  به حرفش توجه کنی ؟ تمایل داری با اون باشی ؟  راستشو بگو ... نمی دونم این چه سوالی بود که از من می کرد . من با تمام وجودم نفرت داشتم از این که دستم بدن کثیف و آلوده  فتانه هرزه و نادان رو لمس کنه اون وقت با این حرفاش وسوسه شم ؟ می دونستم بیتا رو دچار تشویش کردم . ای کاش این حرفو بهش نمی زدم ! ای کاش نگرانش نمی کردم . شونه هاشو گرفتم . سرشو پایین انداخته بود ..
 -راستشو بگو تو دلت می خواد ؟ من ناراحت نمیشم اگه حس تو این باشه .. دستموگذاشتم زیر چونه اش . سرشو بالا آوردم . نگاهمو به نگاهش دوختم . برای ثانیه هایی هر دو مون سکوت کرده بودیم . نگرانی رو در چشاش می خوندم .
-اگه تو رو ببرن سردر بهشت و جهنم بگن از این در مثلا یکی رو انتخاب کن و بروداخلش تو کدومو انتخاب می کنی ..
 با صدایی لرزون گفت معلومه بهشتو ..
 -اگه بهت بگن که می تونی واسه تنوع گاهی هم یه سری به جهنم بزنی تو این کارو می کنی ؟
-نه مگه دیوونه ام ؟
-به نظرت من دیوونه ام ؟ وقتی بهشتو در کنار خودم می بینم .. زنی بالاتر از انسان و فرشته رو در کنار خودم می بینم چرا خودموآلوده جهنم کنم ؟!
 بیتا خودشو انداخت تو بغلم .. می دونستم حالا دیگه آروم گرفته .. پنج انگشتمو گذاشتم رو دو تا لپاش .. لباشو جمع کرده و لبامو گذاشتم رو اون لبا .. حالا تویی همه چیز من .. عشق من .. امید و هستی من .. که اگه تو نبودی من در کنار اون جهنم می سوختم و تباه می شدم .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی