ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 189

اونو پیش خودم نگهش داشتم . هر لحظه دوست داشت واسم یه چیز تازه ای بگه . حرف تازه ای بزنه . حوصله مو داشت سر می برد .
-ببخشید اگه نتونستم خوب پذیرایی کنم .  
-نه خیلی خوشحال شدم .
دامنمو در آوردم . پاهای لختمو نشونش دادم . دیگه خوب گیجش کرده بودم . زده بود به سیم آخرم . شاید اگه یکی وضع و شرایط منو می دونست فکر می کرد که من شیوه یک زن هرزه و هر جایی رو دارم . ولی این طور نبود . من زنی نبودم که بخوام به دنبال تفریح و سکس باشم . تفریح و سکس میومد به سراغم  . یک هر جایی و یک هرزه اینه که در خونه شو باز بذاره و روزی چند نفر بیان و برن و اونم پول در آره . یه زنی که واسه تفریح کار می کنه اینه که بره دنبال مردای دیگه . هر کی رو که می بینه ازش خوشش بیاد . ولی من این جوری هم نبودم . خودمو با  دنیایی اشک تقدیم جاوید کردم و تنها در حین سکس بود که به خاطر عقده ای که از عروسی شوهر سابقم ایجاد شده بود خواستم فراری ذهنی داشته باشم . نیما رو هم که تصادفی کیرش آورده بودم . کیوان هم که به من تجاوز کرد . و خب یک زن در این موارد چه کاری از دستش بر میاد . این که بخواد خودشو بکشه . طرفشو بکشه . رسوایی به بار بیاره ؟ از لذت نمیشه فرار کرد . یک زنی که از شوهرش جدا شده چیکار می تونه بکنه . دیگه فکرش نمی کشه . فعلا با چند غاز سود سپرده ام سر می کردم . شاید با زیاد شدن نرخ تورم منم مجبور می شدم حرفه جندگی رو واسه زندگی پیشه کنم . ولی حالا حالا ها جا داشتم که از جنده ها انتقاد کنم هر چند که الان دردشونو بیشتر حس می کردم . نیما بازم سرشو انداخت پایین . خیلی خجالتی نشون می داد . حس کردم که با این کاراش می خواد جلب توجه کنه . ولی این طور نبود و منم می خواستم نشونش بدم که تو مردی هستی مثل مردای دیگه اما نمی تونستم . اما موفق نمی شدم . انگار در این بازی اون داشت برنده می شد . داشت منو شکست می داد . ولی بالاخره در یه نقطه از زندگی باید پیروز می شدم . باید نشونش می دادم که حرف حرف منه .. و از عشق گفتن یعنی گفتن از پوچی ها برای هیچ جنگیدن ..
-می تونی همین جا بخوابی .
 ولی اون  خواست بره به یه اتاق دیگه ..
-چیه از من خجالت می کشی ؟  واسه چی ..  مگه برات مهم نیستم؟ مگه نمیگی دوستم داری ..  الان خیلی از زوج های جوون قبل از ازدواج دائم با هم زندگی می کنن . یه زندگی مشترک زن و شوهری . تمام کاراایی رو که یک زن و شوهر انجام میدن اونا هم امیدن . می خوان بفهمن که تفاهم دارن یا نه و تا چه اندازه می تونن با هم کنار بیان . الان گذشت اون دوره زمونه ای که  حتی بعد از بله برون و عقد تا مدتها نمی تونستی  نشون کرده و زنتو ببینی . - بعضی از سنتها هنوز زیبایی خودشو داره ..
 -آره ولی زشتیهای زندگی زیاد شده . نمیشه فقط به دنبال زیبایی ها بود . اصلا زیبایی در مقابل زشتی و بدی گم شده ..
 -اگه دوست داری می تونی همین جا و پیش من بخوابی . کنار من .. ولی مث یه پسر خوب ..
دلم می خواست مثل یه شیطون روش نفوذ می کردم . من زیاد تشنه اون نبودم . چون به اندازه کافی سیراب شده بودم . دیگه آدما واسم اهمیتی نداشتند . من فریب خورده بودم . مردان زندگی من تنهام گذاشته بودند . اگه مهران نامرد رو هم مرد فرض کنیم اونم تنهام گذاشته بود .  کسی که عاشق کسی باشه اگه ازش دور شه اگه ازش خیانتی ببینه .. اگه ازش متنفر شه ..تمام این حس و حالها بازم رنگ و بوی عشقوداره ولی نفرت من از مهران به حدی بود که اگه همین حالا میومد و ازم می خواست که باهاش ازدواج کنم و برم خارج قبول نمی کردم .. و فرزاد .. می دونستم لیاقت اونو ندارم . واسه اون هر کاری می کردم . هر چند روح و جسمم به گناه آلوده شده نمی دونستم چی میشه . اینو در اون لحظه می دونستم که نیما به خاطر این که حرفمو گوش کنه اومده کنار من خوابیده .   به طرفش رو کردم تا منو ببینه . ولی چشاشو بسته بود . بدک نبود .. یعنی خوش قیافه بود .. اما من فقط به زندگی می خندیدم . همه چی رو مسخره فرض می کردم . خودمو اونو .. احساس همه آدما رو .. جز احساس اونی رو که قلبشو شکسته بودم . خردش کرده تخقیرش کرده بودم .
 -پسر تو احساس نداری ؟
-داری منو محک می زنی ؟
-معمولا یکی یکی رو محک می زنه که یه هدفی داشته باشه .. من افقو خیلی تاریک می بینم .
-ولی دنیا تا انتهاش روشنیه
-اگه همه چی رو روشن می بینی چرا ازش فاصله می گیری ؟!
 -دور شدن از خیلی خواسته ها یعنی نزدیکی به اون .
 -ولی نیما جان گاه فاصله ها اون قدر زیاد میشه که دیگه نمیشه پرش کرد .  
سرمو به سمتش بر گردونده بودم . با همون شلوارش اومده بود کنارم دراز بکشه . امان از این دنیای دیوانه .  بعضی وقتا باید به خیلی چیزا پشت کنی که نمی دونی چرا ازش رو می گردونی . شاید فکر می کنی تاریخ مصرفشون گذشته . بعضی وقتا هم دوست داری خودتو عادت بدی به چیزایی و کارایی که تا اون لحظه هیچوقت به اونا فکر نکرده بودی . اولش واست سخته ..ولی بعد همه چی واست عادی میشه ..
 -نیما ..سرتو بالا بگیر .. چرا نگام نمی کنی . تعجب می کنی ؟ من همون آدم دیروزم . فرقی نکردم . با همون افکار .. اما با تجربه هایی بسیار .. می خوام که منو ببوسی ..
 سرشو بالا گرفت . در نگاهش تعجب , اندوه و تاسف خاصی رو می خوندم. می دونستم که نمی دونه در مورد من چه فکری باید بکنه می دونستم داره به این فکر می کنه که  به خوابش هم نمی دیده که به این سرعت تا به این جا برسه . خودشو کمی به من نزدیک کرد . منم رفتم به سمت اون .. لبامو به لباش نزدیک کردم .. -از مردای ترسو و زیاد خجالتی خوشم نمیاد . پای راستمو به پای چپش طوری گره زدم که لبام کاملا به لباش چسبید ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی