ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 54

پرویر کیرشو در یه حالت نرم و لاک پشتی فرو کرد  توی کس ماندانا .. 
-آخخخخخخخخ سوختم سوختم سوختم خیلی داغه خیلی داغ ..  بزن .. اصلا حس سرما ندارم . همه چی عالیه ..
پرویز : عزیزم الان راه افتاده راه افتاده ..
 -تو که می دونی من عین خیالم نیست . بذار راه بیفته. بذار بیاد . می نویسم به حساب دکتر وحید . مگه می خوای ازش پول بگیری ؟ بچه ات توی خونه من بزرگ میشه 
-فدای تو ..
پرویز از صدای برخورد تنه اش به باسن ماندانا و حرکات کیر توی کس به شدت لذت می برد .. بار اول خیلی راحت آبشو خالی کرد توی کس .. و بعد با همون سرعت به گاییدن ماندانا ادامه داد . زن کیف چرمیشو گذاشته بود توی دهنش و اونو به شدت گازش می گرفت تا جیغ نکشه ..
-بگیر .. کیر رو داشته باش .. اوووووووههههههههه الان وحید جون داره چیکار می کنه ؟ آسوده باش . که من دارم به خوبی از زنت نگه داری می کنم . فکر کردی مراقبت از زنت راحت تر از نگه داری و اداره دارو خانه هست ؟ .. بگیر ماندانا . اینو داشته باش ..
به نظر زن  کیر پرویز  در تمام قسمتهاش یه رگه هایی داشت  که لذت زیادی بهش می داد ماندانا سست شده بود . دوست داشت رو زمین  دراز بکشه . ولی زانوهاش دیگه می سوخت . کیفو از دهنش در آورد . با صدایی آروم گفت بزنش .. بزنش . جرم بده . می خوام تموم کنم . جووووون . جووووووون . همین جا ست همین جاست . فشارش بده .. از همون بیرون بکشش رو به  عقب بعد بفرستش جلو .. انگار کیرت میخ گوشتی داره .. میخ گوشتی جووووووووون .. جوووووووووون .. داره آبم می کنه . مانی حس می کرد که داره با همه وجودش لذت می بره .. حتی اگه  عده ای هم میومدند و اونو در همچین حالتی می دیدن بازم از جاش تکون نمی خورد می خواست لذت ببره .  می خواست اوج بگیره ..
-پرویز پرویز جون .. تند تر تند تر .. داره میاد .. اووووووخخخخخخ ..
انگشتاشو فرو کرد داخل خاک و گل خشکی که زیر پاهاش قرار داشت .. زمین سفت و سختو محکم چنگش می گرفت .. به ناگهان حس کرد که یه چیزی ازش ریخته .. آتیش داغی که دور و بر کسش حس می کرد  به یه حالت خنکی تبدیل شده بود .. پرویز که همون اول آبشو خالی کرده بود توی کس ماندانا این بار اجازه نداد که  زن از جاش حرکت کنه . خودشو محکم به کمرش چسبوند و با فشار کون ماندانا رو هدف گرفت ..   زن از روی درد فریادی کشید که پرویزو دچار ترس و خجالت کرد .. دستشو گذاشت جلوی دهن ماندانا ..
-ساکت شو ساکت .. تو دیگه کونی من هستی مال من . تو که می دونی که پرویز تا فرو نکنه توی کونت آروم و قرار نمی گیره . تو مال خودمی . حالیت شد ؟
 -نههههههه اووووووففففففف نهههههه نهههههههه خواهش می کنم.
-ای بابا مثل این که باید دوباره دستمو بذارم جلوی دهنت ..
ماندانا این بار دیگه با تمام نیروش و دو دستی به درخت فشار می آورد در حالی که پرویز با لذت قسمتی از کیرشو فرو کرده بود توی کون مانی و بدون توجه به زوری که اون زن به خودش می آورد کیر رو همچنان توی کونش حرکت داده و لذت می برد .. اون فقط به خودش فکر می کرد و کاری به این نداشت که مانی از کون دادن لذت می بره یا نه .
 -جووووووووون چه کونیه .. توپ توپه .
پرویز با اون دست آزادش مرتب به کون ماندانا می زد تا از لرزش و تکون خوردنهای ژله ای اون لذت ببره ..
 -کون بده کون بده خوشگله .. حال کن .. حال کن تا منم حال کنم . این قدر ناز نکن . تو هم داری حال می کنی . کون دادن هم کیف داره واسه خانوما . این قدر ناز نکن .. ماندانا شانس آورد که لذت زیاد پرویز باعث شده بود که اون توی کونش خالی کنه . و کیرشو دیگه بکشه عقب و از کونش در بیاره .
-دختر چرا این قدر سوسول بازی در میاری .
-پاره ام کردی . همین جور خشک کردی توی کونم . الان که دردش معلوم نمیشه
-چند بار که همین جور بکنم تو اون وقت عادت می کنی . این دفعه به دکتر پرویز می گم که حسابی تو رو آب بندی کنه . .........
اون طرف هوشنگ و ویدا در یه حرکتی که هر دو احساس نیاز می کردند لبهاشون رو لبای هم قرار گرفته بود . ویدا حس کرد وقتی که دچار همچین حالتی میشه باید دست و بدن یکی دیگه رو روی کسش حس کنه تا آروم بگیره . اگه بخواد خودش این کارو با خودش انجام بده نمی تونه راضیش کنه . ولی هنوز نتونسته بود واسه خودش هضم کنه که  بعد از هوشنگ ناصر رو هم بپذیره .. تا می رفت به این مسئله فکر کنه و تردیدی درش به وجود بیاد دستای هوشنگ از رو بلوزش به بند سوتینش رسیده بود و آروم اونو با زکرد . دیگه حرفی نزد .. کف دستای هوشنگ که رو سینه های ویدا قرار گرفته بود این بار زن اومد به کمکش , بلوزخودشو در آورد تا هوشنگ راحت تر باشه ..دستاشو گذاشت پشت سر هوشنگ و سرشو به  سینه هاش فشرد .. 
-آهههههههه این جا هم باید تسلیمم کنی .؟
-نه عزیزم . ویدای خوشگل من تویی که داری به من فرمون میدی .
حالا این ویدا بود که دوست داشت که بازی سکس و هوس و گفتار فریبانه رو پیش بگیره .  بازیی که بهش لذت می داد اعتماد به نفس می داد ..
-آخخخخخخ عزیزم عزیزم ..  تو چیکار کردی ..  هیچوقت خوابشو نمی دیدم . فکرشو نمی کردم که به غیر از شوهرم با مرد دیگه ای باشم . اصلا تصورش برای من غیر ممکن بود .. تو خیلی خوب تونستی این کارو انجام بدی ..
 هوشنگ لذت می برد از این که اولین یا تنها مردی بوده که تونسته ویدا رو راضی کنه که به شوهرش خیانت کنه .. ویدا حالا داشت کیف می کرد از این که با این حرفا هوشنگو خامش کرده . شاید برای اون پسر فرق چندانی هم نمی کرد ولی دیگه می خواست لذت فریبو حسش کنه . می تونست با لذت و بی خیالی بیشتری هم خودشو در اختیار ناصر قرار بده . دیگه اون نگرانی رو نداشت که اون پسر ممکنه با دختر عمو نیره اش باشه یا زن همسایه ..  هر چند می دونست اون قدر ها هم نمی تونه بی تفاوت باشه ولی دیگه عذاب نمی کشید . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی