ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 10

-اصلا فکرشو نمی کردم سپهر بخواد باهات ازدواج کنه . من دوستش دارم . از بچگی با هم بودیم . حتی یادم میاد گاهی که یه خونواده ای از من و اون می خواست بره سفر اون یکی دیگه هم باهاشون می رفت . یعنی ما حتی در سفر ها هم با هم بودیم . فقط چند ماه از سربازی رو جدا از هم خد مت کردیم . درسش بهتر ازدرس  من بود
-ازبس دنبال دخترای مردم بودی .. ولی اون حالا خیلی نامرده .. حالمو بهم می زنه . دلم می خواد سر به تنش نباشه . وقتی ازش حرف می زنی چندشم میشه فرهوش! 
 -ولی اون دوستمه . من که نباید در حقش نامردی کنم . 
-آره از مردونگی هات خبر دارم .
-بس کن فروزان
-ببخشیدا .. شما داری به یه زن متاهل اظهار عشق می کنی طلبکار هم هستی ؟
 -عاشق شدن و عاشق بودن گناه نیست  ..
-ازهرچی عشق و زندگیه حالم بهم می خوره . دلم می خواد بمیرم . دارم به حرفات گوش میدم .. یه زمانی شاید بعضی از حرفاتو که حدس می زدم وقتی که حس می کردم ممکنه اونا رو بر زبون بیاری چندشم می شد ولی حالا دیگه برام فرقی نمی کنه .
-فروزان هنوزم دوستت دارم . با تمام وجودم . به چشای دریایی ات قسم که به خاطر سپهر دارم با خودم می جنگم که فراموشت کنم .
-آره می شنوم . برام گفتی . نشون دادی که چه جوری داری تلاش می کنی . بازم میگم اگه برات ارزش داشتم همون موقع می گفتی
 -و منم دوباره ازت می پرسم مگه برات فرقی هم می کرد ؟
 -اگه می خوای بگی که عاشقت بودم و می خواستمت به عرض برسونم که من تا حالا عاشق نشدم ..
 -حتی عاشق سپهر .. ؟
 -نمی دونم . شاید حتی عاشق اونم نشدم ولی آدما نمی تونن صبر کنن که عشق بیاد سراغشون یا خودشون برن سراغ عشق  . میگن عشق در اثر یه نا آرامی و یه تحولی به ناگهان از راه می رسه  ولی من میگم یا اعتقاد داشتم در اثر یه ثبات هم می تونه عشق بیاد . یه زن باید یه روزی ازدواج کنه . من که نمی تونستم تا ابد صبر کنم ببینم می تونم عاشق شم یا نه ؟ تازه آدم که تا عاشق نشه نمی دونه عشق چیه . من چه می دونم شایدم عاشق شده بودم ولی این طور فکر نمی کنم . وقتی ازم خواست که باهاش از دواج کنم و دیدم که مرد خوبیه و مثل تو پدر سوخته بازی نداره گفتم باشه ..
-خیلی متلک میندازی ..
-یادم رفت که اصلا نباید اسم دوست نامردت رو بر زبون بیارم . نمی دونم چیکار کنم که خودمو نجات بدم . خیلی سخته .. داشتی می گفتی
-منو نمی زنی ؟ دیگه بهم نمی خندی ؟
 -اگه حرفای خنده دار بزنی چرا ..
 -چی بگم .
سرمو انداختم پایین . به شنهای ساحل نگاه می کردم . رفته بودم توی حس . و حس می کردم که خیلی از حرفایی رو که بر زبون میارم حرف دلمه ...
 -هنوزم دوستت دارم . هنوزم به تو فکر می کنم . ولی نه این که بخوام قصد خاصی داشته باشم .
-نه جون من بیا داشته باش . یه احمق کم بود که یکی شم اضافه شد .. اوخ منو ببخش منظوری نداشتم فکر نکردم چی گفتم ..
 -نه تو درست گفتی و درست میگی .. آدما باید احمق باشن که چیزایی رو که از دستشون رفته هنوزم دوست داشته باشن . ولی من به خاطر این حماقتم از خودم ناراحت نیستم . می دونی چرا چون حس می کنم اگه دوستت داشته باشم واسه خوشبختی تو هر کاری می کنم . نه این که بخوام بیام به سمتت و بگم حالا که شوهر داری دوستم داشته باش .
اون لحظه اشکی روی گونه هام غلتید و غرق در شنهای ساحل شد .. سرمو که با لا گرفتم دیدم که چشاش جایی قرار گرفته که نگاش با نگام تلاقی کرده .. نگام کرد و این طور به ذهنم اومد که حالا هم داره فکر و درون منو می خونه . آره اون همه چی رو به خوبی می خوند .. ولی سری تکون داد و گفت حالا خیلی دیر شده .. من تباه شدم . تو هم باید فکر زندگی خودت باشی .
 به نظرم میومد که فروزان روز به روز زیبا تر و خواستنی تر می شه . چشای مهربونش داشت آتیشم می زد . یه نگام به روسریش بود که افتاده زمین و یه نگام به موهای بلوندش که باد واسش شونه می زد . چه ناز می شد وقتی موهاش جلوی صورتشو می گرفت . دلم می خواست بغلش کنم . دلم می خواست بهم بگه بغلش بزنم . دلم می خواست دستشو بگیرم . همون جوری که از نگام حس منو خونده از گرمای دستم راز دلمو هم بخونه . آخه خون عشق اون در رگهای من جاری بود . حس می کردم عشقی که حالا نسبت به اون دارم خیلی بالاتر از هوسه .
 -یه چیزی رو راست گفتی فروزان . تو هیچ وقت عاشق نشدی . حتی عاشق شوهرت هم نبودی . اونو دوست  داشتی . بهش احترام می ذاشتی . به تعهد اجتماعی خودت پای بند بودی و هستی ولی هرگز معنای عشقودرک نکردی چون  نمی دونی من چی میگم . چون به احساس من می خندی ...
کف دستشوبه طرفم دراز کرد و گفت دستمو بگیر ... با تعجب نگاش کردم . این بار دستشو رد نکردم . کف دستمو به دست فروزان سپردم . انگشتاموفرو بردم لای انگشتاش . خواستم به چشاش نگاه کنم ولی سرش پایین بود و آروم اشک می ریخت .. و من خیلی آروم  انگشتامو رو انگشتاش حرکت می دادم . حس می کردم با لمس انگشتاش دارم پرواز می کنم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی