ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 194

-می دونم که تمام این نیش و کنایه هات برای منه . چرا آخه . یادت رفته که همین بچه رو من واست آوردم و چقدر واسش زحمت کشیدم ؟ یعنی باید این گوشه تنهایی بمونم و بپوسم . هیشکی خبر منو نگیره .
 اشک از چشاش سرازیر شده بود . من نمی دونم اونایی که این قدر مار مولک بازی در میارن چرا این قدر حساسن و اشکاشونو آماده کرده دارن . واقعا جای تعجب داشت . اصلا نمیشه آدما رو شناخت . اگه من اون همه جنایت ها رو نمی دیدم اون همه مطلب رو نمی خوندم باز یه چیزی .. یه جایی در یه مقاله ای خونده بودم که یک روانشناس یا یک صاحب نظر طوری در موردزنایی مثل فتانه سفارش به مدارا می کرد که انگاری این جور زنا راهبه مقدس باشن .. به نظرم اگه همچین زنایی نصیب همین کارشناسا شن حتی ساعتی هم تحمل اونا رو نداشته فقط به نوعی می خوان کلاس بذارن . درست مثل آدمایی که از آدمکشی که تا حالا ده نفر رو کشته دفاع می کنند و میگن باید دید که از نظر روانی چه مشکلی داشته که دست به این کار زده باید باهاش مدارا کرد .. مواردی پیش اومده که  چنیین مداراهایی موجب کشته شدن تعدای پلیس گردیده ... با این افکار رفته بودم به عالم خودم . بیتا هم از راه رسید .. یه حسی بهم می گفت خیلی از حرفامونو شنیده . در همین لحظه صدای زنگ درو شنیدم . زن سابقم کمی دستپاچه به نظر می رسید . حدس زدم باید فرزان و جاوید باشن ..
فتانه : فکر می کنم همسایه روبرویی باشه .. گاهی میاد ازم جارو برقی می گیره ..
رفت درو باز کرد ..
-زری تویی ؟ پس چرا در اصلی رو نزدی ...
 -در خونه باز بود و اومدم داخل ..
-بیاتو .. دختر عمو ..
-می بینم که مهمون داری
-آقا فرهاد و فربد کوچولو رو که می شناسی . ایشون هم بیتا جان دوست و همکلاس قدیم من و بقیه شم که باید حدس بزنی .. مادر جدید فربد کوچولوست ..
 بیتا : خواهش می کنم فتانه جان  یک زن دیگه هیچوقت نمی تونه جای مادر رو بگیره اون همیشه ارزش خاص خودشو داره .
 بیتا و زری به هم دست دادن .. داشتم به مطالبی که خونده بودم فکر می کردم . وقتی که زری اومد تا به رابطه کیوان شوهرش با فتانه اعتراض کنه .. الان هم این توقع رو داشتم که زری بتوپه به فتانه . می دونستم که اون برای این اومده که دل پری از فتانه داره .. ولی چه خوب می تونست خود نگه دار باشه . ظاهرا ملاحظه ما رو کرده بود . این حدسم که فرزان و جاوید در این ساعت با فتانه قرار داشته باشن درست در نیومده بود . یعنی حداقل اونا زنگ نزده بودن . واسه من چه فرقی می کرد . زری و بیتا سرگرم صحبت شده فتانه با یه لبخند و نگاه خاصی بهم خیره شده بود .. فربد هم داشت واسه خودش بازی می کرد . می تونستم حدس بزنم که زن سابقم چی ازم می خواد . اونمی خواست که منم برم اون جا مثل یه معشوقش باشم و احتمالا در اون لحظه زنم بیتا رو بکشونه اون جا .. شایدم ار ته دلش دوست داشت که با اون باشم ولی اون یه پلنگ تیر خورده ای بود که با این که می دونست این گلوله حقش بوده ولی از رو نمی رفت .. مثل یک مار زخمی می خواست نیششو بزنه . با چشاش داشت حرفاشو می زد . داشتم فکر می کردم چطور من سالها با این زن زندگی کردم . چی شد که اون این جوری از آب در اومد . حواسم رفت پیش شیطان .. موجودی که میگن شش هزار سال معلم فرشتگان بوده .. دانشمند و عالم و با سواد بوده . با تقوا بوده .. وقتی اون نتونسته بر نفس خودش غلبه کنه .. آمادگی  گناه و لغزش رو داشته فتانه که در برابر عظمت  و دانش و تقوای شیطان کاره و عددی نبوده .. پس بهتره زیاد تعجب نکنم . بیتا نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت فرهاد جان  بیا بریم . من خودم فردا میام و فربد رو میارم .
-باشه بریم ..
 اونا رو به حال خودشون گذاشتیم و از خونه خارج شدیم . حدس می زدم در این چند روزه که گذشته و منم دیگه وقت نکردم سری به سایت بزنم و خاطرات فتانه رو بخونم اون یک بار دیگه با کیوان بوده و حالا زری اومده تا باز هم به اون اعتراض کنه . چرا این قدر باید به این مسائل فکر کنم . نه .. نه ... من نباید به اون فکر کنم ..  چند ساعت بعد که من در نمایشگاه بودم فتانه واسم زنگ زد ..
-خیلی از زنت می ترسی ها ..
 -که چی ؟ از تو بترسم ؟
 -بیرحم . سنگدل .. دوست نداری بیای این جا تا من و پسرت با هم باشیم .. یه چند ساعتی رو ؟ این قدر کار واست مهمه ؟
-من دوست ندارم با تو تنها باشم
-فربد هم هست .. دلم واست تنگ شده . یه دنیا حرف دارم .
 -چیه چه نقشه ای واسه من داری . می خوای بیام پیشت و تر تیب منو بدی ؟ اون وقت زنگ بزنی واسه بیتا اونو بکشونی خونه ات و بگی اینا هاش . اینم شوهری که به اومی نازیدی ؟ اون وقت منو هم مثل خودت پست کنی ؟
 -اگه به همه مقدسات عالم قسم بخورم که این کارو نمی کنم اگه  بهت بگم منو ببر به هر خونه ای که خودت می دونی با من باش .. قبول می کنی ؟  من نیاز دارم من بعد از جدایی با تو با هیچ مردی نبودم . من قبول دارم اشتباه کردم . بعد از جدایی دیگه دست مردی به من نرسیده .. چرا تو بد ذاتی ..
 واقعا نمی دونستم بهش چی بگم . نمی تونستم و نمی خواستم ه روش بیارم که هر کاری که تا حالا کردی ازش با خبرم و می دونم با چند تا مرد بودی . شاید اگه اون در خونه ام سوتی نمی داد من هر گز متوجه این گونه نوشتن هاش نمی شدم . اصلا به دنبال این مسائل و مطالب نبودم ولی خودش ناشی گری کرد .
-فتانه دست از سرم بردار . راستش من ازت یه چیزی می خوام .. یه حسی بهم میگه تو دوست پسر داری ولی جلوی فربد از این کارا نکن ..
 -فرهاد نهههههههه نهههههههههه نهههههههه تو دیوونه ای تو شیطانی جادوت کردن ..
-برات متاسفم تا یه مدت دیگه باید بری تیمارستان .. این همه بلا سرم آوردی و بازم با کمال پررویی ذاری بهم پیشنهاد میدی که با تو باشم ؟ یک بار دیگه تکرار کردی میرم همه چی رو به بیتا میگم . اون وقت اون می دونه و تو . اصلا کاری می کنم که دیگه نتونی فربد رو با خودت ببری . همچین بلایی بر سرت میارم که به خاطر عدم صلاحیت و فساد اخلاقی تو رو از دیدن فرزندت محروم کنن .
 گوشی رو قطع کردم .. اعصاب منو به هم ریخته بود . همش تقصیر بیتا و دلسوزی هاش بود .... ادامه دارد ....... نویسنده ....ایرانی