ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 14

فقط یک قدم تا پیروزی فاصله داشتم . ولی اون لحظه  چیزی که بیشتر از خود پیروزی واسم اهمیت داشت فروزان بود .. زنی که حس می کردم اونو به حد پرستش دوست دارم . زنی که در موردش اصلا این تصور برام مهم نبود که شوهر داره یا نه و شوهرش هم بهترین دوست زندگی منه . یه دستمو گذاشته بودم رو سوتینش و یه دست دیگه رو هم رو باسنش قرار داده بودم . چشای خوشگلشو بسته بود . حتی بر جستگی مردمک چشاش از رو پلکاش خیلی خوشگل به نظر می رسید . لبامو گذاشتم رو چشای بسته اش. سوتینشو آروم باز کردم . حالا سینه هام رو سینه هاش قرار گرفته بود . دیگه بهتر بود که در سکوت کارموانجام می دادم. فقط به اون فکر می کردم به لحظه ها .. لحظه هایی که اون منو پذیرفته بود و می خواست که همدمش باشم . می خواستم که در کنارش باشم و بهش بگم که شکست واسش معنایی نداره . چقدر سینه هاش ناز بود . حتی دخترایی که با اونا بودم این سینه رو نداشتن . سپید به سپیدی برفی که خورشید نورشو انداخته باشه روش و حالا اون سینه ها در اختیار من بود . .. دلم  می خواست نوک اون سینه ها رو بذارم توی دهنم و میکشون بزنم .  دلم می خواست  وسط بدنمو بچسونم به وسط بدنش ... اون جایی که کیر من و کسش توی شورت ملتهب و آماده خروج بودند . دلم می خواست موهاشو نوازش کنم و بهش بگم که دوستش دارم . تمام این کارا رو می تونستم که انجام بدم ولی نمی دونستم که کدومشو زود تر .. می ترسیدم زمان فرار کنه .. می ترسیدم که خواب باشم و به ناگهان از خواب پاشم و این حسرت در دلم بمونه که چرا در خواب هم به وصال اون نرسیدم . بغلش کردم . لبامو رو لباش گذاشتم .. سینه هام همچنان مماس با سینه هاش بود .. با فشاری بیشتر تماس کیرمو روی کسش حس کرد .. خیلی آروم و به نرمی کیر شق شده مو روی کس داغ و برافروخته فروزان حرکت می دادم . به ورم خاصی رو روی کسش حس می کردم . می دونستم که اونم غرق هوس شده . اونم خودشو قانع کرده که با من باشه . دیگه به  این فکر نمی کردم که اونو با فریب به چنگش آوردم . دوست داشتم فقط نگاش کنم .. چه لذتی از این بالاتر که خوشگل ترین و بهترین زن دنیا رو اسیر خودم کرده باشم . اما باید اونو واقعا اسیر خودم کنم . نه این که بخواد فقط به خاطر تلافی باشه . عطر گونه های فروزان مستم کرده بود . کیر م داغ شده بود . هوس سینه هاشو کرده بودم . و این که دستمو رو کسش بکشم ..
-فروزان دوستت دارم . دوستت دارم ..
فروزان : حتما اون حالا داره با یکی دیگه همین کارو می کنه ..
-عزیزم .. تو الان توی بغل منی . بیا به خودمون فکر کنیم . حالا ما واسه این لحظه ها هستیم . لحظه ها می گذرند . نذار حسرت زمانهای از دست رفته رو بخوریم .
حرصم گرفته بود . چرا اون داره به این فکر می کنه که سپهر داره چیکار می کنه . ولی با همه اینا خوشحال بودم . می دونستم حس می کردم اگه اون بهم علاقه ای نمی داشت تا این جاشم نمیومد . شاید هنوز واسه این که یک زن شوهر داره شرمش این اجازه رو بهش نمیده که راحت در اختیار یه مرد نامحرم قرار بگیره . با این تصورات خودموآروم کردم . دیگه نباید این قدر لفتش می داد . اون غرق هوس بود .. نباید از این می گفت که هنوزم فکرش جای دیگه ایه .. شایدم باید بهش حق می دادم . اون ازدواج کرده بود که عمری رو به پاکدامنی و وفاداری زندگی کنه . فکرشو نمی کرد که به این جا برسه . فکرشونمی کرد که یه روزی سپهر بهش خیانت کنه ..  در واقع خیانتی هم در کار نبود و من بهترین دوستمو اسیر پاپوشی کرده  که به خاطر عشق و هوس به زنش واسش درست کرده بودم . فروزان مال من بود ..اون عشق من بود همه چیز من بود .. لبامو رو پوست لطیف و سفید سینه  اش گذاشتم . سینه هایی متوسط .. نه ریز و نه درشت ولی سفت با پوستی نرم  چون حریر ..   یه لحظه سرمو بالا گرفتم . چشاشو باز کرده بود .. دستمو از لای شورتش رسوندم به منطقه ممنوعه ای که حالا واسم آزاد به نظر می رسید و با گذر از مرز اون دیگه بین خودم و فروزان فاصله ای حس نمی کردم . می تونستم حس کنم که چقدر ناز و کوچولوست . اون باید مال خودم می شد . فقط مال خودم. با یه حرکت کوچولو می شد تمام قسمتای روی کسشو لمس کرد .. دستمو از توی شورتش در آورده تا اونو پایین بکشم .. یه نگاهی به لاپاش انداختم . زیبا تر و نقلی تر از اون چه تصورشو می کردم . نمی دونم چرا خدا واسه بعضی ها تا این حد پارتی بازی می کنه . 
-فروزان من کجاتو بخورم . بگو کجاتو ..
فروزان : همه جامو .. همه جامو .. همه جامو ..
 بر جستگی باسنش در ترکیب با پاها و شکم لاغر و فانتزیش فوق العاده هوس انگیز و خوش فرم نشون می داد . من با هر قسمت از بدنش کارها داشتم . شورتشو تا آخر از پاش در آوردم . سرمو گذاشتم لای پاش .
-همین امروز صورتمو اصلاح  کردم ..
 فروزان : منم اون جامو تازه برقش انداختم .. خیس و نرم و تازه ..اووووهههههه نهههههه .. آروم تر .. آروم تر ..
ولی من چه جوری می تونستم آروم و قرار بگیرم وقتی که حس می کردم یه معجزه ای اتفاق افتاده تا به خواسته ام برسم ؟! .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی