ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 190

خودمو بهش چسبونده  بودم . برجستگی کیرشو رو تنم حس می کردم . اون  دوست داشت خودشو ازم دور نگه داشته باشه . فاصله بگیره تا من این یه تیکه رو حسش نکنم . نمی دونستم چرا می خواد هوس و اشتیاق خودشو ازمن پنهون داشته باشه . شاید می خواست این جوری بهم نشون بده که چه امامزاده ایه . ولی این شوق و نیازشو به خوبی حس می کردم . اون داغ شده گر گرفته بود و همین برام کافی بود . لبام   رولباش خیلی آروم حرکت می کرد . یواش یواش داشت راه می افتاد . من شده بودم یک مرد و اون مثل خانوما خجالت می کشید . دوست داشتم اون دست به کار شه . برای من اهمیتی نداشت که چی میشه . شورتمو هم در آورده بودم . و از کمر به پایین کاملا بر هنه بودم .
-چرا این قدر سردی . مگه منو دوستم نداری .. فکر کن با من ازدواج کردی و من و تو زن وشوهریم .  
شرم  رو در چهره اش می خوندم و عرق شرمو که بر پیشونیش نشسته بود می دیدم 
 -چیه عزیز فکر کن زنت شدم و می خوای باهام باشی . چیکار می کنی اون وقت ؟ داستان زندگی به همین جا ختم میشه . تمام قصه ها وقتی که به این جا می رسه تموم میشه . انگار دیگه هیچی نبوده . همه آدما فقط واسه همین هیاهو می کنن .
 خودشو ازم جدا کرد . دستمو گذاشته بودم رو بر جستگی شلوار وکیرش ..
-نیما نگو که تو از این قاعده دوری .. نگو که تو یه آدم استثنایی هستی . مردا همه شون مث همند . هوسباز .. ولی تو باید یه سر و گردن ازشون بالاتر یا بهتر باشی . ازت خوشم میاد . ولی اگه بخوای ترسو باشی نمیشه دوستت داشت ..
-نمی دونم چی داری میگی . از چی میگی . من نمی خوام قصدم این نیست که از بقیه بالاتر و بهتر باشم . من می خوام خودم باشم . خودم .. یک مرد .. مردی که سالهای سال در رویا هاش بودن با تو رو می دیده .. این خونه رویایی منو خرابش نکن ..  نذار فکر کنم همه اونچه رو که دیدم در خواب بوده ..
-اتفاقا دارم کاری می کنم که متوجه شی حس کنی که بیدار بودی . دارم حس عشق و زندگی رو در تو بیدار می کنم . اگه دوستم داری باید با من همراهی کنی ..
خودم داشتم غرق این بازی می شدم .. داشتم در این بازی م سوختم .  نمی دونم چرا اون داشت ازم فاصله می گرفت . دوست داشتم اونو تسلیم می کردم و نشونش می دادم که تو هم دوستم نداری . تو  هم مث مهران هستی .. مث دوست مهران.. مث کیوان و فرزان و جاوید .. فقط فرزادبا همه شما فرق می کنه .. نمی دونستم واقعا چی می خوام و به دنبال چه چیزی هستم .. فقط در کمال ناباوری دیدم که از جاش پا شد و گفت می دونم حالت خوب نیست . منم چیز زیادی ازت نمی خوام . صبر می کنم حالت بهتر شه 
-تو اگه به فکر حال من باشی این رفتارو با هام نمی کنی .من خیلی تنهام نیما .. دوست دارم یکی پیشم باشه  ولی از ازدواج بدم میاد .
 یه حس بدی نسبت به اون پیدا کرده بودم . یه حس دراکولایی .. دوست داشتم دندونامو به پس گردنش فشار می دادم .. و می دیدم چه جوری خون از بدنش فواره می زنه .. از اون و از همه دنیا نفرت داشتم .. از جاش پا شد ..
 -کجا ؟!
- با همه اینا دوست دارم که زنم شی ...
 -تو کس خلی پسر .. دیوونه ای .. آخه تو این دوره زمونه کدوم آدمو دیدی  که غذای مفتو ول می کنه و میره به سر پناهی که واسه نوش جون کردن اون غذا باید پول خرج کنه .. به همین خیال باش ..
 اون می خواست از پیشم بره . با این که هدفم شکست اون بود ولی این کارش بیشتر عصبی ام کرد . به خودم گفتم  صبر کن طوری آدمت می کنم که از به دنیا اومدن خودت پشیمون شی . همون بلایی رو که مهران بر سرم آورد من بر سر تو میارم .  من انتقام خودم از اونو از تو می گیرم . یه ملافه ای رو من انداخت .. نگاهی از روی خشم بهش انداختم و توی دلم گفتم به همین خیال باش که منو عاشق خودت کنی . دیگه چیزی به نام عشق واسه من وجود نداره ... اینو بهت ثابت می کنم . به خاک سیاه می نشونمت .. نیما رفت . اما روح شیطانی من همراه من بود . انگار دیگه چیزی به نام رحم و مروت و عاطفه در من وجود نداشت . فقط پسرم فرشاد واسم مهم بود . در مورد اونم یه جورایی خودمو آزار می دادم که اگه مادرشو دوست داره پس چرا تا حالا لجبازی نکرده ؟! چرا تا حالا کاری نکرده که فرزاد اونو بیاره پیش من . حتی برای چند ساعت . چرا باید این قدر تنها باشم . چرا .. پسره ابله عاشق من شده .. دیوونه . حتی اگه نخواد گولم بزنه هیچی واسم مهم نیست . فقط دعا کن که بر نگردی .. نابودت می کنم . اون حس می کرد که می تونه با محبت کردن به من کاری کنه که گذشته مو فراموش کنم . تازه اون نمی دونست که من به همسرم خیانت کردم . هنوز اون فرزانه رویایی رو در رویاهای خودش مجسم می کرد . سرم به شدت درد گرفته بود . حس کردم دارم دچار یه تشنج خاصی میشم . مثل دیوونه ها شده بودم . نمی دونستم از زندگی چی می خوام . فردای خودمو روشن نمی دیدم . دلم می خواست با یکی حرف می زدم . دلم می خواست یه دوستی می داشتم از جنس خودم . هر وقت که دلم خواست باهاش هم صحبت می شدم . دوستی که مزاحم من نمی شد .موی دماغم نمی شد . یه حسی بهم می گفت که نیما بر می گرده . بر می گرده تا من اونو به دامی که واسش آماده کرده بودم بندازم . تا بشنوم اون چرندیاتی رو که از عشق و دوست داشتن میگه ..شاید اگه یه روزی کسی سر گذشت منو به زبان من بخونه دلش به حال من بسوزه ..   شاید دوست داشته باشم که آدما دلشون به حال من بسوزه ولی ته دلم خنده ام می گیره .. به این که چرا باید آدمایی پیدا شن که نسبت به من احساس ترحم کنن .. اگه این طور باشه همون آدما باید دلشون واسه شیطان هم بسوزه . پس واسه چی شیطانو دوست ندارن و میگن لعنت بر شیطان ؟! حس کردم که می تونم شیطانو دوست داشته باشم . می تونم صداش کنم و بهش بگم که اگه بخوای حاضرم شریک و همراهت بشم . هر چند  به گفتن و اعلام نیازی نبود من همراه و همدم شیطان بودم .. ساعتها به گوشه ای خیره شده نمی دونستم چه جوری زهرمو بریزم . رابطه تارا و جاویدو که بر هم زده بودم .. .. صدای زنگ موبایل رشته افکارموپاره کرد . نمی دونستم کیه . ساعت ده شب بود .. این پسره از کجا شماره مو پیدا کرده بود .. نیما بود  -خیلی فکر کردم .. می تونم از نزدیک ببینمت و با هم حرف بزنیم ؟
-اگه حرف تنها باشه نه ..
-من دارم میام اون جا ..
می دونستم که میاد تا منو بکنه .. ولی بعدا همچین چوبی توی کونش می کردم که از مرد بودن خودش پشیمون شه .. من اگه سر هر کی بلا بیارم به اندازه اون بلایی نمیشه که بر سر بهترین مرد و بهترین همسر و بهترین انسان دنیا یعنی فرزاد آوردم ..من مستحق هزاران بار تیر باران و سنگسارم . نیما  فکر کرده که عاشق شدن الکیه ..  .. اعصابم  به هم ریخته بود .. دوست داشتم یه چیزی رو بشکنم .. حس کردم که خیلی بیمارم ... ادامه دارد .. .نویسنده .... ایرانی