ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دخترت رو بشناس پدر

شیلا وقتی بچه بود دختر خیلی آروم و دوست داشتنی بود . شاید از بس لوسش کرده بودم خیلی گستاخ شده بود . اونو زیاده از حد آزادش گذاشته بودم . اون وقتا تازه موبایل بازی مد شده بود . دو تا برادرش گوشی و خط موبایل نداشتن ولی من واسه اون زود تر ردیف کرده بودم . چند وقت بعد که کامپیوتر داری و رفتن به اینترنت هم داشت جا می افتاد من واسش خیلی زود همه چی رو جور کردم..  اون فکر می کرد که همیشه همون دختر کوچولوی منه. با لباسای  زننده و سکسی میومد پیش من . خودشو مینداخت تو بغلم ولی من اونو از خودم دور می کردم . یه بار وقتی که نوجوون بود و بغلم  زد خودشو به لاپام فشرد . طوری خودشو رو من حرکت می داد که من ازش فاصله گرفتم و یه بار هم وقتی که خواب بودم دستشو چند باراز رو شلوار  گذاشته بود رو کیرم . با این که می خواستم پاشم بذارم زیر گوشش ولی خوشمم میومد . کیرم شق شده بود ولی یه تکونی به خودم دادم تا اون بترسه و در بره و بیش از این رسوایی منو نبینه . خلاصه به این عشوه گریهای اون توجهی نکردم  .. یکی دو تا دوست پسر گرفت .. قبل از این که دیپلم بگیره یه داداشش رفت سر بازی و یکی دیگه هم رفت به دانشگاه در شهری دیگه ... من نذاشتم که اون امتحان کنکور بده .. شوهرش دادم تا از شرخلاف کاریهای اون خلاص شم  ولی کاری به روزشوهر ش در آورد که روز گارشو سیاه کرد و مردک بد بخت صد میلیون مهرشو داد و اونو پس فرستاد . حالا من مونده بودم و یه دختر مطلقه و کلی عصبانیت .. بهترین موقعی بود که می تونستم با هاش حرف بزنم .. -شیلا چرا با زندگیت داری بازی می کنی . چرا هنوز فکر می کنی یک دختر بچه ای ..
 -پدر می دونم در مورد من خیلی فکرا می کنی  تو فکر می کنی من بچه ام . آره من بچه ام . یه دختر دوست داره برای پدرش یک بچه باشه . همیشه تا ابد .. پدرش خدای دومشه .. حرفشو گوش می کنه . می خواد واسش بهترین باشه دختر خوب بابا باشه .. ولی پدر چی ؟ اون چه توجهی بهش داره ..
-خوبه حرفای قشنگی می زنی . حالا دستی بده شدیم . حرف بزن .. بگو چرا دختر بدی شدی .. چرا آلوده شدی .. 
-باورم نمیشه یه پدری این حرفا رو در مورد دخترش بر زبون بیاره
-من دختری ندارم ..
 -بابا این حرفا رو نزن . اشکمو در نیار ..
-اشک تمساح نریز .. تو آبروی ما رو بردی ..
 -بذار حرفامو بزنم
-بنال ..
-یادته وقتی بچه بودم منو بغلم می کردی ؟ نازم می کردی .. جوجو هامو می خوردی ؟ به تمام بدنم دست می کشیدی ؟ وقتی که بزرگ و بزرگ تر شدم بازم می خواستم همون کا را رو بکنی و تو هم تا اونجایی که می تونستی این حس و حالو بهم می دادی .. ولی دیگه در اوج بحران تنهام گذاشتی ..
-من چیکار می کردم . یه سری کارا و حرفاییه که زنا باید بزنن . انتظار داشتی بیای و بشی معشوقه من ؟
 -نه ولی تو نباید اون جوری ردم می کردی .
 -یعنی باید لختت می کردم دختره پررو ؟
 -پدر من این جوری نبودم .. تو خیلی زود موبایل در اختیارم گذاشتی ... واسم کامپیوتر  ردیف کردی و من وارد دنیایی شدم که برام تازگی داشت ..
-ببینم کی بود که  از از دخترای ثروتمند کلاسش می گفت که فلان چیزو دارن بهمان چیزو دارن . بد کاری کردم که نخواستم که دخترم سختی بکشه ؟ اگه من می خواستم کنترلت کنم همین تو همین خودتو میومدی و می گفتی که من بابای سختگیر و به درد نخوری هستم . نمی گفتی ؟
-حالا منو از خونه ات بیرون می کنی ؟
 -با این صد میلیون می تونی یه آپارتمان  در یه جای متوسط بگیری البته پنجاه متری ..
 اون موقع می شد یه چیزی خرید .. یه لحظه به این فکر کردم که نه .. اگه اونو از خودم دورش کنم  ممکنه به بیراهه بیفته ..
-نه شیلا همین جا پیش خودم بمونی بهتره ..
 نمی دونم چرا حالا اون اصرار داشت که بره ..
-نه پدر من میرم . میرم تا تو راحت باشی . تا تو دیگه عذاب نکشی .. شاید یه روز خبر مرگ منوبرات بیارن که دخترت در تنهایی دق کرد . ولی قسم می خورم دیگه دست هیچ مردی بهم نمی رسه . من هر کاری کردم به خاطر تو بوده . تمام شیطنتام به خاطر تو بوده ..
وااااایییییی عجب بد بختی شده بود .. موهای خیسش و اون حوله ای که رو تنش انداخته بود به یادم انداخت که تازه از حموم اومده و باید موهاشو خشک کنه ..
-برو عزیز سشوار بکش به موهات و این قدر هم حرف نزن و آسمون ریسمون نباف ..
-پدر من همین الان از خونه ات میرم ..
 وقتی پشتشو کرد به من به ناگهان حوله از بدنش افتاد و اون هیکل لختش مشخص شد ..
-اووووووووووهههههه ببخش منو پدر جون ..
دوست نداشتم  روشو به طرفم بر گردونه . یه لحظه اون باسن بر جسته اش طوری توی دلم نشست که نزدیک بود تمام دلخوری هام یادم بره و این که چه طوری از عشوه گریهای اون فراری بودم ..
- میرم وسایلمو جمع کنم ..
رفتم به سمتش .. اون حوله رو نصف و نیمه دور خودش پیچیده بود که در اثر تقلای من و اون دوباره افتاد . بغلش کردم ..
-اجازه نمیدم بری .
 -وقتی که این جا خواهانی ندارم میرم .
-من می خوامت . دوستت دارم .
-ولی عاشقم نیستی . منو یه دختر بد می دونی ..
 از اون مار مولک ها بود . اشکاشو آماده کرده داشت . -
دختره دیوونه .این کارو با هام نکن ..
 دو طرف صورتشو نگه داشته و دیگه توجهی نکردم به این که لخته یا نه ولی تا رفتم پیشونی اونو ببوسم اون طوری سرشو آورد بالا که لبام رولباش قرار گرفت .دیگه نفهمیدم دارم چیکار می کنم . فقط همینو متوجه شدم که دوست دارم اون پیشم بمونه . و زمانی به خودم اومدم که دیدم دو تایی مون رو تخت قرار داریم و کیرمن رفته توی دهنش .. با ساک زدن اون تازه حس می کردم که دارم بیدار میشم ..
-شیلا دیگه بسه .. نههههه من اشتباه کردم .. اشتباه کردم دخترم ..
ولی وقتی حرف از اشتباه زدم اون کیرمو محکمتر میک زد و آبمو توی دهنش خالی کرد و تا قطره آخرو خورد .. -بابا ادامه بده .. دارم حس می کنم منو مث اون وقتا که بچه بودم دوست داری .   داری میشی همون بابای رویایی  پا هاشو باز کرد و من یه نگاهی به کسش انداختم . تر و تازه و کوچولو . تا اون جایی که می دونستم به شوهرش راه نمی داد و  خیلی کم باهاش بر نامه می رفت . سینه هاشو خوردم .. تمام بدنشو بوسیدم . ولی خیلی سخت بود که بخوام کسشو بکنم.. متوجه شده بود .. کیرمو گرفت و اونو به کسش مالوند . خودش به سمت اون حرکت کرد . کیرم رفت توی کسش .. آخ که چقدر تنگ بود . تنگ تر از اولین باری که مادر شو گاییدم .. حالا دیگه حرکتمو شروع کرده بودمو اونم فریادشو ..
-بابا دوستت دارم عاشقتم می خوامت . تو هم بگو که دوستم داری منو می خوای ..
از حال رفته بود .. چند بار خودشو به طرف بالا پرت کرد .. و ارضا شد .. لحظاتی بعد خودشو برگردوند  .. کون قمبل شده اش دلمو برده بود .
-بابا برای تو آکبند نگهش داشتم . اولین باره که می خوام کون بدم .
 حسابی کونشو کرم مالی کرده و چون دلم نمیومد دخترم زیاد اذیت شه بیشتر از سه چهار سانت فرو نکردم . کونش تازه و با طراوت بود . سفید و گوشتی .. با سوراخ و چین هایی که حس می کردم چین های زندگی منو صافش می کنه .. توی کونش آب ریختم .. بعد از سکس همدیگه رو بغل زدیم . احساس آرامش می کردیم ..
-دخترم حالا می مونی پیشم ؟
-از اولش هم قصد رفتن نداشتم .
-پس چرا اون حرفو زدی ..
-یعنی این همه سال پیش مامانمی هنوز زنا رو نشناختی ؟ وقتی دیدم که اول بهم گفتی که از خونه ات برم بیرون و  درجا پشیمون شدی حس کردم این دیگه نقطه ضعفته و باید بزنم توخال ...
 -بالاخره زدی تو خال ؟ ..
در حالی که کونشو به سمت من گرفته بود و با انگشتش جفت سوراخاشو نشون می داد گفت نه بابا جونم تو زدی تو خال .... پایان .... نویسنده .... ایرانی