ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 52

فیروزه فقط می تونست چهره عرفانو به خوبی ببینه که چه جوری داره موز رو به کس اون می مالونه . نگاه حریصانه عرفان اونو ترسونده بود . حس کرد که این نگاه داره اونو آتیش میده .  از اون نگاه آتیش می باره .. کسش شده مثل یک ابری که هر آن آماده بارشه . چشاشو باز و بسته می کرد .. دستاشو مرتب به روی تشک می کوبید و عرفان با این کارای مادرش هیجان زده تر شده و به فعالیتش ادامه می داد . بیشتر از این لذت می برد که حالا اون می تونه خیلی بیشتر و بهتر از غریبه ها هوای مادرشو داشته باشه . می تونه چیزی رو که اون نیاز داره تامین کنه  . در خونه خوش خیال خیلی ترسیده بود . از این که مادرش حشری شده باشه از این که دیگران تن لخت و عریان اونو دیده و بهش  نظر خاصی داشته باشن . وقتی که اون بدن بر هنه زنای دیگه رو می دید و تهییج می شد چطور می تونست از دیگران انتظار داشته باشه که به دیدن مادر اون به هیجان نیان . برای اونا که فیروزه به عنوان یک مادر در نظر گرفته نمی شد . شاید این کار عرفان در مورد مادرش هم درست به نظر نمی رسید ولی می تونست این امید واری رو داشته باشه که دیگه مرد غریبه ای  باعث آزارشون نمیشه بین اونا فاصله نمیندازه .. پوست موز کاملا خیس شده بود ..
-مامان دوستت دارم . دوستت دارم . تو نباید این قدر خودت رو عذاب بدی .
عرفان موزو از رو کس مادرش  به سمت دهنش رسوند و زبونشو روی پوست موز کشید .. پوست موزو لیسش زد . میکش زد . می خواست به مادرش نشون بده که خیسی هوس اونو خیلی راحت می خوره . می  تونه بچشه .. فیروزه فقط نگاش می کرد .. عرفان یک بار دیگه هم همین کار رو انجام داد موز رو روی کس فیروزه کشید و این بار لباشو گذاشت سر موز و خیسی کس فیروزه رو خورد ..لبای فیروزه از هوس گرد شده بود ..
-مامان دوست داری ؟ خوشت میاد ؟  دوست داری همیشه باهات از این کارا بکنم ..
این بار دیگه به جای حالت خوابیده و از پایین به بالا موز رو به صورت شلیک و از روبرو به سمت کس فیروزه گرفت و پس از بازی با نوک کس اونو آروم آروم فروش کرد اون داخل ....
-مامان دوست داری همون جوری که من این موزو لیسش زدم و آبتو خوردم مستقیما این آبو این خیسی کس رو بخورم ؟
فیروزه مونده بود که جواب عرفانو چی بده . حتی در خواب هم این روزو نمی دید که عرفان بیاد و با اون این رفتار رو در پیش بگیره . داشت به این فکر می کرد که این پسره چقدر پررو شده .. ولی وقتی که این بار عرفان موزو با فشار بیشتری فرو کرد توی کسش و با همون فشار و لذت بخشی زیاد اونو از توی کس بیرون کشید فیروزه دیگه یادش رفت که به چی فکر می کرد . اون حالا فقط به عرفان به دید یک معشوق نگاه می کرد یک دوست پسر .. احساس کرد که دبگه یک جسم صاف خارجی بی احساس نمی تونه اونوتسکین بده . اون یه حسی می خواست که از یه قطعه حس دار بهش برسه ... عرفان این بار که موزو از کس فیروزه بیرون کشید اونو گذاشت یه گوشه ای .. دستشو گذاشت رو سینه های داغ مادرش و سرشو برد به سمت لای پاش .. فیروزه چشاشو بست هر چند نگاه  عرفان به سمت پایین و کس اون بود  زن احساس شرم می کرد از این که چرا نیاز باید اونو تا به این حد کشونده باشه که دیگه توانی برای سر زنش خود و پسرش نداشته باشه . پهنای زبون عرفان روی کس فیروزه قرار گرفت . با هر لیسی که به کس می زد فیروزه حس می کرد یه نیرو و لذت عجیبی در قلبش حرکت می کنه . اوج می گیره و با ول کردن و توقف زبون عرفان دلش می خواد که یه بار دیگه هم کسش لیس بخوره و این بار شدید تر ... اون چه طور می تونه این قدر راحت کارایی بکنه که باباش به این خوبی انجام نمی داد ؟ ! شاید فیلم دیده باشه . شاید هم سحر اونو ساخته باشه !  یعنی اون کس سحرو لیسیده ؟ که این جور ماهرانه می تونه کس منو بلیسه ؟ پس بذار هر کاری که دوست داره با من انجام بده تا دیگه محتاج دیگران نباشه . عرفان این بار لبه های کسو به نوبت می ذاشت توی دهنش و اونو می کشید . در یه حالت میک زدن نرم و سریع مادرشو لحظه به لحظه حشری تر می کرد . فیروزه  حس کرد مثل یه آدمی که داره از حادثه ای فرار می کنه می خواد از اون محیط بگریزه ولی راه فراری نداره .. لحظه به لحظه داغ و داغ تر می شد .. خیلی داغ تر از اونی که سامان خوش خیال با اون ور رفته ار گاسمش کرد . به ناگهان  و با فشار از کناره های کسش آبی به بیرون ریخت .. عرفان متوجه این موضوع شد دهنشوبار کرد و دور و برشو خورد و حسابی تمیز کرد . حالا فیروزه حس می کرد که آروم شده . احساس سبکی می کرد . هنوز چشاشو بسته بود .. برای دقایقی عرفان فقط داشت با بدن اون بازی می کرد ..
 -مامان چشاتو باز کن .. .. وقتی فیروزه چشاشو باز کرد عرفانو دید که موز رو در راستای کیرش قرار داده و بهش میگه مامان نگاه کن فرق بین این موز که فرو میره توی کست با این کیر چیه .. هر دو تا بهت کیف میدن .. 
-تو که هر کاری می تونستی باهام کردی ..
-و تو هم نه نگفتی مامان .. بگو خوشت میاد بگو حال می کنی ..
-تو که می دونی ..
عرفان خودشو انداخت رو فیروزه .. پس از سالها محرومیت حالا فیروزه یک بار دیگه کیری رو در تماس با کسش حس می کرد ... دوست داشت زود تر از این بحران خارج شه زود تر کیرو در کسش حس کنه .. پاهاشو باز کرد .. تمام وجودش فریاد بود . احساس شرم می کرد ولی منتظر کیر عرفان در انتهای کسش بود تا این طلسم شکسته شه ... احساس دختری رو داشت که می خواست بکارتشو از دست بده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

6 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم عالی بود ولی ایکاش میشد فیروزه بعد از سکس همون سیاستشو نسبت به عرفان داشته باشه یعنی عرفان از فیروزه حساب ببره داداش میشه بعد سکس عرفان با فیروزه که تموم شد وقتی سحر میاد فیروزه همینجوری لخت میره پیشواز سحر که سحر فیروزه رو با حرفاش تشویق میکنه وقتی سحر میگه مگه عرفان خونه نیست که فیروزه میگه چرا حمومه الان میاد که همون موقع عرفان از حموم میاد که وقتی سحرو میبینه تا میره لباس بپوشه فیروزه میگه عرفان کجا بیا سحر جون اینجاست عرفان همینجور لخت میره پیش سحر و فیروزه میشینه که فیروزه به عرفان میگه عرفان من باسحر جون دارم میرم خرید وقتی فیروزه همینجوری لخت مانتوشو می پوشه عرفان تا میره اعتراض کنه فیروزه سرش داد میزنه که سحر میگه عرفان جان منم لختم ببین زیر مانتوم چیزی نپوشیدم هوا گرمه ماهم اگه بخوایم لباس بپوشم دیگه از گرما هلاک میشیم شما مردا راحتین به فکر ما هم باشین

ایرانی گفت...

با درود به دلفین عزیز و نازنین و گل ... و تشکر از پیشنهاد های جالبت .. البته یه مقداری داستان زیاد داره روی عرفان و فیروزه به یک شکل و به یک روال دور می زنه و همه چی داره شبیه به هم میشه .. البته من تا دو سه قسمت و یا شاید چهار قسمت دیگه هم فیروزه رو به عنوان هسته اصلی نگه می دارم (هرچند همیشه در داستان هست )ولی طوری بهش جهت میدم که داستان یکنواخت نشه و اونو از فضای عرفان بکشونم به خونه خوش خیال و دیکه اون و عرفان باید دو تایی شون با خونواده خوش خیال بر بخورن و داستان حرکت کنه تحرک داشته یکنواخت و یک مدل و محدود و در بسته نشه طوری باشه که به بره به فضاهای بهتر .. جاهای دیگه .. و این صحنه های جالب اگه تکراری و شبیه هم باشه ممکنه خواننده ها رو خسته و زده کنه .. خواننده حوصله اش سر بیاد .. البته من یک طرح و بر نامه ای برای بعد از سکس فیروزه و عرفان دارم که روال داستان رو کمی عادی تر و منطقی تر نشون بده هیجانش حفظ شه ولی خب فعلا چیزی نمیگم تا به اون قسمتها برسیم و حالا میشه در اون قسمتها در ریزه کاریها از راهنمایی های جدید دیگر شما با توجه به موضوع و شرایط داستان در اون زمان استفاده کرد ..ممنونم داداش دلفین نازنین .. شاد باشی ...وقتی که مادر و پسر با هم سکس می کنن این دیگه غیر منطقی میشه که مثلا پسره باز بترسه از مامانش و در واقع این که مامانه از پسره حساب ببره منطقی تره .. مگر این که داستان میسترس اسلیوی باشه .. با تشکر .... ایرانی

محمدرضا گفت...

سلام ایرانی عزیز....امیدوارم منو یادت باشه..الان تقریبا بعد از یک سال اومدم...امتحانا و گرفتاریا نمیذاره آدم بیاد.....

ایرانی گفت...

سلام بر محمد رضای گل و عزیز و دوست داشتنی .. رسیدن به خیر مگه میشه محمد رضای نازنین که نامش همیشه منو به یاد نقاب انتقام در لوتی میندازه فراموش کنم؟ امید وارم که در کل امورات زندگی موفق باشی و خوشحال میشم که بیشتر به ما افتخار بدی ..دست گلت درد نکنه .. ایرانی

دلفین گفت...

داداشم هرجوری که فکر میکنی بهتر همونجوری ادمه بده هر جوری بنویسی داستان عالیه داداشم

ایرانی گفت...

البته دلفین جان من همچنان از راهنمایی شما با توجه به فضا ها و صحنه های مختلف و شرایط داستان استفاده خواهم کرد .. دستت درد نکنه و ذهنت خسته نباشه که همیشه همراه منی ...ایرانی