ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 14

-چیه خیلی دلت می خواد بدمت به این سگا تا تیکه پاره ات کنن ؟
-فعلا که اونا رو زنجیرشون کردی و هیچ کاری نمی تونن بکنن .
-می خوای بازشون کنم ؟
یه لگدی به در زدم واونو بستم و رفتم سمت مژده .. سگا دست از پارس کردن برنمی داشتند ..
-ببین من نیومدم این جا بهت زور بگم خانوم .. اومدم بهت بگم کتابمو جا گذاشتم .. ولی تو نمی خوای به حرفام توجه کنی لعنتی ....
-تو دروغ میگی . خودت خوب می دونی که چیزی جا نذاشتی ..
دستشو گرفته و بردم به سمت اتاق ..
-به این سگا میگی خفه شن وگرنه خودم میرم با اون میله آهنی بزرگی که گوشه حیاط افتاده مخ هر دو تاشونو داغون می کنم . دوست داری اول آلیسو بکشم یا جیمی رو .؟خودت هم سعی نکن جیغ بکشی .
به سگها دستور داد که ساکت باشن . با هم رفتیم به سمت اتاقا ..
مژده : می دونم خیلی اذیتت کردم . نباید این رفتارو باهات می داشتم . چاره ای نبود .  من خوشم نمیاد کسی به زور بخواد با هام کاری انجام بده .
-منم نمی خوام به زور با کسی کاری انجام بدم . تو اولین و آخرین اونا هم نیستی .
دستمو رسونده بودم به موهای سرش و گفتم حالیت شد ؟ تو اولین و آخرینشون نبودی و نیستی و نخواهی بود . ولی من عادت ندارم به زور به خواسته ام برسم .
 -حالا که داری می رسی .
 -خودت خواستی .. یعنی خودت می خواستی که با تو باشم . من اینو از نگات فهمیدم و خودت صدام کردی که با  تو باشم . ولی در یک لحظه همه چی رو به هم ریختی . فکر نکن که من وامونده تو یکی هستم . لب تر کنم بیست تا دختر دورمو می گیرن . همین حالاشم از دست چند تا در رفتم تا خودمو رسوندم به این جا
 -پس واسه چی داری خودت رو علاف یکی می کنی که هشت ده سالی رو ازش کوچیک تری ..
-نمی دونم شاید یه حس قشنگی در تو هست که منو به طرف تو می کشونه . یه حس تازگی ..
-یا چون شاید  تسلیم تو نمیشم این حسو داری .
-هر طور می خوای حساب کن .
-می خوای چیکار کنی ..
رفتم سمتش .. خیلی آروم بلوزشو در آوردم .. بعد سوتینشو ... شلوارشو خیلی آروم پایین کشیدم .. آخ که چه کون ناز و سفیدی داشت . قلمبه .. عرض کون اون و پهناش در قسمتی که به سمت عقب کشیده می شد فوق العاده بود . من این مدلی کون تا حالا ندیده بودم . . فقط مونده بود شورتش که هنوز در نیاورده بودم .
 -حالا کار به جایی رسیده که تو خانوم خوشگله تحقیرم می کنی ؟ با من بازی می کنی ؟ هر رفتاری که دوست داشتی با هام می کنی ؟ وقتی که منو تشنه به لب چشمه ام رسوندی ولم می کنی ؟ منم واسه خودم شخصیت دارم . شورتشو هم پایین کشیدم . دو تا سوراخاشو از پشت کونش دیدم . البته کون قمبلی شو به دو طرف باز کردم تا تونستم اون سوراخا رو به خوبی ببینم . چه کوچولو و هوس انگیز بود .
-خوشم نمیاد کسی تحقیرم کنه و ولم کنه . منو دست بندازه .. به من بخنده .
-من تحقیرت نکردم و دستت ننداختم .  راستش از بعضی کارات لذت بردم ولی از بعضی هاش نه ..
-تو دروغ میگی . نمی دونم شاید داری خودتو هم گول می زنی ..
 -کارت رو بکن و برو . دیگه حلقه گوشم باشه که به هر کسی اعتماد نکنم .
 لبامو گذاشتم پشت گردنش .. اومدم پایین تر .. با نوک انگشتام رو بدنش می کشیدم . انگاری تنش مور مور می شد . دهنمو گذاشنم رو کونش . رو اون قمبل ناز . واقعا مکیدن داشت . یه لحظه رومو به سمت صورتش گرفتم . چشاشو بسته بود . هوسی همراه با ترس و نفرتو احساس می کردم . دفعه قبلی که خیطم کرده بود این حالتو نداشت . کف دستمو از قسمت جلوی بدنش گذاشتم روی کسش . یه کوس با قالبی کوچولو و شکافی ریز .. کلی چنگش گرفتم تا تر بودنشو حس کنم .
-می دونستم که مردا پستند ولی  فکر نمی کردم تا این حد . که برای رسیدن به خواسته شون به هر کاری تن در بدن .-فکر کن من یه نامردم . اگه من مرد بودم که نا مردانه با من بر خورد نمی کردی . سینه هات بیست بیسته .. نوک زبونمو گذاشتم رو نوک یکی از سینه ها .
-خیلی حال میده به آدم . چه پوست سفید و لطیفی داری ! خوشمزه و خوشبوست ..
 -تو دروغگویی پسر .. اسمت چی بود ؟
-شهروز ..
 -تو دروغ میگی که با خیلی ها بودی .. یه آدمی که چشم و دلش سیر باشه این رفتارو با یه بانوی محترم انجام نمیده پس اون یه بانو بود . شایدم همین جوری گفته .. ولی خب می دونستم یه خانوم به این خوشگلی که نمیاد یه عمری رو دختر بوده باشه . احتمالا از همسرش جدا شده یا یکی عاشق شده کارشو ساخته ولش کرده .
-ببینم مژده با چند تا مرد بودی که بهت ثابت شده ما مردا نامردیم .
-فقط یکی رو حس کردم .. اما مشت نمونه خروار است .
-من نامرد نیستم .. فقط خواستم بهت بگم با عقل و احساس و نیاز بقیه بازی نکن . ممکنه من خیلی نامرد باشم . به خیلی ها وعده وعید بدم .. ولی همه شون به وقتشون دلشونمی خواد .. اما با کسی به نامردی سکس نمی کنم . کسی رو تحقیرش نمی کنم .. نترس  من حالا میرم . کاری هم به کارت ندارم . اگه یه حرف بدی هم زدم منو ببخش ..
 با این که کیرم به طرز عجیبی شق کرده بود خواستم که بر گردم .. رومو بر گردوندم که برم .. اونم سرشو به سمت من بر گردوند ..
 -شهروز وایسا .. یه لحظه صبر کن .. فقط به من نگاه کن .. یه لحظه بعد هر جا می خوای بری برو .. نمی دونستم این چه بازیه که راه انداخته ... شاید می خواست  چش توی چش بفهمه که من چه حسی دارم . ولی اون نگاهشو به اون قسمت که کیرم عین  تیرک چادر اومده بود بالا دوخته بود  .
 -خداحافظ خانوم ..
-شهروز نرو .. تو که گفتی نامرد نیستی ... شاید من تحقیرت کرده باشم ولی تو دیگه تحقیرم نکن ..
 نگاش کردم .. حالا سرشو بالا گرفته بود ونگام می کرد ..منم تو چشاش خیره شده بودم . اون حالا رام من شده بود - منو لختم کردی .. پس چرا تو خودت لباس تنته ؟! .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی