ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 58

دقابقی بعد پرویز و ماندانا زنگ در خونه رو به صدا در آوردند ..
ویدا : کی می تونه باشه ..
هوشنگ : نمی دونم . شاید دوستم پرویز باشه .. این جا در واقع خونه پدرشه .. فکر کنم  یه زن هم همراهشه .. خوب توی تصویر مشخص نیست ..
ویدا : وای  این زن داداشمه اونا با هم چیکار دارن ...
 از اون طرف یه لحظه ماندانا دچار استرس شد
ماندانا : پرویز ! ویدا که تو رو ندیده تا حالا ..
 پرویز : نه ندیده . تازه دیده هم باشه به خونواده ما نمیاد این ویلا رو داشته باشن ؟
 و درسمتی دیگه ..
ویدا : من بمیرم . اون حالا چی فکر می کنه ..
هوشنگ : خودت رو این قدر ناراحت نکن . هنوز که چیزی نشده . اونم داره با اون پسره پرویز می پلکه .. از اون شیطوناست اون پرویز .. فکر می کنی تا حالا کاری به کار زن داداشت نداشته ؟
ویدا : چی داری میگی ؟ ببین هوشنگ من دارم میرم دستشویی خودمو مرتب کنم . ببینم سر و وضعم چه طوره .. لکی وکبودی و چیزی  نباشه . یه موقع پیش این مانی سوتی ندم که بعدا نمی تونم حریفش شم ول کن ما نیست . از اون هفت خط هاست . 
هوشنگ : باشه برو ..
 ویدا نگران بود . این دختره مار مولک همه چی زیر سر اون بوده . ولی اون که ضرر نکرده .. دو دقیقه بعدش ویدا  وارد جمع شد.
 ویدا : ببخشید
 ماندانا : سورپرایز خوبی بود .
 ویدا : یادم باشه بعدا خد متت برسم .
ماندانا : اووووووههههههه کی میره این همه راه رو . تازه باید به من شیرینی هم بدی . این حرفو با لحنی ادا کرد که ویدا خوشش نیومد .. مارمولک .. می خوای از زیر زبون من حرف بکشی ؟ کور خوندی .. فکر کردی که من پیشت میگم که من و هوشنگ باهات سکس کردیم ؟  ویدا با این که خودش با هوشنگ بود ولی از این که می دید ماندانا داره به شوهرش که داداشش میشه خیانت می کنه کمی دلگیر شده بود . خودشم می دونست یه حس بی خودیه چون  وقتی این مسئله رو در مورد خودش پذیرفته در خصوص یکی دیگه هم باید بپذیره . هوشنگ دیگه  کار پرویز رو راحت کرده بود از این نظر که ذهن ویدا رو آماده کنه که اونو به عنوان صاحب این خونه بپذیره ..
 ویدا : کجا بودی ماندانا ؟
ماندانا :  -تو کجا بودی ویدا ..
 ویدا : هیچی من و هوشنگ داشتیم حرف می زدیم . راستش دیگه حال و حوصله هیاهو رو نداشتم . اون هفته هم بودم عروسی .. دیگه دو هفته پشت سر هم واسه من کمی خسته کننده بود ..
ماندانا : آره داداش وحیدت همش از این میگه که از بس تو  سرت با درسات گرم بود به خودت توجه نمی کردی .
ویدا : یکی می بینی از تفریح و  جست و خیز زیاد خوشش نمیاد . نشسته بودیم این جا با هوشنگ خان گپ می زدیم . مجلس چطور بود
ماندانا : جای شما خالی ..
 ماندانا واسه چند لحظه ای از اونا جدا شد و بر گشت ... یه اشاره ای به هوشنگ زد که پرویزو ببره به اتاقی دیگه ... اون با خواهر شوهرش کار خصوصی داره ... لحظاتی بعد ویدا و ماندانا رفتن به سمت اتاق خواب و روی تخت نشستن ..
 ماندانا : خب عزیزم تعریف کن تو و هوشنگ از چی حرف می زدین ..
 ویدا :  یعنی چه ! حرفای کلی .. از زمین و زمان .. مگه تو از حرفای پرویز واسه من تعریف می کنی  که من بگم ؟
ماندانا : اگه تو بخوای من واست میگم
ویدا : خب شما چه حرفایی با هم زدین ؟
ماندانا : همون حرفایی که شما با هم می زدین . دیدی من چقدر صادقانه همه چی رو بهت میگم ؟ همون حرفایی رو که به هم زدین همون چیزایی رو که با هم رد و بدل کردین
ویدا : چیز ؟! 
ماندانا : همون حرف منظورمه .
.ویدا نگاهش به وسط و کناره های تخت بود .
 ماندانا ک راستی عزیزم شما رو این تخت نشسته بودین و حرف می زدین ؟
 ویدا کمی مضطرب شد . یه نگاهی به دور و برش انداخت متوجه چیز خاصی نشد ولی ماندانا چون استرس نداشت خیلی راحت می تونست مچ ویدا رو بگیره ..
ویدا : خب چی بود این جا هم مثل صندلی .. 
ماندانا : نشسته بودین یا دراز کشیده بودین ؟
 ویدا : دیوونه ای .. خب معلومه دیگه نشسته بودیم ..
ماندانا : یادت رفته اون گیره مو و اون ساعتتو از اون انتها برداری .. تازه اینا چیزی نیست .. ببین تو و هوشنگ چه حرفای با احساسی می زدین که قلب با احساس تخت باعث شد که اشک چشاش در بیاد ..
ویدا شوکه شده بود .. چند قطره از منی هوشنگ یه گوشه ای ریخته شده که در قسمت انتهایی جنس پارچه طوری بود که در اون قسمت هنوز منی خوب حل و پخش نشده بود ..
 ویدا : خب منظور
 ماندانا : چرا رنگت پریده عزیز .. شتر سواری که دولا دولا نداره ..
ویدا نمی خواست رازشو هر کسی بدونه . اون به خوبی می دونست که اگه آدم رازشو به این و اون بگه یه روزی گیر میفته . هیشکی جز خودم آدم بر خودش دل نمی سوزونه . ولی ماندانا مثل ویدا نبود .. درسته که  به هر کسی اعتماد نمی کرد ولی حداقل به خاطر این که ویدا خواهر شوهرش  بود دوست داشت که باهاش صمیمی و ندار باشه .. محرم راز های هم باشن و این جوری خیلی راحت تر تفریح کنن بدون این که کسی بویی ببره .اما ویدا علاوه بر حسابگری های دیگه کمی خجالت می کشید .
ماندانا : دختر .. تو حساب نمی کنی این ملافه و تشک اگه نجس شه دو نفر دیگه بخوان بیان روش چندششون میشه ؟  باز هرچی باشه من که کیف می کنم آب کیر مردا رو می بینم . میشه پاکش کرد .. ولی باز خوبه که الان هوشنگ می خواد بیاد این جا و پرویز اینو نمی بینه ..
 ماندانا داشت با کلمات بازی می کرد . می خواست طوری ذهن ویدا رو آماده کنه که اون دیگه بپذیره که ماندانا و هوشنگ می خوان روی این تخت عشقبازی کنند و اون و  پرویز هم باید با هم باشند و در نهایت اگه دوست داشته باشند یک سکس چهار نفره رو در کنار هم پیاده کنند .. ویدا گیج شده بود ....
ماندانا : عزیزم من از معاشرتی بودن تو پیش این پرویز جان خیلی تعریف کردم . الان هوشنگ خان می خواد بیاد این جا  که همون حرفایی رو که با تو می زد ادامه شو واسه من بگه .. حالا تو می دونی و پرویز ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی