ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 196

حالا فقط من بودم و اون .. دیگه فراموش کرده بودم  نگرانی هامو .. آخه عشق من در آغوشم بود . اون که منو مفت فروخته و رفته بود اون که هنوزم می خواد فریبم بده چه ارزشی می تونه واسم داشته باشه که بازم به خاطرش غصه بخورم ؟ بذار اون سهم مادری خودشو داشته باشه . حالا کم یا زیادشو دیگه خودش می دونه . من که نمی تونم و نباید اونو از حقش محروم کنم . عیبی نداره اگه رو تر بیت بچه اثری منفی داشت  اگه لوسشم کنه فقط واسه همون یه روزه . دوباره میشه اونو بر گردوند به حال اول .. بیتا منو به دنیای تازگی برد . دنیایی که حس می کردم یه شروع دیگه ای رو درش داشتم . دنیایی که می دونستم قلب مهربون من دیگه واسه نامهربونا نمی سوزه .. این دلسوختگی ها یعنی سوختن خودم . سوختن اطرافیان .. یعنی دلسوختگی های بی مورد  نسبت به فتانه . نه تنها دردی از درد های اونو در مان نمی کنه بلکه ما آدمای سالمو هم مریض می کنه .. نمی دونم چرا با این که خونه فتانه بوی بد نمی داد ولی حس می کردم بوی تعفن و لجن و هرزگی از جای جای این خونه به مشام می رسه . حالا بیتای پاک رو در آغوشم داشتم . اونو آروم آروم برهنه اش کردم . دونه به دونه انگشتای دستشو می بوسیدم  . و ازمچ تا به بازوشو .. ود ر یک هماغوشی دیگه در  بستر  فراموشی  از هر چه به جز یاد اوبود خزیده و سرمو گذاشتم رو سینه هاش .. اون موهای سرمو نوازش می کرد و منم دستمو گذاشته بودم لای پاش .. هردومون در یه حالت بی حسی و آرامش بودیم . نمی دونم چرا واسه سکس عجله ای نداشتیم . شاید حس کرده بودیم  که زمان برای ما انتهایی نداره . لذت در آغوش هم بودن خیلی بالاتر از ایناست که مثل یک نمایش بخواهیم کارایی دیکته شده رو انجامش بدیم و قال قضیه رو بکنیم . انگار هردومون دوست داشتیم یه نیرویی که اندیشه ما رو غرق احساسمون کنه ما رو به سوی سکس حرکت بده . همین طورم شد . در اوج لذت . سفت و سخت همدیگه رو بغل زده بودیم . بیتای خودمو به آرومی می بوسیدم . اونم یه حسی مث حس منو داشت . تماس بدنهای برهنه ما از این می گفت که دیگه بین ما فاصله ای نیست . التهاب و آرامش لبهای ما ... بوی موهاش .. صدای نفسهاش .. اون قدر دوست داشتنی و لذت بخش بود که اصلا ندونستم که کیرمن کی راهشو به سمت کس اون باز کرد وبیتا  هم با تمام وجودش اونو در خودش جا داد و با حس داغش کاری کرد که تا کیرمو توی کسش حس کردم  حرکت منی داغمو در گرمای کسش نیز احساس می کردم . ولی کیرمو بیرون نکشیدم . گذاشتم به همون صورت  بمونه .  دقایقی بعد متوجه شدم که هوسم بر گشته این بار با حرکاتی سریع بیتای خودمو که به گوشه ای خیره شده بود ارگاسمش کردم .. با حس قشنگ خوبی ها خودمونو از آغوش هم رها نکردیم .. این احساس که نفسهای اون به من زندگی دوباره ای میده همچنان در من باقی بود و می دونستم که تا زمانی که نفس می کشم در من  باقی می مونه .. روز بعد بیتا فربدو از فتانه گرفت .من دیگه باهاش نرفتم .. اونجوری که اون می گفت به روی فتانه  نیاورد که چه پیشنهادی به من داده و رفتارشو هم طوری نشون نداد که مثلا ناراحته . خوشبختانه فربد تغییر اخلاقی خاصی نکرده بود .... چند روز بعد که در نمایشگاه بودم هوس کردم که بازم یه سری بزنم به نوشته های فتانه تا ببینم وقتی منو دیده چه حسی داشته و با این که دعواش به کجا کشیده ... از اون جایی رو که نخونده بودم شروع کردم . فقط چند بار رابطه با فرزان و جاوید و دوبار هم با نیما رو شرح داده بود که از اینا سریع رد شدم . می خواستم ببینم کی  واسه دومین بار پذیرای کیوان شده که دختر عموش زری اومده و اعتراض کرده .. یه خورده که جلو رفتم اسم زری رو دیدم . جالب این جا بود که دیگه اسم اونو تغییر نداده بود و سری قبل هم به همین صورت بود  ولی هرچقدر دور و بر اسم زری می گشتم اسم خودمو ندیدم .. یعنی از من چیزی ننوشته .. یعنی چه .. مهم هم نبود . ممکنه اون با خودش هم صادق نباشه و خالی بندی هایی هم داره ؟ ولی گفتم از همون جایی که زری یه بار دیگه اومده سراغش شروع کنم به خوندن  .. و از این که از شر این شیطان خلاص شدم باید بر این باور و یقین باشم که هر روز چند رکعت نماز شکرانه بخونم . و حالا بازم میریم سراغ  مطالب و نوشته های فتانه همسر سابقم یا همون فرزانه اینترنتی ************از دست این نیمای دیوونه دیگه خسته شده بودم . می گفت  می خواد با مادرش حرف بزنه که بفرسته بیاد خواستگاری من .. اینو هم می گفت که مادرش حساسیت عجیبی داره به این که باید حتما عروسش دوشیزه باشه .. منم بهش گفتم نیما جان همه مادرا این جورن .. مگه  این که دیگه پسرشون ترشیده و پیر مرد شده باشه ..  نیما کس خل هم می گفت که نه عشق بالاتر از این حرفاست وقتی که تفاهم باشه و این حرفا دیگه موردی نداره . من می خوام سنت شکنی کنم .. باید به همین زودی نیما رو از سرم وا می کردم و می فرستادم که بره .. دیگه زیادی روش زیاد شده بود . یه روز تا نیما رفت دیدم یکی زنگ می زنه.. دختر عموم زری بود ... از همون پشت آیفون داد می زد درو باز کن زود باش .. نمی دونم انگار ارث پدر طلبکار بود . بابام که سهم الارث بابای اونو بالا نکشیده بود . می خواستم درو باز نکنم .. ولی دلم نیومد.. تا اومد داخل خودشو انداخت بغلم و شروع کرد به زار زار گریستن ..
 -زری چی شده .. عمو جون چیزیش شده ؟ زن عمو ؟ زهره ؟ هرکی رو اسم می بردم می گفت نه ...
اسم شوهرشو نبرده بودم . راستش اونو جزو نزدیکان و فامیلا نمی دونستم ولی در میان هق هق گریه گفت کیوان .. کیوان ..
-چی شده .. بلایی سرش اومده ؟ مرده ؟ ..
دیدم یه نگاه عجیبی بهم انداخت ..
-ای کاش مرده بود .. من راحت می شدم .. آبرو واسه ما نذاشته .. هر هفته با یکیه .. من دارم دق می کنم . سر افکنده شدم خیلی پرروست . تازه به منم میگه بابات باید همین الان سهم الارث تو رو بده ... ولی زن بازیهای اون  دیوونه ام کرده تحملشو ندارم . کمکم کن . دستم به دامنت دارم روانی میشم ..
 -چی داری میگی ؟ من یک بار غلط کردم با شوهرت بودم.. برای هفت پشتم بسه ..
 -من کی گفتم با شوهرم باش ؟! من می خوام با مردای دیگه باشم ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی