ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 193

بین دنیای خودم و فتانه فاصله ها می دیدم . راستش به خاطر خودش دوست داشتم که حتی بچه رو بیش از اونی که در قرار داد قید کرده بودیم بدم تا مادرش اونو داشته باشه .. حالا دیگه نمی دونستم چیکار کنم . یعنی اون این قدر بی فکره که وقتی فربد پیشش باشه بازم میره دنبال هرزگی ؟ چند روز گذشت . من و بیتا زندگی آروم خودمونو پیش می بردیم . دیگه فرصتی نبود تا ببینم فتانه چیکار می کنه . چون می دونستم آخرش به کجا می کشه . زنی تنها که مجبور بود برای تنها نموندن هر کاری انجام بده . اون با این که شکست رو قبول کرده بود ولی نمی خواست اونو حس کنه . نمی خواست لمسش کنه .چند بار بیتا بهم گفت که اگه ایرادی نداره بچه رو ببرم تا مادرش ببینه ..اون خیلی دلسوز بود و از طرفی فتانه دوست قدیمیش بود . چی بهش می گفتم . بالاخره قبول کردم .. نشونی خونه شو از مادرش گرفتم . می ترسیدم وقتی برم  اون با یکی دیگه باشه و دستپاچه شه . اصلا خوشم نمیومد مزاحم عیش کسی شم . شاید  خیلی ها فکر کنن که من چطور می تونم یه همچین حسی رو داشته باشم راجع به زنی که یه زمانی زنم بوده . این قدر بی خیال باشم .. این قضاوت و حرف این آدما در مواردی صدق می کنه که زن و شوهر به خاطر عدم توافق اخلاقی و بدون موارد این چنینی ازهم جدا شن . منی که به اندازه کافی در اوج آرامش زناشویی با نا ملایمات و طوفان خیانت روبرو شدم .. اونی که به عنوان یک همسر منو له کرد و به اصطلاح در تحمل زجر و عذاب آب بندیم کرد چطور می تونستم حالا که ازم جدا شده از کاراش ناراحت باشم و عذاب بکشم ؟ اون مثل یک غده سرطانی بود که از وجودم کنده شده .. شاید به خاطر خودش ناراحت بودم و به خاطر فربدی که یه زمانی بزرگ می شد و می فهمید که مادرش چه جور آدمیه ... زنگ زدم واسه فتانه .. وقتی گوشی رو گرفت و باهام حرف زد طوری خطابم می کرد که انگاری شوهرشم  و هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده . بیتا کنار من بود و حرفامونو می شنید ..
-چه عجب فرهاد جون .. بالاخره خبری ازم گرفتی . انگار نه انگار که یه عمری با هم بودیم . نکنه  دستت اشتباهی به شماره من خورده ..
-فتانه اگه حوصله فربدو داری واسه یه شب می تونم  بذارم پیشت بمونه . البته اگه مهمون نداشته باشی و نخوای بری مهمونی ...
واسه  چند لحظه سکوت کرد .ولی حس کردم که متوجه منظورم شده ..
-به برکت وجود شما دیگه کسی ما رو تحویل نمی گیره که بیاد به خونه من مهمونی یا این که من برم اون جا .
با یه لحن خاصی این حرفا رو بر زبون آورد که حس کردم متوجه کنایه  من شده واسه این که کم نیاره این عکس العملو نشون داده . هرچند از مادرش آدرس گرفته بودم ولی  دقیق ترشو از فتانه گرفتم و من و بیتا و فربد رفتیم به اون جا . راستش  فضای اون جا حالمو به هم می زد .نمی دونم چرا فکر می کردم اون جا لونه فساده . بدون این که بخوام یه فضای تعفنی رو حس می کردم . شاید به خاطر خوندن خاطرات فتانه بود .  اصلا واسه چی باید به این سمت میومدیم . چرا نذاشتیم فتانه خودش بیاد و بچه رو ببره . حالم داشت بد می شد . نه این که  بهم بر بخوره که  زن سابقم حالا با دیگرانه بلکه واسه این که یک زن چقدر می تونه پست و بد بخت باشه که این قدر راحت شرف و آبرو و نجابتشو  مفت بفروشه و هستی و وجودشو ببره زیر سوال . می خواست یه چیزی بیاره که بخوریم . فربد اولش  نمی خواست بره سمت مادرش . اما خیلی زود بوی مادرشو حس کرد . فتانه واسه مون چای و شیرینی و میوه آورد . با این که خودمو قانع کرده یا بر این باور بودم که دیگه گذشته برام مفهومی نداره یه لحظه سالهای تلف شده مو به خاطر آوردم . بیتا زیر چشمی نگام می کرد .. منم نگاهمو از همسر سابقم بر داشته و رو کردم به فربد و گفتم پسر خوبی برای مامان باشی ها .. فتانه اگه   بتونی خودت برش گردونی ممنون میشم .
 بیتا : فرهاد جان اگه تو وقت نمی کنی من خودم فردا میام به دنبالش ..
بیتا متوجه ناراحتی من شده بود . اون نمی دونست که من از آن چه که در این خونه اتفاق میفته به خوبی آگاهم . چند بار بدون این که بخوام نگاهم تو نگاه فتانه افتاد . حس کردم حرفای زیادی برای گفتن داره . حرفایی که اگه بیتا نبود به من می زد . برای لحظاتی همسرم رفت دستشویی.  خیلی آروم بهم گفت
- فرهاد خیلی بی معرفتی . نباید تنها به من تنها سر بزنی ؟ فکر نمی کنی دلم واست خیلی تنگ شده ؟ یعنی این همه مدت با هم زندگی کردیم هیچ احساسی توی دلت نمونده . من خیلی تنهام .. یک زن تنهایی که همه فراموشش کردن . هیشکی دیگه منو دوست نداره ..
 مونده بودم که چی بهش بگم . اون روی هرچی دروغگو و هرزه رو سفید کرده بود . یادش رفته بود شب اول عروسی من با بیتا بهم چی گفته بود .. ازم چه انتظاری داشت  -دوست دارم یه روز که خودت تنها بیای بهم سر بزنی ..
-یه روزی که خودت هم تنها باشی فتانه ؟
 اولش منظورمو نگرفت
-چی ؟
 -خب اگه خودت تنها باشی . شاید مهمون داشته باشی ..
-حرفای نیشداری بهم می زنی .
-خیلی بهتر از اینه که نیش رو به قلبت بزنم . خیلی سخته اونایی که دلشون نیش می خوره جون سالم به در ببرن . نذار من ناگفتنی ها رو بگم .
 -تو چی می دونی فرهاد ؟
 -من تو رو بهتر از خودت می شناسم . تو مثل یه ماشینی می مونی که زده باشی به جاده خاکی . نمیشه به حاشیه جاده ها اعتماد کرد .. یه جایی به دره می رسه . یه جایی به کوه می خوره . جاده آسفالته واست تنوعی نداشت . تو راه سختو دوست داشتی . شاید حرکت در این راه سخت بهت لذت میده .
 -تو نباشی زندگی واسم لذتی نداره
-من فکر می کنم باید خودت رو به یک روان شناس نشون بدی .
-فکر می کنی من یک دیوونه ام ؟
-من کی گفتم اونایی که میرن پیش روان شناس دیوونه ان ؟  دیوونه اونایی ان که حرف حالیشون نیست . و یک اشتباه رو مرتب تکرار می کنن . از اشتباهشون درس نمی گیرن . فکر می کنن خیلی زرنگن . مظلوم نمایی می کنن . دلشون می خواد دیگران به حالشون دل بسوزونن . دوست دارن مرتب اشتباه کنن و بخشوده شن ..
 نمی دونم چرا بیتا دیر کرده بود .شاید اون در گوشه ای سنگر گرفته حرفای ما رو می شنید . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی