ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 9

-پس بذار من حرف دلمو بزنم . دیگه بهت اجازه نمیدم که بهم بگی حرفی نزنم . می دونم کلیات موضوع رو می دونی ولی بذار حس درونمو بگم . بگم چه آتیشی در من وجود داره . تا اون جایی که ذهنم اجازه میده مو به موی اونو واست تعریف می کنم . نه این که دلت واسم بسوزه . واسه این که بهت نشون بدم چرا گاهی یه کارایی می کنم که فکر می کنی من دارم بر علیه سپهر اقدام می کنم ؟ من و اون از سه چهار سالگی  با هم همبازی بودیم .. قبلش چیزی از این دنیای خاکی رو یادمون نمیاد .. اصلا سر نوشت ما رو به هم گره زدن . ولی دلیل نمیشه که من آدمای دیگه ای رو هم دوست نداشته باشم . آره من با خیلی از دخترا بودم . در ذات من دروغ نیست که بخوام بهت دروغ بگم . بگم تقصیر من نبود و از این حرفا . فقط یه خورده دقت کن ..  در این یه ساله دیدی که من برم دنبال زن یا دختری ؟ راستش من نمی دونستم عشق و دوست داشتن به چی میگن .. خیلی ها رو رنجوندم . دخترایی که به من اظهار عشق و علاقه می کردن . ولی من فقط اونا رو برای پر کردن وقتم می خواستم
-یعنی تفریح و ... 
-نه تا اون حدی که فکرشو می کنی . من خیلی هم پست نیستم ..
 -صادق باش . سانسور نکن ..
-وقتی که تو اومدی همه معادلات به هم ریخت .. حس کردم یه انفجاری در زندگی من روی داده .. نمی دونستم اونو به چی تشبیهش کنم .  وقتی که می خوابیدم به فردایی فکر می کردم که بتونم تو رو ببینم ..
-آره معلوم بود .. هر چند وقت در میون می دیدم دست یه دختری رو گرفته با هاش می رفتی و من و سپهر همش بودیم دنبال کارا ..
-اون دخترا بیشتر خودشون میومدن دنبالم .. ولی بودن با اونا راضیم نمی کرد . به اونا دست هم نمی زدم .
 -یه چی بگم ناراحت نمیشی ؟ البته نباید این حرفو بزنم ..
 -بفر ما ..
-به اونا دست نمی زدی ولی یه بار به نظرم اومد که لب زده باشی ..
 اینو که گفت  خو دش خنده اش گرفته بود ..
 -من چیزی یادم نمیاد . حتما اشتباه گرفته بودی .. آره فروزان .. من نمی دونستم این چه حسیه که اومده به سراغم . وقتی که می دیدمت حس می کردم تمام وجودمو برق گرفته ..
 -واسه همین بود که فرار می کردی و خودت رو مینداختی بغل دخترای دیگه ؟ البته دست بهشون نمی زدی ..
 این بار منم باهاش می خندیدم . حس می کردم که از خنده هاش خوشم میاد . از این که اون احساس آرامش کنه لذت می بردم .
 -می تونم ادامه بدم ؟
 -ادامه بده . حرفای جالبی می زنی . کم کم داره خوشم میاد .
 -از کارام یا حرفام ..
-کارات که به یه دسته سبزی نمی ارزه .. باز سبزی یه ویتامینو داره ..
دیگه از این یه تیکه اش هیشکدوممون خنده مون نگرفت ..
 -یواش یواش حس کردم این زندگی که دارم راضیم نمی کنه . وقتی دخترا با هام از عشق حرف می زدن به نظرم یه چیز مسخره ای میومد . ولی تقصیر من چیه من عاشق نشده بودم . زور که نبود . یه روزی دل یکی از اونا بد جوری شکسته بود . بهم گفت من نفرینت نمی کنم ولی از خدا می خوام که یه روزی عاشق شی و اونی که دوستش داری این بلا رو سرت بیاره .. تنهات بذاره .. راستش نمی دونستم احساس خودم نسبت به تو رو به چی تشبیهش کنم ..
 -حالا می تونی ؟
-هنوز به اون جاش نرسیدیم .
-وقتی می دیدمت حس می کردم تو با همه اونایی که دیدم فرق می کنی . اصلا نمی تونم بیام به سمتت . راستش چند بار خواستم باهت صمیمی تر شم ..
-همون جوری که با بقیه صمیمی بودی ؟  
بازم شروع کرد به خندیدن .. منم رفتم توی حس ..
-مسخره ام می کنی ؟ احساس آدمی رو که تا اون روزا نمی دونست عشق به چی میگن ؟ من شاید خصلتم بد بوده ولی تا حالا کسی رو مسخره نکردم . کسی رو به خاطر فکر و احساسش دست ننداختم ..
-منو ببخش .. قصد بدی نداشتم ولی نمی دونم چرا بعضی از حرفاتو نمی تونم باور کنم -عیبی نداره .. منم اون موقع خودمم خودمو باور نداشتم . شاید باور نکنی .. صد بار اومدم طرفت تا بهت بگم دوستت دارم .. تا یه جوری متوجهت کنم که چقدر واسم ارزش داری . شاید حرفای عاشقونه رو نمی دونستم . نمی دونستم چه جوری احساس خودمو بهت بگم . من از ازدواج فراری بودم ولی برای به دست آوردن تو و تو رو داشتن حاضر بودم که باهات ازدواج کنم ..
 -دروغگوی خوبی نیستی ..
-این انصاف نیست که آدما این جور قضاوت کنن .
 -ولی من در نگاه تو چیز دیگه ای می خوندم .
 -مگه تو نگاه شناس بودی ؟تازه برای تو چه اهمیتی داشت که در نگاه من چی رو بخونی ؟
-مردی که با زنای زیادی بوده باشه یهو بخواد عاشق شه ..نمی دونم عجیبه فرهوش!
-در خیالم تو رو می دیدم . تو و عشق تو رو .. تو رو .. راستش یه صحنه ای مث حالا رو تصور می کردم که با هم کنار ساحل نشستیم و دست تو دست هم به آینده نگاه می کنیم .. میگن عجله کار شیطونه ولی گاه می بینی که صبر کار شیطونه . یه روز تو و سپهر اومدین و بهم گفتین که مرغ از قفس پرید . فروزان پرید .. اما شعله های فروزان عشق تو هنوز قلبمو می سوزونه
-اوخییییی طفلک ! ..تو اگه راستشو میگی خیلی اراده ات قوی بود می تونستی زود تر از اینا بجنبی  .. شاید منو می خواستی .. اما نه روح منو .. نه  اون حس منو ..
-ازت انتظار ندارم باورم کنی . دیگه برام مهم نیست . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی