ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خدمتکاردرخد مته

زن از نگاههای پسر و از حرکات اون خسته شده بود . از کارای شوهرش هم همین طور . مرد دیگه به تن پروری عادت کرده بود . همش می نشست توی خونه و به فکر دود و دم بود و اونم واسه این که  شکم خودشونو سیر کنه مجبور بود که بره خونه  مردم کار کنه .. نظافت و آشپزی و کارای دیگه . پسر صاحب خونه که دانشجو هم بود با نگاههای هیزش نشون می داد که خیلی دوست داره که باهاش حال کنه . اون حداقل ده سالی رو از اون پسر بزرگتر بود . زن حتی پیش اون پسر روسری از سرش نمی گرفت . . خیلی خسته می شد . دخترش سارا  پنج ساله رو هم اکثرا با خودش می برد و اون می نشست و کارتون می دید . هر وقت بابک خونه نبود سمیه با آرامش بیشتری کار میکرد . خیلی دلش می خواست بره به یه خونه دیگه و اون جا کار کنه .. ولی بتول خانوم زن خونه خیلی هواشو داشت .. لباسای  دست دومشو که خیلی هم نو بودن و کلی وسیله و غذای اضافه خونه شونو می داد تا با خودش ببره ..  مدتها بود که شوهرش از نظر جنسی هم به اون توجه نداشت ولی اینا هیشکدوم دلیل نمی شد که سمیه بخواد به نگاههای بابک و دعوت اون جواب مثبت بده .. اون این نگاهها رو به خوبی می شناخت . عباس شوهرش در همین سنین بود که  باهاش آشنا شده بود .. سمیه رو به دامش انداخت و شاید اگه پرده شو نمی زد و شکایت خونواده اش نبود امروز زنش نبود .. که ای کاش نبود .. بابک طبق معمول از هر فرصتی استفاده می کرد تا سمیه رو دید بزنه . گاه به دروغ می گفت که دانشگاه داره ولی از خونه نمی رفت بیرون ..یکی دوبار که سمیه رفته بود به حیاط  شلوارشو در آورده و داشت حیاطو می شست بابک از داخل انباری داشت نگاهش می کرد .. چه برو پاچه ای داشت .. نصف کونش زده بود بیرون .. بابک دستشو گذاشته بود رو کیرش و همین جور داشت جق می زد .. یه بار سمیه متوجهش شد .. فوری  خودشو کنار کشید .. و اومد کنار در انباری ..
 -آقا بابک خجالت بکش مگه خودت خوار مادر نداری ..
-هر دو تاشون شوهر دارن ..
 -منم شوهر دارم . اگه یک بار دیگه تکرار شه میرم همه چی رو به مامانت میگم ..
 -سمیه خانوم ..من می تونم هوای شما رو داشته باشم ..
 سمیه از خودش بدش اومده بود .. از این که متوجه شده بود که بابک در ازای بودن با اون بهش پیشنهاد پول داده .. یعنی من  چیکار کردم که اون باید این حرفو بزنه .. چرا مردا این قدر باید پست باشن ؟  بعد از ظهر وقتی که رفت خونه ظاهرا عباس پولا همه رو خرج کرده بود ... پول امروزومی خواست که واسه دود و دمش خرج کنه سمیه باهاش سر بالا صحبت کرد
-عباس چرا فکر بچه ات نیستی .. چهار روز دیگه باید بره مدرسه ..
 ولی مرد اونو زیر مشت و لگدش گرفت ..
 -من نمی دونم آشغال اگه بری جندگی کنی باید واسم پول بیاری ..
 این حرف واسه سمیه گرون تموم شده بود .. واسه اونی که مدتها بود با شوهرش سکس نداشته واسه خودش حتی یک لباس هم نمی خرید از غذای خودش می زد و به سارا می داد .. خونش به جوش اومده بود .. از عباس متنفر شده بود .. من برم کارم بکنم مرتیکه بی غیرت داره این حرفا رو بهم می زنه ؟  که چی مثلا خوش تیپه مرده شور اون قیافه ات رو بردن  که  عین کون بوزینه قرمز شده .. روز بعد وقتی بابک اونوبا صورت کمی کبود  دید متوجه شد که چی شده . می دونست که شوهر درست و حسابی نداره .. آخر وقتی که  سمیه کارش تموم شد و می خواست که بره بتول خانوم بهش گفت که فردا رو خونه نیست و لی بابک هست ممکنه  سختت باشه فردا رو نیا من از امشب می خوام برم قم خونه خواهرم و تا فردا نمیام ...
-نه بتول خانوم .. این حرفا چیه .. آقا بابک به جای داداش کوچیک مان .. آقاست  .. من سختم نیست .. کارا رو مرتب می کنم . به همه جا هم آشنایی و دسترسی دارم .
بابک تعجب کرد .. یعنی چه .. چرا سمیه این حرفو زده .. صبح حدود ساعت 8 که سمیه در زد وبابک ازکنار همون آیفون  دروباز کرد از اون بالا نگاهش به در بود .. نههههه سارا رو با خودش نیاورده بود . گاهی سارا رو می داد به خونه خواهرش .. چرا امروز تنها اومده بود .. کیرش شق کرده بود ...  سمیه دیگه زده بود به سیم آخر .. ولی دوست نداشت مثل یه هرزه باشه .. اون از همون اول از حیاط شروع کرد .. دیوار محوطه طوری بود که از خونه همسایه ها دید نداشت . لباساشو در آورد . فقط سوتین و شورت تنش بود .. اونم یه شورت فانتزی که با ترس و لرز خریده بود . چون عباس بهش می گفت که این قدر ولخرجی نکنه . پسر از اون بالا به شدت حشری شده بود .  باورش نمی شد که این سمیه باشه .. یعنی اون دلش می خواد خودشو تسلیم کنه ؟ اون بار که فالگوش وایساده بود  حرفای سمیه رو شنیده بود که هم از بی پولی می نالید و هم از بی توجهی شوهرش .. یه لحظه سمیه از گوشه چشم و از اون پایین , پرده اتاق طبقه بالا رو دید که کنار رفته . مطمئن شد که پسر داره اونو می بینه . .. مدام خودشو خم می کرد و مخصوصا می خواست که باسن بر جسته شو  بندازه توی دید ..بابک یه بار جق زد و آبشو خالی کرد .  یه چیز دیگه ای که باعث تعجب بابک شده این بود که به نظرش اومد اون هرچند صورتش ورم داره ولی امروز به صورتش رسیده و با روزای دیگه کمی تفاوت چهره داره . به اصطلاح خودشو ساخته . ظاهرا می خواست قالی بشوره . بتول خانوم گفته بود که قالی رو میده قالی شویی سمیه گفت خودم واست می شورم از دستگاه هم بهتر .. قالی رو پهن کرد و رفت  به سمت شلنگ که آب بپاشه روش .. ولی بابک که اونم لخت شده بود و فقط یه شورت پاش بود به سرعت یه بالش گرفت دستش و به سرعت برق و باد خودشو رسوند به حیاط . سمیه ترسید غافلگیر شد . ولی دیگه فهمید که تونسته اونو حشری کنه که تصمیمشو بگیره .. با این حال اول کار کمی می ترسید و خجالتش میومد . بابک بالشو انداخت رو قالی و سمیه رو گوشه حیاط کنار باغچه گیرش انداخت . خودشو بهش چسبوند . از پشت بغلش زد . قلب زن به شدت می تپید . مدام کارای شوهرشو به یاد می آورد .. دوست داشت هرچی بدی و نفرت از اونه رو به یاد بیاره . بابک شورتشو کشید پایین . سوتین زنو باز کرد .. کیرشو می مالید به کون سمیه .. کف دستشو هم گذاشته بود روی شورت سمیه و کسشو فشار می داد .. همون اول خیس کرده بود . زن حس کرد که خیلی خوشش میاد . سه ماه می شد که شوهرش اونو نکرده بود . تازه اون بار آخر هم نتونسته بود ارضا شه و عباس با بی حالی با اون ور رفته بود . سمیه شرمش میومد که سرشو بر گردونه . بابک حس کرد که قدرتش چند برابر شده .  کمر سمیه رو گرفت و اونو به همون صورت دمر انداخت روی قالی .. یه قالی گوشتی و پشم و پیله دار ...
-خیلی می چسبه توی حیاط.. هواتو دارم ..
شورت سمیه رو پایین کشید ..
-خوب به گلا و باغچه ها نگاه کن و لذت ببر ..
زن داشت گریه می کرد . با این که خوشش میومد .. ولی بابک کاری به این کارا نداشت . قبل از این که زن پشیمون شه کیرشو از همون عقب به سوراخ کوس سمیه چسبوند با یه حرکت , کیرش خیلی راحت تا ته کس زن رفت .. قبل از این که بیاد پایین یه بار جق زده آبشو خالی کرده بود .. سمیه حس کرد که دیگه راه باز گشتی نیست اون دیگه باید کیر  بابکو می پذیرفت .. با این که کسش گشاد به نظر نمی رسید ولی قطردور حلقه کمی بزرگ و گشاد نشون می داد . یه چشم بابک  هم به کون سمیه  بود .. دستاشو گذاشته بود رو قالی و کیرشو مرتب می کوبوند به ته کس سمیه و می کشید بیرون زن چشاشو بسته بود .. و آروم آروم ناله می کرد ..  یه لحظه  صداش رفت بالا و ساکت شده بود .. پسر حالا سوراخ کون سمیه رو هدف گرفته بود ..
-آقا بابک نه .. اون جا نه ..
-هواتو دارم . نمی ذارم ضرر کنی .. من پسر ولخرجی نیستم ولی واسه کیرم خرج می کنم .. جوووووووون قربون این کون ..  تازه سینه هاتو هنوز نخوردم . کیرمو توی دهنت نذاشتم . تازه این اولشه ...
سمیه به این فکر می کرد که تا حالا زنای جنده و این کاره رو مسخره می کرده حالا خودش داره یکی از اونا میشه . اون وقتا که عباس حال و حوصله ای داشت کونشو به اندازه کافی گاییده بود .. دخترشو به یاد آورد که باید واسش لباس بخره و خوراکی .. خودشو محکم  به زمین چسبونده از درد و هم تا حدودی از هوس و کیر کلفت بابک خودشو به زمین فشار می داد .. بابک فقط نگاهشو به کون بر جسته زن دوخته بود با یه حرکت آروم آبشو توی کون سمیه خالی کرد . کیرشو بیرون کشید و اونوفرو کرد توی دهن زن .. سمیه به خوبی اون کیرو میک می زد .از بس کیر شوهرشو میک زده  عادت کرده بود . دل تو دلش نبود .. از این که آیا بابک بهش پول میده یا نه ... این بار دیگه سعی کرد خودشو ناراحت نشون بده ..
-خیلی سخت شده زندگی .. لحظاتی بعد بابک بیست هزار تومن داد به دستش
-این خوبه ؟
 -زیاده بابک جان فدات شم ..
 -حالا گاهی دستم نیست کمتر میدم ..
این همون پولی بود که سمیه  روزا بابت شش ساعت کار از بتول خانوم مادر بابک می گرفت .. نیم ساعت هم زیر کیر بابک نبود که این پول به دستش رسید ... سمیه از خوشحالی در پوست نمی گنجید طوری که به بابک گفت خدمتکاردرخدمته و داره خودشو واسه یه اشانتیون آماده می کنه .. و اونا لحظاتی بعد باز هم در آغوش هم بودند .... پایان ... نویسنده ... ایرانی