ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 18

-یعنی من دیگه در خونه ات رو نزنم ؟ دیگه به امید بودن با تو و بغل زدنت نباشم ؟ به این که بگم چقدر دوستت دارم و خاطرت رو می خوام ؟
-این آخریشو زیادی اومدی . دیگه این قدر فیلم بازی نکن . تو می تونی با یکی دیگه خودت رو ارضا کنی ..
دوست داشتم اونو دیوونه خودم بکنم . کاری بکنم که این من باشم که تصمیم به جدایی می گیره . قدرت در دستای  من و حرف حرف من باشه .
-به همین سادگی منو بیرون می کنی ؟
-من تو رو بیرون نکردم . حالا هم تا هر وقت که دوست داری می تونی باشی. ولی می دونم تو هم کار و زندگی داری خونواده ات نگران میشن .. دوست دخترات منتظرتن ..
 -اینو داری با حرص میگی ..
-من و حرص؟! واسه چی حرص بخورم . تو عشقمی ؟ شوهرمی ؟
- اگه تا یه مدتی منو نبینی ممکنه مرد دیگه ای رو به زندگیت راه بدی ؟
-همین حالا برو بیرون . منوبا یک زن هرزه مقایسه می کنی ؟ تازه هر کاری کنم به خودم مربوطه . رو تو حساب دیگه ای می کردم . تو چیکاره منی که بخوای اختیار دار من باشی ..
 -مژده باور کن منظوری نداشتم . از روی علاقه ام بود . این که من حسادت می کنم از این که دست مرد دیگه ای به بدنت برسه . از این که می خوام تو مال من باشی.
 -ببینم تو خودت راضی میشی که فقط مال من باشی ؟
 نتونستم  جوابی بهش بدم  ..نمی خواستم چیزی بگم که درش بمونم .. با این که  دست به خالی بندی و دروغ و شیره مالیدن من خوب بود ولی سکوت کردم .
 -باشه من میرم . خوش گذشت ولی آخرش دلمو شکستی ..
 به این سادگی ها دست از سرش بر نمی داشتم . خداحافظی سردی باهام کرد . لباشو بوسیدم واون حرکتی نکرد . از در اومدم بیرون .. دو تا گوشی جیبم بود .  دیگه قاطی کرده بودم .نمی دونستم کدومش باید واسم زنگ بزنه . حسی نداشتم برای این که بخوام با زن دیگه ای باشم . آشفته و در هم ریخته بودم . انتظار این حرکت مژده رو نداشتم . اون خیلی خوش بدن بود .. وای این دیگه از کجا پیداش شده بود . شانس آوردم سر پیچ و درست لحظه ای که رسیده بودم به دم در خونه منو دید . ملوک بود.
 -حالا دیگه به تماسای منم جواب نمیدی ؟ فکر خودت باش . سرت خیلی گرمه . می دونم دیگه به فکر من نیستی و دوست دخترات دارن از سر و کولت بالا میرن ولی به منم فکر کن و بدون که چقدر  منتظر و چشم به راهتم .حتی دیگه شوهرمو هم تحویل نمی گیرم . یادت رفته از بچگی تو, همین جور تو رو وردل خودم داشتم ؟
-ملوک جون فدات شم .. من بودم بیمارستان و درسای دانشگاه و این جور حرفا ..
 -خیلی ها این دور و برا خبرت رو می گیرن ..
خلاصه تمام این روضه خونی های ملوک برای این بود که می خواست منو منو ببره خونه شون و ساعتی با من حال کنه و بالاخره به خواسته اش رسید . کسش می خارید و من هم شده بودم خارش گیر .. اون تا می تونست سنگ تموم گذاشت . طوری هم به خودش رسیده بود که خیلی جوون تر از روزای قبل نشون می داد . ساک زدن هاش و این که بیشتر می خواست منو راضی کنه تا خودش ارضا شه .. نشون از ترس بالاش داشت . درجا اون کون گنده شو گذاشت سر کیر من و تا بیام کیرمو روی کسش تنظیم کنم یه حرکتی به خودش داد و به کمک دستش کیرمو روی سوراخ کونش خوابوند ..
-آخخخخخخ ملوک جون فدات چه کیفی داره ! ..
به هر مکافاتی بود آبمو آورد ..
-بوی زن میدی شهروز!
 -عطر زنونه به خودم زدم . آخه با خودم نبرده بودم به دانشگاه
-دانشگاه یا بیمارستان ..
-چه فرقی می کنه . مثل این که تو بهتر از من بر نامه های منو می دونی .
از دستش دیگه داشتم دیوونه می شدم ولی به گردنم حق داشت . اگه اون نبود نمی تونستم  از خیلی از مرزها رد شم و خیلی از تابو ها رو بشکنم . ولی عجب کیفی داشت گاییدن کون ملوک . کیرم کیپ کیپ می رفت توی کونش . با یه نرمی و چسبندگی خاصی که خود ملوک هم به اون صورت دردش نمی گرفت . اخه اون سالها بود که داشت به من کون می داد و دیگه آبدیده شده بود .. بعدش تا می تونست از طرف کس حال کرد .. از حال دادن دیگه چی بگم که حالم دیگه از هرچی سکس بود داشت به هم می خورد ولی چاره ای جز مدارا نداشتم و نمی خواستم دلشو بشکنم و فکر کنم که من سیرابم . خلاصه خوب که سر حالش کردم رفتم خونه . مگه این تلفن ها بهم امون می دادن ؟ دیگه حسابی خسته شده بودم . روز بعد متخصص  اعصاب و روان و استاد یار ما که مرد خیلی محجوبی بود و منم مثلا نماینده و دستیار اون در بخش اعصاب و روان بودم از دانشجو ها خداحافظی کرد و یه داغ دیگه ای رو دلم گذاشت .. آخ که چقدر دوستش داشتم . یکی دوبار هم متوجه شده بود که  من سر و گوشم می جنبه ولی از بس آقا بود به روش نیاورده بود . در درس زیاد سختگیری نمی کرد . می گفت فقط متوجه باشین دارین چیکار می کنین و درسای عملی رو فوت آب باشین در این تئوری بازار ها همراهیتون می کنم .. .. از یک طرف جریان مژده و از طرف دیگه رفتن استاد به مدت شش ماه به کانادا خیلی پکرم کرده بود ... قرار بود از فردا یه استاد جدید واسمون بفرستند .. یه چند دقیقه ای با این افکار در هم مشغول بودم که دیدم فیروزه سر و کله اش پیدا شده ..
 -عزیزم فیروزه جون من حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم ..
-زود باش باید بریم بیمارستان ..
- راست میگی ها اصلا حواسم نبود . دیروز صبح بودیم .. امروز هم باید بعد از ظهر بریم .. ناهارو هم همون جا می خوریم ..
  درست یک روز می شد که مژده رو ندیده بودم .. رفتم روصندلی ایستگاه پرستاری بخش اعصاب نشستم .. رفته بودم توفکر .. ای مژده معلوم نیست حالا داری چیکار می کنی ..اعصابم به هم ریخته حوصله هیشکی رو نداشتم . شروع کردم به قدم زدن . در سالن و کریدور.. یهو در باز شد و یکی رو دیدم که از تعجب داشتم شاخ در می اوردم .. اونم همین جور مات و مبهوت داشت نگام می کرد .. . آخ این دیگه این جا چیکار می کرد ..حس کردم اومده سراغ من .. آدرس منو از کجا داشت ؟!
 -مژده می دونستم باهام شوخی داشتی . می دونستم تو هم منو می خوای .. چطوری منو پیدا کردی ؟
منتظر جواب بودم که دیدم پرستارا اومدن سمتش و با احترام دارن باهاش خوش و بش می کنن اونم بدون این که تحویلم بگیره رفت به سمت اونا .. یعنی این فامیل چند تاشونه ؟ چند ثانیه بعد حسابی خشکم زد .. مسئول بخش گفت
-آقای شاهانی معرفی می کنم خانوم دکتر مژده مژدهی فوق متخصص  اعصاب و روان که همکاری خودشو با این بیمارستان آغاز کرده و احتمالا تدریس هم می کنن و شما دیگه در صورت صلاحدید دستیار ایشون هستید ... فقط سرمویه تکونی داده و گفتم خوشوقتم خانوم دکتر ..
 تمام پرستارا و هرچی زن و دختر مریض اون دور و بر بودن شروع کردن به تعریف کردن از من ...من همین جور خشکم زده بود .. شوکه شده بودم . یعنی من با استاد خودم سکس کرده بودم ؟ یعنی  از این به بعد نونم توی روغنه ؟ پس اون چرا عین مادر فولاد زره ها با من رفتار کرده تحویلم نمی گیره .. یعنی من باید سرم پیشش پایین باشه ؟ این از سیاستشه ؟ دیگه نمی تونم سرمو پیشش بالا بگیرم ؟ تا حدودی هم احساس حقارت می کردم که دیگه نمی تونم پیشش کلاس بذارم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی