ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 52

ویدا با این که با هوشنگ اون همه عکس رد و بدل کرده بود و دیگه اون پروا و تابو براش مفهومی نداشت ولی احساس خجالت می کرد ازاین که این شخصی که دقایقی رو با اون کل کل کرده همون هوشنگیه که بار ها و بار ها باهاش چت کرده ..
-چرا اینو از اول نگفتی ؟
-می خواستم برات سورپرایز باشه
-این جوری آدمو سور پرایز می کنن ؟ تو از اولشم می دونستی که من می خوام بیام این جا .. ماندانا بهت گفته ؟ پس چرا اون به من چیزی نگفته؟
 -خواهش می کنم ویدا . این قدر عصبی نشو . اصلا به دخترا و زنا عصبانیت نیومده .  یعنی یه جورایی هم میاد . اونا رو خوشگل ترشون می کنه .
-یه پدری از ماندانا در بیارم که اون سرش ناپیدا ..
 -ببینم پدر ماندانا اون سرش ناپیدا یا خود ماندانا ؟
 ویدا می خواست به سمت دیگه ای بره که هوشنگ دستشو کشید ..
 -خواهش می کنم . بیا قدم بزنیم .. می دونم چه حسی داری .. نمی تونی باور کنی که اونی رو که در یه دنیای غریب حسش می کردی حالا روبروته ..
 -تو خیلی نامردی هوشنگ . حتما مانی رو از خیلی از چیزایی که توی چت ما گذشته با خبر کردی که این جور بی خیال منو به این مجلس آورده و با تو روبرو کرده ؟ آخه اون زن برادرمه . درسته با هم صمیمی هستیم . دنیای مجازی و این که اگه از حال هم با خبر باشیم که چند تا دوست مرد اینترنتی داریم موردی نداره ولی این که در دنیای واقعی  بخوام با یکی باشم واسه اون می تونه عجیب باشه .
-ویدا از چی ضعف داری ؟ مگه تو الان با کسی هستی ؟ مگه  اتفاق خاصی افتاده ؟ 
-تو داشتی با من بازی می کردی ؟ داشتی منو دست مینداختی؟
 -باور کن اصلا حرف این چیزا نیست . بعضی مخفی کاریها یه لذت خاصی داره که وقتی یهو رو میشه می تونی شیرینی اونو حس کنی
-مثل حالا که حس می کنم تو منوبازی دادی ؟
هوشنگ خیلی بی خیال دست ویدا رو گرفت و بدون توجه به سر و صدای اون  اونو به سمت انتهای باغ جایی که درختا انبوه تر می شدن کشوند .
 -این چه کاریه که داری می کنی ؟ این چه طرز رفتار با یه زن شوهر داره ؟!
-مگه باهات چیکار کردم ؟
هوشنگ به یاد تصاویر سکسی و تن بر هنه ویدا افتاده بود که اون زن اونا رو واسش فرستاده بود . همین زنی که حالا می خواست از دستش در ره .. ویدا به خوبی حس می کرد که هوشنگ هم دست کمی از ناصر نداره . منتها منتظر چراغ سبزیه که از فضایی که درش قرار داره رد شه ..
 - تو از چی می ترسی دختر . این جا که کسی نمی شناسدت . جز همون زن داداشت  -بس کن نمی خوام به دستش گزک بدم . 
-اون خودش الان معلوم نیست کجاست .
 -منظورت چیه ..
-یعنی تو هنوز توی باغ نیستی ؟ این جا که باغه . این همه دختر و پسر .. این همه زن و مرد توی هم می لولن .. فقط اومدن برقصن  چند تکونی به خودشون بدن و برن ؟ چقدر الکی خوش باشن ؟ ! فکرنکنم کسی از این زنای متاهلی که این جاست شوهرشو با خودش آورده باشه مگر تک و توکی از همین فامیلا که اونا هم دیگه به توافق رسیدن
-اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟
 دست هوشنگ رو کمر ویدا قرار گرفته بود . طوری که می خواست اونو به گوشه ای بکشونه تا بشینن و گرم صحبت شن ..
ویدا : فکر نمی کنی ما به اندازه کافی حرفامونو زده باشیم ؟
در همین موقع ناصر دوباره زنگ زد ..
-ویدا من می خوام بیام پیشت ..  
ویدا واسه این که هوشنگ نفهمه که داره با کی حرف می زنه گفت
-عزیزم حالت خوبه ؟ سعی می کنم شب زود تر بیام خونه . نه نیازی نیست که تو بیای به دنبالم . پسر خوبی باش و شیطونی نکن .. ..
 نذاشت که ناصر زیاد حرف بزنه .. یه حس غریبی داشت . از این که چرا مردا این قدر باید به فکر هوسشون باشند و زن رو به چشم یک کالا نگاه  کنن عصبی بود حرص می خورد . هوشنگ رو هم همین جور می دید .
 -ویدا تو چته .. الان اگه دو تا کامپیوتر باشه یا حتی با همین موبایل بشه رفت توی بر نامه که سخته تو حاضری باهام چت کنی ؟ مهربون و صمیمی باشی ؟ من که صادقانه همه حرفامو بهت زدم .
-حتما انتظار داری همون صداقتو به معنای خاصش در این جا هم داشته باشیم ؟
-نمی دونم چی داری میگی . مگه من کاری کردم که تو بر داشت بدی راجع به من داری ..
 ویدا می خواست بگه پس چرا کف دستت رو پشت دست من قرار داره . اونا رو زمین و تکیه داده به درختی نشسته بودن . ولی ویدا  در سمت چپش در انتهای باغ صحنه ای رو دید که تا حدودی اونو میخکوبش کرد .. مردی افتاده بود روی زنی  و در حال سکس با اون بود . البته لباساشونو در نیاورده و  ظاهرا محل تماس بدنشون بر هنه بود . ویدا سرشو بر گردوند . دوست نداشت هوشنگ متوجه این صحنه شه ..
-ویدا اگه ناراحتی و این سر و صدای جاز و ساز و آواز اذیتت می کنه می خوای استراحت کنی من کلید خونه همسایه رو دارم ..
ویدا واسه اینکه از این فضا و حالتی که اون دو نفر دارن با هم خوش می گذرونن رها شه گفت باشه حرفی ندارم . به شرطی که پسر خوبی باشی و حرفای خوبی بزنی . هوشنگ با خودش گفت درستت می کنم دختر . تو همونی هستی که روز اول می خواستی دو کلام حرف یومیه ات رو بزنی زورت میوند بعدا خودت پیشقدم شدی و عکسای برهنه ات رو واسم فرستادی .  اسممو عوض می کنم اگه نتونم امشب به مراد دلم برسم .. رفتن به خونه همسایه ..
 -هیشکی نیست .. اونا تهرونن . کلیدشم دست منه .
-خب که چی ؟
 -چرا با من احساس غریبی می کنی ؟ ما که بینمون فاصله ای نبود ..
 دقایقی قبل پیش  از  این که از جاشون پاشن ویدا یه بار دیگه هم سرشو به سمت اون دو نفر بر گردوند . یه لحظه حس کرد که  چقدر هوس اینو داره که ناصر این جا باشه و با اون حال کنه . ولی حالا .. اگه هوشنگ بخواد کاری کنه .. کاش ماندانا این  جا نبود ..
-ببینم هوشنگ مگه تو می دونستی که می خوای منو بیاری این جا ؟
 -چطور مگه ؟
 -انگار کلی وسایل پذیرایی این جاست . اصلا نشون نمیده که خونه یه مدتی خالی از سکنه بوده باشه
 -فکرکردی این جا متروکه هست ؟-
من همش نگران ماندانا هستم.
 -اتفاقا اونم نگران توست . می تونم کاری بکنم که تا صبح هیشکدوم نگران هم نباشین در ضمن اگه دوست داری می تونیم یه کار دیگه هم انجام بدیم که هیجانش خیلی زیاده . شاید یه نوع دیوونگی باشه ولی من از این هیجان بازیها خیلی خوشم میاد . این جا دو تا لپ تاب و دو تا مودم و سیستم جداگانه داریم . مو لای درزش نمیره .. اگه دوست داری بریم تو بر نامه چت ..
-که چی بشه ؟
 ویدا هنوز به اون چه که در باغ دیده بود فکر می کرد . به ناصر و این که اگه یه مورد دیگه ای براش پیش بیاد دیگه این تشویشو نداره که ناصر با کی هست و با کی نیست . در واقع اونم تونسته دورش بزنه . هوشنگ حس کرد که ویدا غرق در سکوتی شده که معناش جز رضایت هماغوشی چیز دیگه ای نمی تونه باشه . ولی با این حال با نهایت صبر و آرامش یه دستشو گذاشت دور کمر ویدا اونو به خودش نزدیک و نزدیک تر کرد . ویدا صدای تپش ضربان قلبشو می شنید . همین حسو هوشنگ هم داشت .... ادامه دارد ...  نویسنده .. ایرانی